9 آبان--برچسب
سلام زندگی من خدا را شکر بعد حدود چهل روز از رفتنت به مدرسه یکم من و تو به این وضعیت داریم عادت میکنیم... یعنی تا اخر مهر ماه...وضعیت سختی بود... تو همش استرس داشتی که نکنه تو کلاس دستشوییم بگیره... و اینکه دلت واسه من تنگ میشد... منم که کلا پریشون احوال بودم... الان یکم بهتریم خدا را شکر... اما هنوزم خیلی با ذوق و شوق حرف از مدرسه نمیزنی کلا تا قبل از مدرسه رفتنت علاقه ای به نقاشی و رنگ آمیزی نداشتی... تو کلاسم نقاشیهات خیلی جالب نبودن و واااای از رنگ کردنت افتضاح مربیتونم همش پای ورقه ات مینوشت تمرین شود... تا اینکه تصمیم گرفتم با هم تمری...








