رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

14 دی--اولین بار

سلام گل همیشه بهارم امروز صبح از خواب بیدار شدی و گفتی مامان من خواب دیدم سامیارو بغل کردم... حالا میتونم؟؟ گفتم بله که میتونی اما وقتی که من کنارتم... امروز عصر هم ما مهمون داشتیم دختر دایی های مامی ... مامی و خاله مهسا و سامیار زودتر اومدن... و تو سامیارو برای اولین بار بغل کردی... کلی هم ذوق کردی... فدای دل مهربونت گل همیشه بهارم... ...
15 دی 1394

تولد بابا

سلام گلم امروز 7 دی شب تولد بابا بود منم میخواستم سورپرایزش کنم..چون خودش تاریخ و فراموش کرده بود..از بس درگیر کار بود... به تو هم نمیتونستم بگم..چون تو کوچولویی و دلتم کوچیکه طاقت نمیاوردی و به بابا میگفتی... فقط مامی و خاله مهسا  و مامان جونت میدونستن... شام دعوتشون کردم..اما مامان جونت گفت نمیتونم بیام... خودمم عصر تو رو گذاشتم پیش بابا و تنهایی رفتم خیابون تا یه کیک خوشمزه بخرم... خلاصه سر راه کیکو گذاشتم خونه مامی تا مامی و خاله مهسا شب بیارنش خونمون... اما در ساعات اخر...یکی از خاله های بابا تو تلگرام تولد بابا را بهش تبریک گفت... بابا با تعجب گفت ...
8 دی 1394

30 آذر و شب یلدا

سلام نفسم امروز ما حدودای 7 شب از شمال رسیدیم اراک... رفتیم خونه مامی..خاله مهسام اومد... اما خب جشن اصلی شب یلدا بخاطر مسافرت ما 2 دی برگزار میشه... روز 2 دی هم مامی خاله شمسی اینا و عمو فرهاد دعوت کرده بود... شب خوبی بود..حسابی خوش گذشت... من و تو با هم ذرت های بو داده را روی شاخه های درخت مثل شکوفه تزیین کردیم ... لبو را روی کدو تنبل گذاشتیم... کیک درست کردیم... و الانم تو هنوز عاشق اون درخت ذرت بو داده ایی... دو تا هندونه شیرین و خوشمزه خونواده ما...عمرتون صد شب یلدا گلهای عزیز ماااا... اونشب...
6 دی 1394

27آذر-سفر به شمال

سلام عزیز دل مامان پسر گلم امروز صبح با مامانجونت و عمو معین و عمومسعود اینا به سمت ایزد شهر حرکت کردیم... من ساعت 6 و نیم صبح بیدار شدم..قرار بود ساعت 7 کم کم بیدارت کنیم و بریم...اما خودت ساعت 6 و 40 دقیقه بیدار شدی... خیلی جالبه روزایی که برنامه داریم خودت سر ساعت بیدار میشی..بدون اینکه بدونی چه ساعتی قراه بریم... خلاصه تا رفتیم دم خونه مامان جون اینا و راه افتادیم ساعت 8 و ربع بود... و تو که از جاده گریزونی از اول شروع کردی به سوال کردن که ما کی میرسیم... بعد از کلی اینور اونور شدن ساعت 4 رسیدیم... اونروز بارون میامد..هوا کاملا بهاری بود...درختها مالامال از نارنج...وا...
1 دی 1394

21آذر-اینروزا

سلام گلم 16 آذر بازم برف شدید اومد... وقتی برف میاد تو دیگه تو خونه بند نمیشی...همش دوست داری بری بیرون و برف بازی کنی... تو اوج باریدن برف منو مجبور کردی ببرمت بیرون... و ... و ... روز چهارشنبه اولین جلسه کلاس سفال بود... و تو که تا حالا سفالگری نکرده بودی...میگفتی مثل خمیر بازیه..و اولش خوشت نمیامد بهش دست بزنی... الانم که الانه بهش میگی گل بازی.... ی هزار پا و ی ادم درست کردید... و ... و ... و روز جمعه هم ناها رفتیم خونه مامان جونت... قرار بود واسه زهرا و...
21 آذر 1394

15آذر --- اولین برف

سلام گل همیشه بهارم... امروز اولین برف امسال بارید... و تو حسابی ذوق میکردی که میتونیم آدم برفی درست کنیم... بعد ناهار با بابا رفتیم محوطه جلوی خونه مامی و آدم برفی درست کردیم... یکمم گوله برف بازی کردیم... و ... بعدش رفتیم خونه مامی... اما تو هنوز دلت برف بازی میخواست از همون ساعت 4 تا ساعت7 که برمیگشتیم خونمون دقیقه ب دقیقه به من میگفتی مامان بازم بریم برف بازیاااا... اینم شب موقع برگشت به خونه... اما واقعا هوا سرد بود... و اما پنجشنبه هفته پیش خاله فروغ اینا را شام دعوت کردیم خونمون.... فروغ جونم یه کفش خ...
16 آذر 1394

9 آذر- شوکه ام

سلام گل قشنگم امروز صبح ساعت4 صبح بابا بعد 5 روز از مشهد رسید اراک.. و تو که همش منتظرش بودی ..شب بازم به این امید که بابا نزدیک صبح میاد خوابت برد.. اما صبح ساعت 9 بیدار شدی و دیدی که دوتا نانچیکو و دو تا شمشیر بابا برات سوغاتی اورده... بابا هم تازه رسیده بود خواب بود.. منم از فرصت استفاده کردم گفتم تا تو مشغول اسباب بازیاتی برم یه دوش بگیرم... تو هم وسط حموم همش میامدی در میزدی و نانچیکوت که زنجیرش در میرفت را میدادی تا درست کنم... تا اینکه من که از حموم در اومدم.. یهو دیدم تو جلوی من یه کوچولو خوردی زمین و بعد بلند شدی و شروع کردی بلند بلند داد زدن.. بعد یهو خوابیدی..فکر کردم که چون زود بیدار شدی خوابت برده.. ...
16 آذر 1394

94.9.4 رادین و خلاقیت

سلام نفسم پسر گلم بالاخره بعد از کلی تحقیق اسمتو کلاس خلاقیت نوشتم ... در کانون پرورش فکری..نزدیک خونمون...و چ خوش شانس بودی تو..که یکهفته بعد ثبت نامت کلاس تشکیل شد...چون دوستات که اومدن یکیشون تابستون ثبت نام کرده بود و یکی دیگه اوایل ابان...اما خب ظرفیت  به حدنصاب نرسیده بود...قرار بود کلاس 6 نفرتون 4 آذر شروع بشه و تو بودی که شبها را میشمردی و هر شب که میخوابیدی یکی از شون کم میکردی تا به روز موعود رسیدی... خیلی هیجان زده و خوشحال بودی... اینم بگم که حدود 20 روزه که شبها یکم زودتر میخوابی و صبحها حدود 10 بیدار میشی...و دقیقا از روزی که از بینایی سنجی اومدی دست به تبلت نزدی...قراره جمعه ها بازی ...
8 آذر 1394

27 آبان--دوست مجازیمون ،حقیقی شد...

سلام نفسم حدود یکماه پیش مامان یکی از دوستای خوب وبلاگیمون پیام گذاشتن که قصد مهاجرت دارن از شمال به اراک... بله همشمهری ما میخواستن بشن..به مدت چند سال.. خیلی خوشحال شدم...و خوشحالیم زمانی کامل شد که متوجه شدم خونشون تقریبا نزدیک خونه ماست... یکبار ما رفتیم خونشون و یکبارم اونا اومدن خونه ما..چند بار هم با هم پارک رفتیم... یکشبم که مهمون خونه عموی من بودیم... قابل ذکره که ما سه تا دختر عمو هستیم که هر سه تامون یکی یکدونه پسر داریم... سه تا نتیجه پسر ،از سه تا نوه پسری.... خلاصه سه تونو به سختی کنار هم خوابوندیم تا یه عکس ازتون بندازیم و بالاخره موافق شدیم....
27 آبان 1394

4آبان..روزامون میگذره

سلام نفسم... ببخش گلم از وقتی اومدیم اراک اولا که دیگه اینترنتمون نامحدود نیست بعدشم سرمون شلوغه ..و در آخر مامان خانومت تنبل شده..وبلاگت دیر به دیر اپ میشه.. اینروزا بیشتر روزامونو با سامیار میگذرونیم...با اینکه اون خیلی کوچولو و تازه 3 ماهه شده اما تو هر روز که بیدار میشی میگی بریم پیش سامیار..یکم باهاش بازی میکنی و بعدش میری سراغ بازی خودت..اما از اینکه سامیار هم بخوابه ناراحت میشی...با اینکه اون خواب و بیدارش خیلیم واسه تو فرقی نداره... صحبتهایی که میکنی خیلی عاقلانه تر از گذشته شده... یکروز که نبات میخوردی...کنجکاو شدی و گفتی چرا نبات توش نخ داره؟؟؟ یکروزم گفتی مامان...
4 آبان 1394