رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

2اسفند-آخرین ماهگرد 4 سالگی

سلام پسر نازم تموم این یکسال همیشه هر وقت میپرسیدن پسرت چند سالشه میگفتم 4... و حالا دیگه کم کم باید خودمو واسه عدد 5 آماده کنم... الهی همیشه سالم و زنده باشه تنها دلیل زنده بودنم...     7 و دیروز سومین ساعت بن تن را کادو گرفتی... دو تا ساعت اولیت از بس دستت کردی شکستن... و حالا نوبت سومیه... رادین و سامیار شیطون... و اما پریشب خونه بابابزرگت بودیم... و بابابزرگم چون میدونه تو عاشق بن تنی اینو واست کادو گرفته..دستشون درد نکنه... من عاشق ترت میشوم... برای این همه کودکانه هایت.....برای این لح...
2 اسفند 1394

30 بهمن--اینروزای ما

سلام همه زندگی من پسرم اینروزام با عشق تو به بن تن میگذره و هر روز آرزو میکنی که زودتر هوا گرم بشه تا لباس بن تنی که مامی برات خریده را راحت بپوشی .. چون عاشق بلوز استین کوتاه و شلوارکی....الانم تنت میکنی اما با یه لباس زیرش... ملحفه بت تن هم خریدیم واست... مبارکه جالبه که فقط ملافه سبز میخواستی میگفتی بن تن همه وسایلش سبزه...خلاصه خانومه تا اومد ملافه ببره..یهو گفتی چرا چشمهای بن تن سبز نیست..قرمزه...قرمز رنگ چشمهای آلویدو ا دشمن بن تن... خلاصه دیدیم که ملافه آبی بن تن ..داخلش بن تن چشمهاش سبزه..راضی شدی از هر دو بگیریم... روز 19 بهمن بعد از یکسال و نیم بالاخره ...
30 بهمن 1394

17 بهمن-ناقالــــــــــــــــی

سلام نفسم گلم ما دو روز پیش با مامی رفتیم خیابون... اسم ناقالی را برای اولین بار تو تلگرام دیده بودم... تا حالا حتی نمیدونستم همچین کسی همچین رسمی وجود داره... گویا زمانهای قدیم وقتی 40 روز از زمستون میگذشته یا فردی با پوشیدن پوست گوسفند تو خیابونهای اراک میرفته و مردم خبردار میکرده که چله زمستون گذشته و کمر زمستون شکسته و فقط 50 روز تا بهار مونده... و امسال یعداز سالیان دراز دوباره یه فردیس اومده تو خیابونهای اراک و نقش ناقالی را بازی میکنه... و اما ما که رفتیم خیابون ناقالی را دیدیم... اون دایره میزد و شعر میخوند... کارش با نمک بود تاما لباسی که تنش بود ما رو به وحش...
17 بهمن 1394

13بهمن - RADIN

سلام نفسم... عشق من اینروزا خیلی شیطون شدی... برخلاف دو سه سال اول زندگیت که آروم بودی ... حسابی آتیش میسوزونی..گویا میخوایی تلافی اون سالهام در بیاری... اینروزا عشقت از لاک پشت های نینجا و اسپایدر من... رسیده به بن تن... و حسابی با کارتونهاش کیف میکنی... ساعت بن تن داری و همچنین 10تا دوستای بن تن ... کیف و مداد و سر مدادیی و بادکنک و کاغذ کادو و دفترچه  کتاب رنگ آمیزی و سر در و قمقمه و ....همه چیز بن تن را داری... مامی هر وقت میره خیابون و چشمش به یکی از وسایل میافته واست میخره... منم که آلرژی پیدا کردم به بن تن... هر جا میرم میگم این ...
14 بهمن 1394

خاطره جا افتاده از شمال

سلام نفسم پسر گلم شمال که رفته بودیم. من و بابا یکسره با ذوق و شوق ازت عکس میگرفتیم... تا اینکه تو سوییت که بودیم تو صورت خوشگلتو چسبونید به شیشه در و داشتی ما رو نگاه میکردی... یکهو بابا با ذوق گفت رضوان بدو بدو از رادین عکس بگیر... منم بدو بدو دوربینو اوردم و ازت عکس انداختم ..بعد با ذوق عکسو نشون بابا دادم... بابا هم کلی ذوقتو کرد.. دیدم عمو معینم کنار باباست..عکسو نشون اونم دادم... یکهو دیدم ی سری تکون داد و کلی بهمون خندید... و بعد کار ما شده بود سوژه خنده ...عمو معین کلی مسخرمون میکرد میگفت انگار رادین چکار کرده که شماها با ذوق رفتید و ازش عکس انداختید....
23 دی 1394

19 دی- داستان اینروزا

سلام عمرم اینروزا خیلی معنی اسمها واست مهم شده... اول از همه معنی اسم خودتو پرسیدی... حالا همش میگی من جوانمردم.... بعد معنی اسم من و بابا و مامی و سامیار و... و حالا معنی اسم هر کسیو که میبینی یا میشنوی... یکی از سریالها اسم  یکی از بازیگراش مته هست... تو هم گفتی ایکاش اسمم مته بود... و بعد پرسیدی معنی مته چیه مامان؟؟ منم که میخواستم تو از اسم مته خوشت نیاد.. گفتم معنی خوبی نگم... به همین خاطر گفتم...مته یعنی گل کاکتوس... یهو چشمهای خوشگلت برقی زد و گفتی ...وااای چ معنی قشنگی... حالا همش میگی دوست دارم اسمم گل کاکتوس...
19 دی 1394

14 دی--اولین بار

سلام گل همیشه بهارم امروز صبح از خواب بیدار شدی و گفتی مامان من خواب دیدم سامیارو بغل کردم... حالا میتونم؟؟ گفتم بله که میتونی اما وقتی که من کنارتم... امروز عصر هم ما مهمون داشتیم دختر دایی های مامی ... مامی و خاله مهسا و سامیار زودتر اومدن... و تو سامیارو برای اولین بار بغل کردی... کلی هم ذوق کردی... فدای دل مهربونت گل همیشه بهارم... ...
15 دی 1394

تولد بابا

سلام گلم امروز 7 دی شب تولد بابا بود منم میخواستم سورپرایزش کنم..چون خودش تاریخ و فراموش کرده بود..از بس درگیر کار بود... به تو هم نمیتونستم بگم..چون تو کوچولویی و دلتم کوچیکه طاقت نمیاوردی و به بابا میگفتی... فقط مامی و خاله مهسا  و مامان جونت میدونستن... شام دعوتشون کردم..اما مامان جونت گفت نمیتونم بیام... خودمم عصر تو رو گذاشتم پیش بابا و تنهایی رفتم خیابون تا یه کیک خوشمزه بخرم... خلاصه سر راه کیکو گذاشتم خونه مامی تا مامی و خاله مهسا شب بیارنش خونمون... اما در ساعات اخر...یکی از خاله های بابا تو تلگرام تولد بابا را بهش تبریک گفت... بابا با تعجب گفت ...
8 دی 1394

30 آذر و شب یلدا

سلام نفسم امروز ما حدودای 7 شب از شمال رسیدیم اراک... رفتیم خونه مامی..خاله مهسام اومد... اما خب جشن اصلی شب یلدا بخاطر مسافرت ما 2 دی برگزار میشه... روز 2 دی هم مامی خاله شمسی اینا و عمو فرهاد دعوت کرده بود... شب خوبی بود..حسابی خوش گذشت... من و تو با هم ذرت های بو داده را روی شاخه های درخت مثل شکوفه تزیین کردیم ... لبو را روی کدو تنبل گذاشتیم... کیک درست کردیم... و الانم تو هنوز عاشق اون درخت ذرت بو داده ایی... دو تا هندونه شیرین و خوشمزه خونواده ما...عمرتون صد شب یلدا گلهای عزیز ماااا... اونشب...
6 دی 1394