رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

28 فروردین- این روزا

سلام عسل طلایییییییییی من  گل مامان الان تو خوابی و مامان فرصت کرده تا بیاد و وبلاگتو آپ کنه... امروز رفتیم خیابون و بعد هم طبق معمول پارک یا به قول تو پاک...حسابی سرسره بازی کردی...از بچه های بزرگتر یاد گرفته بودی برعکس از روی خود سرسره تا یه جایی بالا میرفتی و بعد می نشستی تا سر بخوری. این روزا تا صبح بیدار میشی و چشمهای خوشگلتو باز میکنی سریع میگی مامان تی وی زوون اوشَن کن...(تلویزیون روشن کن)...گاهی اوقات با بغض میای تو آشپزخونه و میگی تلویزیون روشن کنم...هر چی میگم مامانم چشم چرا با گریه میگی..اما گوش نمیکنی... دیروز خیابون بودیم که تو وانتی دیدی و با ذوق گفتی وانت....گفتم بله پسرم ...یکهو گفتی وانت...
28 فروردين 1392

22 فروردین- رادین و دریااااااا

سلام عشقولکم گلم هفته گذشته یکهو بابا اس ام اس داد که شنبه شرکتمون تعطیله...منم ذوقیدم و گفتم عید که نرفتیم مسافرت این دو سه روزه بریم شمال که نزدیکمونم هست... خلاصه 5 شنبه تا بابا از سر کار برگشت خونه ساعت حدود 4 بود و حدود 4 و نیم راه افتادیم به سمت چالوس. تو راه تو فقط یک ربع خوابیدی و گرنه همش نگاهت به جاده و ماشینهاش بودددددددد..جاده حسابی شلوغ بود و حدود ساعت 8 و نیم رسیدیم.چالوس و یک ویلا اجاره کردیم و شاممون خوردیم و از خستگی لالا کردیم. صبحم تا بیدار شدی و رفتیم بیرون ساعت 12 ظهر بود و تو با دیدن دریا حسابی ذوقیدی و اونقدر رفتی طرف دریا که کفش و جوراب و شلوارتو حسابی خیس کردی ...هوا خیلی سرد ...
25 فروردين 1392

20 فروردین- بخاطر خاله مهسا

سلام عمرم  گلم الان که دارم پستتو آپ میکنم تو لالا کردی...حالت خدا را شکر بهتره منتها این سرفه های  لع...خیلی اذیتت میکنه...که دکترت میگفت سرفه آخرین علامت سرماخوردگیه که از بدن بچه بیرون میره... پسرم نمیخواستم وبلاگت آپ کنم تا کامل که خوب شدی بیام ...اما فقط بخاطر خاله مهسا که درخواست آپ نمودند...این پست را میگذاریمممممممم. خلاصه که این چند روز هر بار که میخواهی شربت آموکسی کلاو را بخوری قبلش باید یه گریه ای بکنی و دل منو خون کنی...آخه پسرم بخدا همش بخاطر سلامتی خودته... منم از دیروزه حسابی سرفه میکنم و امروز صبح هم صدام گرفته بود و داشتم سرفه میکردم تا صدام صاف بشه دیدم تو اومدی و با دستهای کوچولوت د...
20 فروردين 1392

17 فروردین-گل مامان

سلام گلم  عزیزکم.... سرفه میکنی خیلی سخت.... شب تا صبح بخاطر سرفه هات بیداری و گریه میکنی... بدن نازکتر از گلت دو شبه تو تب میسوزه... فدات شم که اون ویروس بده اومده و تو بدنت جا خوش کرده... حالا هم که به یُمن خوردن شربت کو آموکسی کلاو ،اسهال شدی... خدایا خودت فرشته کوچولوی منو زودتر خوبِ خوب کن... آمین... راستی امروز تونستی اسم منو درست صدا بزنی...هویااااااااااااااااااا درست غذا نمیخوردی و این سرماخوردگی مزید بر علت شده و دیگه لب به هیچی نمیزنی...                           &n...
17 فروردين 1392

13 بدر

سلام کوچولویِ شیطون بلای مامان   گلکم امروز صبح تو ساعت ١١ بیدار شدی و ما همه که منتظر بودیم تو بیدار بشی تا بریم بیرون...سریع آماده شدیم و رفتیم. خاله اکی اینا زودتر رفته بودند و ما و خانواده خاله شمسی هم با هم رفتیم و خاله مهسا و عموسعید و خاله فروغ اینا هم بعد از ما رسیدند. تا غذا را آقاییون درست کردند و سفره انداختیم و اولین قاشق غذا را گذاشتیم در دهن....یکهو بارون شدیدیییییییییییی بارید و همه پراکنده شدند.یکسریمون که رفتیم تو چادرها و بقیه هم رفتند تو ماشین.. تو هم نمیدونم چرا اینقدر از اینکه داخل چادر باشی ناراحت بودی همش غر می زدی.آخرش بردمت داخل ماشین تا یکم حالت جا اومد... حدود ی...
16 فروردين 1392

4ماهگی-واکسن

سلام گلم ٤ماهیگت مبارررررررررررررررککککککککککککککککک امروز با مامانی رفتیم درمانگاه و واکسن چهارماهگیتو زدی.فقط یک کوچولو گریه کردی.آخه پسر من قوی ا. خدارا شکر این دفعه هم تب نکردی. وزنت٦٦٥٠گرم و قدت ٦٠ سانتی متر شده بود. خیلی جالب بود مسئول واکسیناسیون میگفت پسرت وزن خیلی زیاده.مواظبش باش نکنه به قلبش فشار بیاد. از اون روزم تو ،شیرا را فقط تو خواب میخورییی.چشم شورررر  رادین و بابا جونی در پارک      رادین متعجب   رادین و تاب بازیش............. رادین خوش اخلاق ...
16 فروردين 1392