28 فروردین- این روزا
سلام عسل طلایییییییییی من گل مامان الان تو خوابی و مامان فرصت کرده تا بیاد و وبلاگتو آپ کنه... امروز رفتیم خیابون و بعد هم طبق معمول پارک یا به قول تو پاک...حسابی سرسره بازی کردی...از بچه های بزرگتر یاد گرفته بودی برعکس از روی خود سرسره تا یه جایی بالا میرفتی و بعد می نشستی تا سر بخوری. این روزا تا صبح بیدار میشی و چشمهای خوشگلتو باز میکنی سریع میگی مامان تی وی زوون اوشَن کن...(تلویزیون روشن کن)...گاهی اوقات با بغض میای تو آشپزخونه و میگی تلویزیون روشن کنم...هر چی میگم مامانم چشم چرا با گریه میگی..اما گوش نمیکنی... دیروز خیابون بودیم که تو وانتی دیدی و با ذوق گفتی وانت....گفتم بله پسرم ...یکهو گفتی وانت...








