رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

13 بدر

سلام پسرم امروز حدود ساعت 12 اول رفتیم سراغ عمو شهاب و خانوادشون بعد همه با هم رفتیم ویلای دایی جون در گوار (دایی بابا) همه بودند و کلی خوش گذشت تو هم کلی دلبری کردی. حدود ساعت 12 شب برگشتیم و در این مدت تو فقط دو تا نیم ساعت چرت زدی و دیگه اخر شب حسابی خوابت میامد اما با این حال بغل بابابزرگ نشسته بودی و بقیه را نگاه میکردی. مامانی و خاله مهسا هم با خانواده عمو سعید رفتند بیرون. راستی ساعت 8 شب خاله اکی و خانوادشون پرواز دارند به سمت مدینه. دیروز عصر آمدند خداحافظی کردند وازشون خواستم کلی واسه ما و مخصوصا تو دعا کنن. امسال عید هم ما مسافرت نرفتیم.همش اراک بودیم و فقط رفتیم عید دیدنی. ...
7 ارديبهشت 1391

2 اردیبهشت-13 ماهگی رادین کوچولو

سلام گلم پسرم ١٣ ماهگیت مبارک                                                                شنبه شب ٢٦فروردین شام مهمون خاله اکی بودیم که از مکه اومده بودند.رفتیم تالار پذیرایی ماشین سازی کلی هم مهمون داشتند.بازم تو فریما دوست کوچولوتو دیدی. منم طبق معمول از شما دو تا عکس یادگاری انداختم. دوشنبه عصر هم ر...
7 ارديبهشت 1391

6 اردیبهشت-رادینم 400 روزه شد.....

سلام فرشته من ٤٠٠ روزگیت مبارکککککککک پسرم این روزا همش دوست داری یک نفر دستت را بگیره و تو فقط تاتی تاتی کنی ،اگر توپ هم جلوی پات باشه نور علی نوره،با پاهات همچین توپ را پرت میکنی که انگار چند ساله این کاره ای.همه بهت میگن رادین فوتبالیست. جدیدا یاد گرفتی به جای چهاردست و پا رفتن،وقتی نشستی خودتو میکشی جلو و یکهو خوتو پرت میکنی جلو و من باید همش مواظبت باشم تا خدای نکرده اوف نشی. غذا خوردنت هم یکم بهتر شده.اما بازم وقتی غذا میذارم دهنت یاد بازی کردنت می افتی و با دهنت شروع میکنی به صدا در آوردن که نتیجش میشه..........بیرون ریختن هرچی تو دهنت.و خدا نکنه این بازی یادت بیفته .چون دیگه همش تکرارش میکنی و مامان را کلاف...
7 ارديبهشت 1391

25 فروردین-جوانه زدن 8 امین دندان

سلام شکوفه بهاریم شکوفه زدن ٨ امین دندانت مبارک به آدرس فک پایین سمت راست کنار دندان وسطی دیروز داشتم به مرواریدای نازت نگاه می کردم یهو یاد اون روزا افتادم... همون روزایی که وقتی می خندیدی لثه های نازت معلوم می شد... اصلا من تو رو می خندوندم که لثه های صورتی خوشگلت رو ببینم  چه روزای قشنگی بود اون روزا... همون روزایی که بعد از شیر خوردن باید یه بادگلوی گنده می زدی تا دل درد نگیری همون روزایی که رفیق من و تو شده بود قطره دایمتین که جلوی دل دردای تو رو بگیره همون روزایی که گردن کوچولوت هی تاب می خورد و چند ثانیه بیشتر نمی تونستی نگهش داری همون روزایی...
25 فروردين 1391

2 فروردین-رادینم یکساله شددددددددددددددددد

سلام بر پسر یکساله خودم   عزیزم تولدت مبارک     عزیزم من از یکشنبه که اراک آمدیم هر چی شیرینی فروشی خوب تو اراک بود را زنگ زدم تا برای ٢ فروردین کیکی سفارش بدم اما یا گوشی را برنداشتن و یا میگفتند ما تا ٥ فروردین سفارش قبول نمیکنیم. راستش تصمیم گرفتم تولدت را بذارم بعد از تعطیلات بگیرم . اما امروز صبح زنگ زدم به شیرینی فروشی سی گل که گوشی را برداشت .ولی دیر شده بود چون باید یک روز قبل کیک را سفارش میدادم. شام هم خاله شمسی دعوتمون کرده بود.عصر با بابا رفتیم کیک آماده خریدیم و چند تا عکس خونه مامانی انداختیم بعد کیک را بردیم خونه خاله شمسی و اونجام یک تولد کوچولو گرفتیم وچ...
2 فروردين 1391

1 فروردین-سفره هفت سین

سلام عزیزم          مثل ماهی زنده           مثل سبزه زیبا     مثل سمنو شیرین     مثل سنبل خوشبو     مثل سیب خوش رنگ     و مثل سکه با ارزش باشید     سال نو مبارک   تحویل سال نو 1391 - ساعت ۸ و ۴۴ دقیقه و ٢٧ ثانیه صبح سه شنبه   ا ول فروردین ۱۳۹۱ در ایران     ما روز یکشنبه ٢٨ اسفند آمدیم اراک. دوشنبه هم سفره هفت سین مامانی را انداختیم ولی هنوز تو عکسی باهاش ننداختی....
1 فروردين 1391

23 اسفند-چهارشنبه سوری و جوانه زدن 7 امین دندان

سلام عزیزم امروز اولین چهارشنبه سوری  بود که تو کنارمون بودی.   اما از بس بیرون خطرناک بود جایی نرفتیم.فقط از بس تو د د د د کردی با مامانی بردیمت بالای پشت بام . ضمنا امروز هفتمین دندون خوشگلتم جوونه زد. به آدرس:پایین کنار دندان وسط سمت چپ اما شب ساعت 7 بود که بابا آمد و اصرار  میکرد تا تو را ببره بیرون تو کوچه تا آتیش ببینی.منم لباساتو پوشیدم و پدر و پسر یکساعتی را با بچه های محل آتیش بازی کردند.اما من دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.آمدم به بابا زنگ بزنم که دیدم گوشیشو تو خونه جا گذاشته.خلاصه تا تو برگردی مردم و زنده شدم. چند روزی هست که دستتو...
23 اسفند 1390

بوی بهار-بوی تولد

سلام پسر 11 ماهه و 20 روزه من فقط 10 روز تا یکساله شدنت مونده.......... پیشاپیش.......... یک سالگیت مبارک.... تو شیرین تر از آنی که فکرش را میکنی...خیلی شیرین و دلچسب! آنقدر که خودمان هم فکرش را نمیکردیم... شدی همه ی همه ی ما دوازده ماه داری اما گویی عمریست هم خانه ایم........... عزیز دلم ،همه زندگیم عاشقانه دوستت دارم............   این کلاه را مامانی واسه تولدت خریده...... رادینم تو عاشق بازی کردن با چرخی.حالا چرخ کالسکه یا روروئک یا حتی کامیونت....... قربونت برم اینقدر ناز خوابیدی ...
22 اسفند 1390

9بهمن-7امين سالگرد عروسي مامان و بابا

سلام گل زندگيمون عزيزم امروز سالگرد ازدواج مامان وباباست،اما به خاطر نبودن مامان جون از جشن خبري نيست.فقط تو وبلاگت ثبت كردم تا هميشه يادت بمونه. هنوز هممون تو شوك رفتن مامان جونيم.آخه هيچ كس انتظار نداشت ،خيلي غير منتظره بود.آقاجون طفلك همش گريه ميكنه،آقا جوني كه هيچ كس تا به حال اشكشو نديده بود. همش سعي ميكنه تموم كاراي مامان جون را انجام بده.به نظافت خونه و رسيدن به مهمونها خيلي توجه ميكنه.خدا نكنه چيزي رو زمين بيفته. ضمنا همش ميگه رادين را بيارين ببينم.يكبار صبح بايد بري پايين يكبار هم عصر،وگرنه شاكي ميشه. وجود تو نعمت بزرگيه عزيزم.وقتي تو ميري پايين آقاجون و بقيه واسه چند دقيقه ناراحتيشونو فرامو...
3 اسفند 1390