رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

23 شهریور...دلبندم

فرزندم،دلبندم،عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... این روزها که به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم...این روزها که از صبح جارو میکشم،گردگیری میکنم... خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم... روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم،و باز به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب با همین فکرها تو را که در خواب ناز بودی نگاه کردم و خدا را شکر کردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم..و غصه مبهمی قلبم را فشرد... تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شدکه دیگر در آغوش من جا نمیشوی و قدم به قدم از من دور ...
24 شهريور 1395

18شهریور..اینروزا

سلام گلم اینروزام تو حسااابی درگیر کلاس فوتبال و کلاس هوش هیجانی ات هستی روزهای فرد که کلاس فوتبال...شنبه و چهارشنبه هم کلاس هوش... خیلی کلاسهاتو دوست داری...تا پایانشونم  چیزی نمونده... و البته ب شروع سال تحصیلی...و اولین تجربه مدرسه رفتنت... راستش من بشتر از تو هیجان همراه با کمی استرس دارم... واسه مدرسه رفتنت....انشا... که موفق باشی و مدارج عالی کسب کنی گل همیشه بهارم... امروز تو کانال مدرستونم نوشته بود جشن شکوفه ها روز29 شهریور برگزار میشه..یعنی حدود 11 روز دیگه... هفته گذشته عمو معین و مامانجون اومدن خونمون... عمو معین ی کادو خوشگل واست خریده بود.....
18 شهريور 1395

24 مرداد-اولین بار

سلام عشقم امورز یکشنبه بود و طبق معمول روزهای فرد تو کلاس فوتبال داشتی... همیشه بعد از کلاس شیر و تی تاپ میخوری... با هم میریم از بوفه سالن ورزشیت واست میخریم... اما ایندفعه خودت کیف پولتو اوردی و گفتی خودم میخام بخرم... منم تو رو فرستادم تا بری شیر بخری.... خلاصه که نمیتونی چقدرررررر بابت این موضوع ذوق کردی و خوشحال شدی... فدای خندهات جیگرم.... فدات بشم که داری اقا میشی عسلممممم.... اینم چند تا عکس از اونروز مربیتون آقای رمزی هم تو عکس هست/// ...
26 مرداد 1395

1 مرداد-تولد سامیار

سلام عزیز دلم روز تولد سامیار 28 تیره...منتها خاله گفت بزرام جمعه بگیرم تا مهمونا راحتتر بتونن بیان... تم تولد گل پسر ملوانی بود.... منم اتفاقی واسه تو دو سری لباس با عکس لنگر خریده بودم... روز خوبی بود... سامیار جیگر خاله تولدت مبااارک...ان شاا.. 120 سالگیت عسلم... البته تو عکس بالا کلاه ملوانی سامیار سرته...سامیار یک لحظه هم نذاشت سرش باشه.... ...
26 مرداد 1395

27 تیر---سفر شمال

سلام گلم امشب یهویی با دوست بابا و خانمش عازم سفر به چالوس شدیم... فکر میکردیم که شب بریم تا کرج اونجا چند ساعت استراحت کنیم بعد راه بیافتیم... اما خب برنامه ریزیمون خوب نبود... بجای 8 ساعت ..14 ساعت تو راه بودیم چون 4 ساعت کرج خوابیدیم... البته من که...همه جز من....من همینطوری تو رختخواب خوابم نمیبره...اونوقت تو چادر وسط یه پارک.... خلاصه خیلی بهم سخت گذشت... اما خب ساعت یک ظهر رسیدیم چالوس... گرمااای هوا خیلی زیاد بود... به محض رسیدن و گرفتن ویلا... رفتیم اب تنی... تو و بابا حسااابی شنا کردید... تو هم حسااابی ذوق میکردی.....
6 مرداد 1395

20 تیر ---کلاس فوتبال

سلام نفسم گل پسر من اینروزا بزرگ شده و تو خونه همش حوصلش سر میره... جالبه تا پارسال راحت تو خونه میموندی و بازی میکردی... اما رقیقا از روز تولدت ...انگار که دچار تحول بزرگی شدی... دیگه حس خونه موندن نداری... دوست داری بیرون باشی و پیش هم سنات... از روز اول رمضان تا روز 27 رمضان هر روز بالاستثنا ما بعدازظهرها تو اون هوای گرم و بازبون روزه پارک بودیم... اما روز 27 رمضان ساعت شش صبح یهو دستم رفت رو پیشونیت... خودمم نمیدونم چرا یکهو از خواب پردیم و دستمو گذاشتم رو پیشونیت و دیدم داری میسوزی تب چهل درجه یهو ریختم بهم با بابا بردیمت بیمارستان... ...
6 مرداد 1395

21 خرداد--دومین دندونم افتاد

سلام زندگی من الان میشه بهت گفت رادین بی دندون ..افتاده تو قندون... دومین دندونتم افتاد...فک پایین سمت چپ...و البته دندون کناریشم لقه... جالبه اینقدر لق شده بود که تو در حال تکون دادنش با دستت بودی که دیدی دندون تو دستته... اینبار برعکس دندون قبلیت که افتاد یکم ترسیدی...اصلا ناراحت نشدی و با ذوق اومدی پیشم و گفتی خودم کندمش هااا از 18 خرداد ماه رمضان شروع شده... منم کما بیش روزه میگیرم... و چون روزها خیلی بلنده رادینی ما حسابی حوصلش سر میره... ز وقتی از خواب بیدار میشه همش میگه بریم پارک...تا ساعت 5 دیگه طاقت نمیاره... منم مجبورم تو این گرما با ...
29 خرداد 1395

13 خرداد---نظرم مساویه

سلام زندگی من خیلی جالبه که الان تو یکی از کارتونهایی که داشتی میدیدی... گفته شد نظرم منفیه... گفتی یعنی چی؟؟؟ گفتم یعنی نه...اگه بگن نظرم مثبته یعنی بله... بعد یکهو گفتی ...اگه بگن نظرم مساویه یعنی چی؟؟؟ رادین عشق من اسم خودشو بابا و منو روی کاغذ نوشت و گفت میخاو بزنم به در اتاقم... رضوانشو...ض را انگلیسی نوشته... واوشم فکر کنم فراموش کرده بنویسه... و اما جمعه گذشته 7 خرداد... با عموت اینا و مامانجونت اینا رفتیم آب اسکون... من فقط یکبار رفته بودم اونجا اونم وقتی 4سالم بود... و یه ...
13 خرداد 1395

2خرداد--نیمه شعبان..نمایشگاه و باغ وحش

سلام گلم امروز تعطیلی بود و بابا خونه بود عصرش که حوصلت حسابی سر رفته بود تصمیم گرفتیم بریم نمایشگاه صنایع دستی.... شمع رادینم برات خریدم... قبل تولدت خیلی دنبالش بودم... متاسفانه دیر پیداش کردم... بعد از نمایشگاه رفتیم باغ وحش... تو عکس بالا واسه این ناراحت بودی..چون میگفتی میخوام برم سرسره بازی... اینهمه اومدیم باغ وحش بخاطر اینکه حیوونا رو ببینی ... تو فقط به سرسره اونجا گیر داده بودی و تو عکس پایینی رفتی جلوی ابپاشه ..تا خیس بشی... بقیه عکسها تو گوشی باباست...بعدا میزارم... ...
13 خرداد 1395