27آذر-سفر به شمال
سلام عزیز دل مامان پسر گلم امروز صبح با مامانجونت و عمو معین و عمومسعود اینا به سمت ایزد شهر حرکت کردیم... من ساعت 6 و نیم صبح بیدار شدم..قرار بود ساعت 7 کم کم بیدارت کنیم و بریم...اما خودت ساعت 6 و 40 دقیقه بیدار شدی... خیلی جالبه روزایی که برنامه داریم خودت سر ساعت بیدار میشی..بدون اینکه بدونی چه ساعتی قراه بریم... خلاصه تا رفتیم دم خونه مامان جون اینا و راه افتادیم ساعت 8 و ربع بود... و تو که از جاده گریزونی از اول شروع کردی به سوال کردن که ما کی میرسیم... بعد از کلی اینور اونور شدن ساعت 4 رسیدیم... اونروز بارون میامد..هوا کاملا بهاری بود...درختها مالامال از نارنج...وا...











