رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

1آذر- سوییت

1391/9/2 22:36
نویسنده : رضوان
511 بازدید
اشتراک گذاری

سلام شیرین زبون مامانشِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے

جیگرم چند وقتیه که تو عاشق سوییت که همون سوییچ و کلیدا شدی.وای دیگه از دستت تموم کلیدامو گم کردم.تا صدای کلید از تو کیفم میشنوی .سریع میای سراغمو سوییت میخوای.

کلید خونمونو نمیدونم کجا انداختیش دیروز هر چی گشتم پیداش نکردم.بایدم میرفتم سوپر برای تو شیر میخریدم.خلاصه بین در آپارتمان بالش گذاشتم تا بسته نشه بعد با تو رفتیم بیرون.در ساختمانم باز گذاشتم.خلاصه با ترس از پشت در موندن.سریع شیرو خریدیم و برگشتیم.خدا را شکر مشکلی پیش نیامد.

باورت میشه پریشب سوییچ ماشین را پیدا نمیکردیم.اعصابم بهم ریخته بود.تمام اسباب بازیهاتو گشتم.بابا هم عصبانی شده بود و میگفت که سوییچ مگه اسباب بازی یکسره دست این بچه ا؟؟؟

تا اینکه شبو با این فکر که کجا میتونه باشه گذروندم،و صبح که بابا سرکار بود. میدونی کجا پیداش کردم؟تو جیب پیرهن بابا!!!!!به بابا اس ام اس دادم که سوییچ تو جیب پیرهنت بود . اونم شکلک خنده واسم فرستاد!!!

مبل را جلوی در ورودی میذارم و تو میری روش و  با کلید شروع به  باز و بسته کردن در میکنیییییییی............

کامیونت را برعکس کردی و سوییچ یا کلید را بهش وصل میکنی و مثلا روشنش میکنی.

این عکسها را دیشب ازت انداختم.جالبه تا دوربینو میذاشتم کنار .تو میگفتی عتس....یعنی عکس بگیر بازم.شاید بگم صد تا ازت عکس انداختم.از بس تکون میخوردی بیشترشون درست از آب در نیامدند.

داشتم بهت شکلات میدادم.جالبه اوایل به شکلات میگفتی شوکو بعد شد هوگو حالام میگی خوگووووو....

خلاصه شکلات را که خوردی و دیگه دلت نمیخواست گفتی خوگو بابات و شکلات ازم گرفتی و رفتی گذاشتی دهن بابا..

جدیدا به بابا میگی بابات،قبلا هم باباش بودددددد.

دیشب ساعت 12 تازه یاد د د افتاده بودی،رفتی کفشاتو آورده بودی و خودت سعی میکردی بپوشیشون.بابا هم که دراز کشیده بود.یهو تو رفتی و با دقت سعی میکردی کفشهاتو پای بابا کنی....

وقتی با تلفن صحبت میکنم اصرار داری حتما گوشیو از من بگیری و صحبت کنی .ظهر داشتی با خاله مهسا حرف میزدی که دیدم داره طولانی میشه بلند طوری که مهسا بشنوه گفتم هر وقت خواستی قطع کن،رادین گوشیو به من نمیده.خلاصه خاله گوشیو قطع کرد و تو برخلاف فکر ما خیلیییییی ناراحت شدی چند دفعه داد زدی مهساااااااااامهسااااااااااا و دیدی صدایی از پشت گوشی نمیاد.زدی زیر گریه.الهییی فدات شم.خیلی اعصابم خرد شد.مامانو ببخش گل همیشه بهارم.

پشت تلفن به خاله میگفتی : د دام خوبی؟میگم بگو مامی خوبه.بازم تو میگفتی مامی خوبی؟هنوز نمیتونی بگی خوبه.

تا صدای پا از پشت در خونمون میاد سریع میگی بابا اووومدددددددد.

به کیتی میگی کیتی دون.بهت میگم رادین کیتی کوش؟ میگی نیست د د.

دیگه منتظر نمیشی ازت بپرسم کجاست.سریع بعد از نیست میگی د د.

خاله مهسا یه شلوار راحتی داره که روش پر از عکس کیتی ا.تو تا اونو میبینی صورت نازتو بهش میچسونی و نازش میکنی.حالا مهسا جون اونو انداخته بود تو ماشین لباسشویی تو در تمام مدت شستشوی ماشین رو زمین جلوی لباسشویی نشسته بودی و میگفتی تی تی دون و تند تند واسش بوس میفرستادی...شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

داری با شیرین زبونیات منو دیوونه میکنیییی.نمیگی مامان بلایی سرش میادددد.

اینجام بهت گفتم رادین بخند تا ازت عکس بگیرم.

تا کیف لوازم آرایش مامان را میبینی سریع میندازیش رو دستت و میری کنار در و میگی مدسه!!!!!

زبانم قاصر است برای شکرگزاری...این چند روز تمامِ ذهنم درگیر است...من چه کردم که لایق مادریِ تو بودم؟....تو استجابت کدام دعای منی؟...من چه خدایی دارم که لطفش اینقدر لطیف است؟!!

یکسال و نیم است....تک تک ثانیه هایم را تو پر کرده ای....با تو زندگی کردم....من مانده ام....پس روزگار بی تو را من چگونه گذراندم....رادین من بدون تو هیچم....فکرش عذابم میدهد...شاید هیچِ مطلق شوم...پس باش تا با تو من معنا بگیرم....من باید با تو باشم....تو ازادی پسر....به وقت مردانگی ات چراغ را دست خودت میدهم....من درست پشت سرت...جای پای تو قدم برمیدارم....نشد دعایم را بدرقه راهت میکنم...میخواهم نظاره گره استقلال و موفقیت هایت باشم...ان شاالله

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

خاله مرمر
1 آذر 91 0:24
الهی بمیرم. چطوری دلتون اومد گوشیو رو بچم قطع کنین. خوبه شماها دارین حرف میزنین طرف مقابل گوشیو روتون قطع کنه رادین جونم خاله مرمر فدات بشه


parisa
1 آذر 91 10:09
kheyli otaghet khoshgele azizam mobaraket bashe . daste mamanetam dard nakone kheyli ba salighe chideh


ممنون گلم
الهه مامان یسنا
1 آذر 91 12:41
امان از این حواس پرتی باباها که کم هم نیست!!!
فدای حرف زدنت آقا پسر باهوش. میگم مامانی خئش میاد یکی رو شما گوشی رو قطع کنه خوب بچه ام ناراحت شده خوب


میترا
1 آذر 91 13:21
سلام رادین سلام جیگرم خیلی بانمکیا آدم دلش میخواد بخورتت من همش فکر میکنم مامانی جونت چه کیفی می کنه باشما پسر جیگر رضوان راستی خیلی قشنگ مینویسی من میخونم گریم میگیره (حالا فکر کن مثلا دارم پشت کامپیوتر کار میکنم!!!! میام اینا رو میخونم اشکم در میاد حالا خودت بگو همکارام چی فکر میکنن )رادین و ببوسسس


قربونت عزیزم
راحله
1 آذر 91 15:05
الهیییییییییییییییی عاشقش شدمممممممممم مخصوصا اونجایی که نشسه روبرویه لباسشویی عزیزمممممممم چقدر ماهه
سپیده
1 آذر 91 17:51
ممنون خانمی. http://koodakeman91.niniweblog.com/
مهسا
1 آذر 91 19:39
خاله گریه نمیکردیییی خوووو
ماهور و مامانش
1 آذر 91 20:47
عزيزمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
مامی
2 آذر 91 13:49