رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

1مهر- من از چه کسایی بزرگترم؟؟

سلام گل همیشه بهارم پسرم این روزا ورد زبونت شده که من از بابا بزرگترم؟؟من از تو بزرگترم؟؟؟ از مامی چطور؟؟ از دوستام چی؟؟ خلاصه که یه برنامه ایی شده.. هر کسیو میبینی میگی من ازش بزرگترم؟؟ اگه بگم اره کلللی ذوق میکنی..اما اگه نه بشنوی یکم ناراحت میشی و میگی پس از کی بزرگترم؟؟ تازه یکروز پرسیدی از بابا بزرگترم؟؟انتظار داری از همه ما بزرگتر باشی؟؟چی بگم والا البته مهمترین نکته اینه که خیلی علاقه داری از زهرا دختر عموت که 7 سال ازت بزرگتره...تو بزرگتر بشی...یعنی شده یه آرزو برات...که یه روز از اون بزرگتر شی... به کارتون لاک پشتهای نینجا علاقه زیادی پیدا کردی... کلی سی دی ازش دا...
1 مهر 1394

16شهریور--اینروزا

سلام گلم اینروزام به سرعت میگذره... و بازم هر روز خدا را کلللی شکر میکنم که برگشتیم اراک... فکر کنم ته دل تو هم همینطوره... اینجا کلی پر انرژی و شاد شدی... کلی تو حیاط خونه مامی دوچرخه سواری میکنی...و به عشق دوچرخه میری خونشون... صبح که از خواب بیدار میشی..به ذوق رفتن به مهمونی یا مهمونی دادن تو خونمون از خواب بیدار میشی... بابا هم کلی راحت شده...دیگه واسه سرکار فتن نمیخواد 5-6 ساعت تو راه باشه... یکروز که داشتی مسواک میزدی آبی که از شیر آب بیرون میامد توجهت و جلب کرد و سوال کردی مامان این آبا از کجا میان... و خلاصه کلی توجیح دی که آب ما از بارون و...
17 شهريور 1394

31 مرداد- بوسی بوسی

سلام نفسم فدات بشم که تو اینقدر مهربونی و سامیارو دوست داری... صبح تا بیدار میشی میگی بریم پیش سامیار دلم واسش تنگ شده... یکروز قرار بود بریم خونه مامی و سامیارم اونجا بود..اما یکهو کاری واسشون پیش امد و برگشتن... تو فهمیدی که سامیار خونه مامی نیست..دیگه سوار ماشین نمیشدی که بریم..گریه میکردی من فقط سامیارو میخوام...نریم خونه مامی... جالبه که خودت اسم بوسی بوسی را واسه سامیار انتخاب کردی... یکروز بدون مقدمه گفتی مامان سامیار بوسی بوسیه...یعنی خیلی احتیاج داره بوسش کنی... فدات شم که همش بوسش میکنی ... برات بگم از اوضاع و احوالمون... خدا را شکر از غربت نجات پ...
31 مرداد 1394

14 مرداد-پسر با دقتم

سلام گلم  دیروز اولین مهمونای خونه جدیدمون اومدن ... دوستای مامان... از اونجایی که سارا جون دوستم واسه تعطیلات اومده ایران و هفته دیگه برمیگرده..مجبور شدم به این زودی مهمونی برگزار کنم... بابا میگفت بزار دور وز بگذره از اومدنمون... اما من بعد 10 سال میخواستم دوست دوران دبیرستانمو ببینم..سه هفته هم از اومدنش گذشته بود و طاقتم طاق شده بود... خلاصه که مریم جون و سارا جون اومدن... پسر مریم جون ...یاسین...حسابی همبازی خوبی واست بود کلللی بازی کردین با هم... اخر سرم که میخواستن برن خونه تو کلللی ناراحت شدی اینم رادینی قبل اومدن مهمونا...واسه عکس انداختن...
14 مرداد 1394

11مرداد- رفتیم خونمون

سلام گلم بالاخره امروز بعد از کش و قوسهای فراوون... اذیتهای اثاث کشی از تهران به اراکو ... اون راننده خاورو... خونه پیدا کردن تو اراکو... چیدن وسایلو... سند زدنو...که چون مامی پیش خاله مهسا بود..تو رو تو خواب بردیم محضر...و تو بیدار شده بودی و میگفتی ببرم تو تخت..میخوام بخوابم...دارم خواب خوب میبینم...و کلی اذیت شدی..آخه کسی خونه نبود پیشت بمونه و ما مجبور بودیم... و بعدش که بد خواب شدی و همش میگفتی بریم خونه .... بالاخره امروز اومدیم خونمون... جالبه قبل اومدنمون..حتی کارای وصل اینترنتم انجام دادیم... یعنی دیگه اومدیم خونه همه چیز حاضر و اماده بود... ...
12 مرداد 1394

28 تیر---پسرخاله شدنت مبارک عسلم

سلام گل همیشه بهارم بله بالاخره امروز انتظارمون سر اومد و نی نی خاله مهسا بدنیا اومد... من خاله شدم و تو پسر خاله... کلللی ذوق کردی وقتی فهمیدی سامیار بدنیا اومده... همش میگفتی منم میخوام ببینمش... اما خب باید تا فردا صبر میکردی تا نی نی و خاله مرخص بشن... و اما روز 29 که مرخص شدن...با یه کیک رفتیم دیدن سامیار... فدای دوتاتون بشم که عاشقتونم... (خاله شدن) واقعا حس قشنگیه اولین تجربه ی خاله شدنم مبارک اینم اقا سامیار ما 5 ساعت بعد از تولدش... خاله دورت بگرده خاله دومادیتو ببینه...  به دنیا خوش اومدی لا حَوْلَ وَلا قُوَّهَ ...
1 مرداد 1394

24 تیر-حسابی مشغولیم

سلام عزیزم ببخش منو که خیلی دیر به دیر به وبلاگت سر میزنم... امروز 28 امین روز ماه رمضانه... پسرم حسابی اینروزا سرمون شلوغه... کلللی کار انجام دادیم و بااازم کلللی دیگه مونده... یه جورایی هلاکم..له له...اما خدا را شکر تموم این کارامون ان شاا.. آخرش خیره ... حالا بعدا میام مفصل واست توضیح میدم... فقط اینکه خونه تهرانمونو فروختیم ..بله تو این کسادی بازار مسکن...بالاخره با کلی برو و بیا خونه خدا را شکر فروش رفت .... الانم اسباب کشی کردیم...با کلی اینور و اونور شدن... از کجاش بگم... از اینکه خاوری که وسایل خونمون داخلش بود به مدت 12 ساعت کلا از دسترس خار...
24 تير 1394