6 و 7 فروردین
عزیزم روز ٦ فروردین که با خانواده خاله شمسی رفتیم پارک شهرصنعتی و ناهار را اونجا خوردیم تو هم کلی توپ بازی کردی.
آخرشم تو بغل دایی سپهر خوابت برد اما بابا که خواست تو رو بگیره بیدار شدی و برگشتیم خونه و بالاخره ساعت ٥ تا ٧ خوابیدی.
ساعت حدود ٨ هم رفتیم عیدی خاله فرزانه که مونا جون هم اونجا بودند و کلی از تو استقبال گرم شد.
همه ذوق تو رو میکردند. فدات شم عسلم
روز ٧ فروردین هم بابا با عمو مسعود تماس گرفت که ما حدود ٩ و نیم شب میایم خونتون.
خلاصههههه رفتیم و دیدیم بلههههههههه حسابی خونشون پر از مهمونه...خاله فرزانه بابا و خاله اکرم بابا همراه بچه ها و دامادهاشون...و صد البته عمو مهدی و زن عمو مرضیه جنابعالی...عمو مهدیت طبق معمول تا منو دید روشو کرد اونطر ف تا باهام سلام علیک نکنه و بلند داد زد مرضیه بریم...
خداییش دلم میخواست با دو تا دستام خفش کنم...نمیدونم چشه که از دو سال پیش تا حالا تا من و بابا را میبینه انگار دشمن جونیشو دیده...هر چی هم به بقیه میگیم بابا ازش بپرسید ببینید چرا اینطوری میکنه همه ازش میترسن...
خلاصه هر دفعه همین کارو میکنه..حتی شبی که خونه مادر بزرگت به سفارش اطرافیان اونا رو همراه عمو مسعود اینا پاگشا کردم.فقط واسه شام آمد پیش ما وگرنه تو اتاق بود و پای کامپیوتر....
اما ایندفعه خیلیییییییییییییی ناراحت شدم...فکر کنم دیگه ظرفیتم از این بی احترامیهای اون ،تکمیل شده و حسابی داغ کردمممممممم.
خدا همه رو شفا بده ان شاا...
خدا را شکر رفتند و گذاشتند ما یک نفس راحت بکشیم.
نیم ساعت بعد هم دایی علی بابا و خانوادشون اومدند و کلی صحبت کردیم و خوش گذشت...
تو هم با عمو مسعود و مارال دختر دایی بابا کلی بازی کردی.
تا ساعت ١ موندیم و برگشتیم.
پارک شهرصنعتی رادین میخواد با دایی سپهر بدمینتون بازی کنه.

اینجا هم میخواستی چهار پایه را باز کنی و بشینی روش

اینجا هم شاهزاده شدی و با چهار پایه رفتی بغل دایی سپهر

رادین و مار محیا جون ،به مناسبت سال ماررررررررررررررررررررر
به هوای ماشینه یک لحظه نشستی و عکس انداختی وگرنه مکافاتی بود برای عکس انداختن تو با ماررر.

رادین و عمو مسعود و مارال....

رادین و دایی علی ِ بابا....

عیدی محیا جون و عمو مسعود به رادین...
محیا جون خودش درست کرده...پسرم زن عموی هنرمندی داری هاااااا
ممنون محیا جون



6 و 7 فروردین 

