23 شهریور...دلبندم
فرزندم،دلبندم،عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... این روزها که به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم...این روزها که از صبح جارو میکشم،گردگیری میکنم... خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم... روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم،و باز به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب با همین فکرها تو را که در خواب ناز بودی نگاه کردم و خدا را شکر کردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم..و غصه مبهمی قلبم را فشرد... تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شدکه دیگر در آغوش من جا نمیشوی و قدم به قدم از من دور ...












