28 آبان- رفتیم اراک و برگشتیم :)
سلااام نفس مامان
عسلم من و تو مامی هفته گذشته رفتیم اراک و امروز برگشتیم...
جالب این بود که روزی که میخواستیم بریم ...بلیط ساعت 9 داشتیم...منم تصمی داشتم 8 و نیم تو رو بیدار کنم...تازه کلی هم ناراحت بودم که خیلی زوده..آخه تو همیشه تا 11 خوابی...
اما یکهو تو ساعت 7 صبح بیدار شدی و برای اولین بار دیدی که بابا رفت سرکار...گفتم بخواب...گفتی نه...بریم بگردیم بریم بیرون...
من:
آخه ما هیچوقت قبل از رفتن به اراک بهت نمیگیم چون تا بهت بگیم اصرار داری زودتر بریم...
نمیدونم خواب دیده بودی یا...
با ذوق میگفتی بریم اراک...بعد گفتی مهسا و افسانه دلشون برای من تنگ شده؟؟گفتم آره تو چی؟؟گفتی منم دلم براشون تنگ شده...
خلاصه که اصررراررر بریم...ما هم زنگ زدیم ترمینال و بلیط واسه ساعت 8 و نیم گرفتیم و نیم ساعت زودتر رفتیم...
اما از اونجایی که خیلی خوابت میامد و عادت به بیدار شدن تو اون ساعت روز را نداشتی..با اینکه از 4 ساعتی که توی راه بودیم حدود 2 ساعت و نیمشو خوابیدی ...اما انگار خیلی تو اتوبوس بهت بد گذشته بود ...که همش میگفتی دیگه سوار اتوبوس طولانی نشیم هااا...من از اتوبوس متنفررررم...
حدودای ساعت 1 رسدیم خونه مامی...خاله مهسا هم اومد و کلللی ذوق کردی...
خلاصه که یکروز رفتیم خونه خانم گازری...یکروز خونه خاله شمسی و یکروز خونه مامان جونت...
یکروز صبح هم رفتیم سنجش بینایی و خدا را شکر چشمهای نازت سالم بودن...















یکم از شیرین زبونیات بگم...




یکروز ازم پرسیدی...مامان درختها میکروبهای کجا را میکشن؟؟
گفتم :میکروبهای توی هوا...
رادین:واسه کی؟؟؟
من:واسه ما دیگه...
رادین :نه میکروبهای هوا را میکشن واسه خدای مهربون که تو آسمونه 
من:![]()















یکروز خاله افسانه که اومده بود خونه ما...در حال برگشت بود..که تو بخاطر اینکه بیشتر بمونه و بره..گفتی:افسانه بیا یه صحبتی باهات دارم....
افسان جون گفت :چه صحبتی بگو...
(قابل ذکره اون روز میخواستیم بریم خونه مامان بزرگت..هپکو...)
گفتی تو هم هپکو دعوتی بیااااا
خلاصه که از جانب خودت مهسا جونو مامی را هم دعوت کردی....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وقتی رفتیم هپکو..عمو معین بیرون بود...تو به مامان جونت گفتی...به معین بگو بیاد مهمون اومده...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و همچنان وقتی ارنجت درد میگیره ...میگی زانوی دستم درد میکنه...









دیروز هم که دایی سپهر اومده بود خونه مامی...بهش گفتی :سپهر همیجوری اومدی خونمون یا دلت برام تنگ شده بود؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینم عکسهای اراک....
خونه خانم گازری...











خونه خاله شمسی...
با موتورهای دایی سهند و دایی سپهر....

تو عکس پایینی هم یکهو تصمیم گرفتی دستی به سر و گوش آشپزخونه خاله شمسی بکشی...![]()












خونه مامان جون...
رادین و عمو معین و سعید و زهرا...

اینجا بچه ها کلاه کرده بودن سرت و دیگه حاضر نبودی کلاهو در بیاری....











خوابیدنت خیلی جالبه...تو خواب همیشه پاهاتو روی هم میذاری...دقیقا مثل خاله مهسا...![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت . من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟
بیماری فکری و روان نامش “غفلت” است. باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمکش کرد.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر.
"بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است."


28 آبان- رفتیم اراک و برگشتیم :) 




رضوان