رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

16خرداد-مسابقه وبلاگی

-این مسابقه رو از طرف دوست عزیزم دعوت شدم.... ١- بزرگترین ترس در زندگیت چیه؟ از دست دادن عزیزانم 2- اگر 24 ساعت نامرئی میشدی، چی کار میکردی؟ نمیدونم 3- اگر غول چراغ جادو، توانایی برآورده کردن یک آرزوی 5 الی 12 حرفت را داشته باشد،‌ آن آرزو چیست؟ برآورده شدن آرزوی رادینم 4- از میان اسب، پلنگ، سگ، گربه و عقاب کدامیک را دوست داری؟ عقاب 5- کارتون مورد علاقه دوران کودکیت؟ آن شرلی 6- در پختن چه غذایی تبحر نداری؟ تقریبا از پس همه غذاها بر میام ٧- اولین واکنشت موقع عصبانیت؟ قهر ٨- با مرغ، دریا، اورانیوم و خسته یک جمله بساز؟ میرم کنار دریا مرغ کباب میکنم و وقت...
16 خرداد 1392

13 خرداد - رادین و کادوی دایی سهند

سلام عسل من مامانی این چند روز که اراکیم حسابی سرمون شلوغه و بهمون خوش میگذره... تو هم که حسابی تو حیاط خونه مامی بازی میکنی ... دیروز مامی داشت حیاط را می شست تو هم با اصرار رفتی کمک مامی... کلی آب و جارو کردی ..بعد یک قسمت از باغچه که گود بود و آب زیادی جمع شده بود را تو با دریا اشتباه گرفتی و شروع کردی به سنگ انداختن داخل آب میگفتی سنگ بندازم... آخر سر تو را که سر تا پا خیس شده بودی را با کلی داد و بیداد آوردم تو خونه و لباسهاتو عوض کردم... عصرشم دو تا از همکارای مامی اومدند خونه مامی و تو حسابی شیطونی کردی... شبش هم رفتیم بالا پیش افسانه جون و پانته آ جون ...پانی جونم&...
14 خرداد 1392

11 خرداد- اراک

سلام عشقم پنجشنبه بود که با خاله فروغ اینا اومدیم اراک و بابا موند تهران... ان شاا... سه شنبه که تعطیل رسمیه میاد اراک... تو هم که عادت داری تا ساعت ١١-١٢ ظهر بخوابی اون روز ساعت ٧:٤٥ بیدار شد و اولش حالت خوب بود و خوش اخلاق بودی و اما نزدیک اراک دیگه داشت حوصلت سر میرفت و خوابت میومد حســــــــــــــــابی یک ساعتی خوابیدی تا رسیدیم... خلاصه که جمعه هم همش خونه بودیم اما یکهو ساعت ١١ شب با مامی و مهسا جون تصمیم گرفتیم بریم بیرون یه دوری بزنیم با سه چرخه جنابعالی راهی سه راه -باغ ملی شدیم و یکساعتی پیاده روی کردیم...تو اون یکساعت دو سه دفعه بارون گرفت و زود بند اومد و تو تا بارون می یومد سریع سراغ رعد و برق را ...
12 خرداد 1392

7 خرداد- اینروزا

سلام شازده کوچولوی من پسرم جدیدا تا صدایی از بیرون میای میگی سی دی ا هواپیما ا (صدای )یا سی دی ا رعد و بَقه...و باید حتما شما برید پشت پنجره و شاهد یکی از این دو مورد باشید... خلاصه امروز صدای جیغ خانومی که تو کوچه داشت بچشو دعوا میکرد را شنیدی و سریع گفتی بریم پنجره سی دی ا خویوووس بود (صدای خروس ) بود..وای که من و مهسا جون مردیم از خنده...همش میگفتی خیویوس دوو؟؟ تا اینکه چشمت به آنتن رو پشت بام همسایه افتاد و گفتی خویوس اوناهاش... اما من گفتم رادین اون خروس نیست که... رادین هم کلی دقت کرد و گفت توفَنگه (تفنگه ) توفنگه اونجا چسبیده... و باز هم موجبات خنده ما را فراهم نمودی... بعد یه نیم ساعتی پشت پنجره بود...
7 خرداد 1392

3 خرداد - عشقــــــــــــــمون 10 ساله شد...

سلام ثمره عشق ما گلم امروز علاوه بر اینکه روز پدره، مراحل دادن گل پسر عزیزم به بابای مهربونش به مناسبت روز پدر.. ضمنا گل پسری در حال دادن گل به بابا جونش همش تکرار میکرد بابا روزت موبویَک... قربونت برم.ان شاا... بابا شدن خودت... البته اینم بگم...وقتی گل را به بابا دادی سریع ازش گرفتی و گذاشتیش تو لیوان آب گفتی گل آب بخوره... 10 امین سالگرد عقد مامان و بابا هم هست.   اینجام بعد از فوت کردن شمع داره واسه خودش دست میزنه عشقم.. اینجا هم همش پسرم با ذوق  میگفت تولد تولد تولدت موبویَک...   امرو...
4 خرداد 1392

3خرداد- روز پدر

  پدر که باشی !!! با تمام سختی ها و مشقت های روزگار،با دیدن غم فرزندت می گویی : "نگران نباش ، درست میشود. خیالت تخت ، مــــــــــن پشتت هستم " پدر که باشی ؛ سردت می شود و کت بر شانه ی فرزند می اندازی. چهره ات خشن می شود و دلت دریایی.... آرام نمی گیری تا تکه نانی نیاوری... پدر که باشی ؛ عصا می خواهی ولی نمی گویی. هرروز، خم تر از دیروز، جلوی آینه تمرین محکم ایستادن می کنی... پدر که باشی ؛ در کتابی جایی نداری و هیچ چیز زیر پایت نیست. بی منت از این غریبگی هایت می گذری ، تا پدر باشی. ...
1 خرداد 1392