11 دی - هنرمندی مامان !!
سلام ببعی کوچولوی من 
راستش گلکم ما هم تنهایی و غربت زیادی اذیتمون میکنه واسه اینکه دلمون باز بشه و یکم حال و هوامون عوض بشه چند روز یکبار میریم خونه مامی...البته مامی خودش که نیست.تو هم تا وارد خونه میشی میگی مامی دوو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه امروز هم رفتیم اونجا و یکهو تصمیم گرفتم تا موهاتو کوتاه کنم.اول تصمیم داشتم بذارم واسه تولدت ببرمت آرایشگاه...اما نمیدونم چطور شد که این تصمیم را گرفتم.
خلاصه بردمت حموم و همونطوری که تو سرپا تو وانت ایستاده بودی_البته هر کاری کردم ننشستی_ منم موهاتو کوتاه کردم و تو هم همش غر میزدی و میگفتی مامان اَذیَت نَنُن....
و یا سرتو تکون میدادی یا دلت میخواست قیچی را از دستم بگیری...خلاصه نفهمیدم چطوری موهاتو کوتاه کردم.فقط میگفتم خدا کنه خوب شده باشه....
باورت میشه اصلا از جلو نگاه نکردم چطوری میزنم بدشانسی آیینه هم جلوت نبود تا از تو آیینه ببینم...تو هم نمیذاشتی....
بابا شب که اومد خونه و موهاتو دید کلی ذوقید(چون بابا از اینکه موهات یکم بلند شده بود خیلی ناراحت بود! میگفت موهای بلند اذیتش میکنه.... وااا)خلاصه بابا که گفت عالی شده...
راستی جدیدا میگی مامان فَیدا بیریم دَ دَ....منم میگم باشه که میبینم منتظری من آماده شم...فدات شم فکر میکنی فردا یعنی همین الان!!!!!
اینم رادین و موهای کوتاهش...

رادینی از نمایی دیگر....

راستی دیروز بعد از 1 سال و نیم شماره تلفن یکی از دوستان خانوادگیمون تو گلپایگان را پیدا کردم و زنگ زدم خونشون .شادی جون خانوم آقای تکبیری همکار سابق بابا... شادی جون که تو رو ندیده ،فقط آخرین باری که همو دیدیم زمانی بود که سر تو باردار بودم.خلاصه کلی از تو پرسید.منم خبردار شدم شادی جونم یک نی نی ناز و ملوس و به قول خودش چشم آبی 2 شهریور دنیا آورده و مامان شده... خلاصه کلی ازش تعریف کرد و من را مشتاق دیدینش کرد.آره مامانی هستی کوچولو دقیقا 1 سال و 5 ماه از تو کوچکتره.اونم مثل تو دوم ماه بدنیا اومده....
خلاصه دعوتمون کردند تا بریم خونشون.در اولین فرصت میریم دیدن هستی ناز و چشم آبی...
این عکسو ببین...............

به نظرت تو این عکس کدومشون بابا شهرامه و کدوم رادین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی قشنگه.....
میبینی گلکم وقتی عکستو میذاریم کنار عکس بابا کُپ بابا میشی و وقتی کنار عکس من ،شبیه من میشی.خلاصه..اینم از پدر و پسر خونه مااااااااا
بعدا نوشت:
١٣ دی:پسرم دیشب تو خواب تو داشتی تو رختخوابت تکون تکون میخوردی،که خواستم بهت شیر بدم نخوردی،شیشه آبت را گذاشتم دهنت یکم خوردی و بعد با چشمای بسته گفتی پِستو تَک.....منم پستونکتو گذاشتم دهنت که یکهو شاکی شدی و گفتی پستوتک بیشوررر...وای خدا از دست تو! رفتم پستونکو شستم تا تو قبول کردی بذاری دهنت...


11 دی - هنرمندی مامان !!
