رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

12 دی-- اولین هدیه یهویی عشقم به مامان

سلام گلم چند روز پیش جنابعالی با رژ لب مامان یه چیزی نوشتی و زدی ب دیوار... من متوجه نشدم که با چی نوشتی... تا اینکه خودت اومدی و گفتی مامان عجب ماژیک خوبی داری..خیلی نرم و خوب مینویسه..میزاری اون صفره که نوشتم درست کنم باش و قیافه من اون لحظه  و پسرم تازه فهمید که کار خوبی نکرده... منم سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و فقط گفتم مامان باید اجازه بگیری قبل از استفاده از وسایل شخصی دیگران... و پسرم فهمید کارش خیلیم خوب نبوده... معذرت خواهی کرد و دیگه چیزی نگفت... تا اینکه امروز صبح قبل مدرسه گفت مامان میشه امروز مامی بیاد سراغم... گفتم چرا...
13 دی 1395

8 دی--تولد بابا

سلام عشقم... امروز تولد بابا بود.. خوبیشم این بود که چهارشنبه است و چون تو فردا تعطیلی شب میتونی دیرتر بخوابی... عصرش خونه خانم گازری دعوت بودیم... واسه شامم خاله مهسا اینا اومدن خونمون... کادوهای بابا هم اسپرسو ساز و کف کن شیر کاپوچینو و خود اسپرسو بود... دو تا جوجه... ...
13 دی 1395

30 آذر ---شب یلدا

سلام نفسم یلدات مبارک ان شاا.. صد تا شب یلدا را ببینی عشقم... و اما روز سی ام مدرستون واستون جشن یلدا گرفت... و منم که اومدم مدرسه تا تغذیه گرمی که سه شنبه ها بهتون میدن را بگیرم.... شانس دوربینم تو کیفم گذاشتم... خلاصه که ازت عکس انداختم... البته مدرسه هم انداخته که ده تومنم ازمون گرفته تا ظاهر کنه... و اما عکسهای اتلیه امون... و یه عکس کریسمس... همون شبم مهمون خونه مامی بودیم... خاله افسانه و مهدیه و ماندانا هم امدن... و تو ساعت ده خوابیدی با یکساعت تاخیر ر...
3 دی 1395

19 آذر--اینروزا

سلام عشقم بگم برات از 14 آذر که ناراحت اومدی خونه از مدرسه... حالا علتش چیه؟؟؟ گفتی عبدی که پیشم میشینه وسط درس کلاس منو هل داده وسط کلاس... و مربی شما که خیلی هم جدی هستش تو رو دیده که وسط کلاسی... علتشو نپرسیده... فقط بهت گفته بی تربیت برو سر جات... و تو غصه تموم عالم افتاده بود تو اون دل کوچولوت که شما خانم به من گفت بی تربیت... اخه تو خیلی بچه خوبی هستی بیشتر مواقع ستاره میگیری چون بچه خوبی هستی... واسه همین واست سنگین تموم شده بود... شب موقع خواب گفتی خوابم نمیبره خیلی ناراحتم.. گفتم چرا؟؟ و بازم گفتی چون خانم بهم گفته بی تربیت...
19 آذر 1395

15 آذر--اینروزا

سلام گلم بگم برات از هفده آبان که مامانجونت با یه ماشین تصادف کرد و بستری شد... پای چپش عمل شد... و ما هر موقع که بتونیم میریم هپکو خونشون تا یکم کمکش کنیم... تو همین اوضاع و احوال بودیم که 6 آذر مادر جون بابات  فوت کرد... خلاصه که هفته گذشته که دوشنبه و چهارشنبه هم تعطیلی بود..یا خونه مادرجون بودیم یا سرخاک یا مسجد و....و یا خونه مامانجونت هپکو... تو هم خیلی ددری شدی... اینهفته به سختی مدرسه میری..امروز صبح ساعت هفت بدون اینکه من صدات کنم..خودت بیدار شدی... اما همش میگفتی مامان امروز تعطیل نیستیم... رادین و بابا خونه مادرجون... رادین...
15 آذر 1395

15 آبان- درررررر

سلام نفسم تو با اینکه از یکسال و نیمگی کامل حرف میزدی و حتی یکسال و نه ماهگی سوره توحیدو میخوندی... اما تلفظ حرف ررر واست سخت بود و اوایل د تلفظ میکردی بعد شد ی ..جدیدا هم ل کلاس هوش هیجانی که میرفتی مربیتون گفت تا سال دیگه صبر کنین اگه نتونست درست تلفظ کنه ببرینش گفتار درمانی... و من خیلی نگرانت شدم... چون اسم خودتم با ر شروع میشه و اینکه نتونی اسم خودتو درست تلفظ کنی یکم ناراحتم میکرد... تا اینکه تا سال دیگه طاقت نیاوردم و بردمت گفتار درمان... اونم کار خاصی نکرد ..دو سه دفعه گفت زبونتو بچسبون سقف دهنتو و ... که تو هم اصلا به حرفش گوش نمیدادی... ما هم دست از...
21 آبان 1395