رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

19خرداد-اومدیم با کلی عکس

سلام سلام صد تا سلام رادینم ببخش که تا امروز وبلاگتو آپ نکردم.. برات بگم از 28 اردیبهشت که سیسمونی نی نی خاله را بردیم خونشون... و نگران از اینکه شاید تو بادیدن وسایل نی نی هوس داشتن اونا را بکنی... اما با کمال تعجب تو آقاتر از اونی بودی که ما فکرشو میکردیم... اصلا کاری به وسایل نداشتی... تو این عکسم خود خاله مهسا گفت رادینو بذار تو تخت نی نی یه عکس بندازم ازش... روز 2 خرداد هم ماهگردت بود... بله گل ما 50 ماهه شد.... و البته این پسر کوچولوی ما جدیدا در انداختن عکس اصلااا با مامانش همکاری نمیکنه... و تازه وقتی عکسی بخواهیم بندازیم و بغلش کن...
22 خرداد 1394

30 اردیبهشت- رادین و شهر بادی

سلام عشقم...زندگیم... گلم سه شنبه هفته گذشته الهه جون مامان یسنا دوست وبلاگی عزیزمون، اطلاع دادن که ما داریم میریم پارک بادی با چند تا از دوستان و بچه های گلشون..شما هم مایل بودین بیاین... ما هم از خدا خواسته رفتیم... منتها چون یسنا جون خودش یه دوست قدیمی داشت..طبیعتا فقط با اون بازی میکرد.. و تو هر قدر تلاش کردی تا نظرشو جلب کنی تا باهات بازی کنه اون توجهی بهت نکرد... هر جا اون و پرستش دوستش میرفتن تو هم پشت سرشون میرفتی تا بلکه یکم باهات بازی کنن و بهت توجه کنن منتها....خب دیگه بچه ها همینن دیگه...گلم باید یاد بگیری همیشه همه چیز بر وفق مرادت نیست   اینجام داشتی دنبال...
31 ارديبهشت 1394

22 اردیبهشت - قربون دستت

سلام نفسم فدات بشم که این چند وقته اینقدر کلمات خاصیو تو صحبتهات بکار میبری.. دلم میخاد درسته قورتت بدم... مواظب خودت بااااش... رادین من خیلی باادب شده.. فداش شم... هر چیزی که میخاد میگه لطفا.... الانم یکهو گفتی مامان میشه لطفا کلاهمو بدی.... با اون طرز حرف زدن شیرینت...میخواستم بخورمت... هر موقع آب میخای میگی مامان لطفا آب برام میاری؟؟ وقتی آبو میخوری بلند میگی قربون دستت... دیروز رفتیم خونه دختر عمه من هانیه جون تا نی نی اشو که تازه بدنیا اومده ببینیم... قبلش بهت گفتم رادین میخوایم بریم یه نی نی کوچولو...
22 ارديبهشت 1394

20 اردیبهشت

سلام نفسم این روزام میگذره...با شیرینی های  تو... روز 10 اردیبهشت مامی واسه خاله مهسا مهمونی گرفت و کلی مهمون دعوت کردیم... اون روز تو حسابی با فریما و بهراد و کیانمهر و آرتین شیطونی کردین... تو اصرار داشتی که سه چرختو که تو حیاطه نشون بچه ها بدی..آخرشم فریما را بردی تو حیاط و اجازه دادی سوار سه چرخت بشه... اون روز تو حسابی ریاست کردی... نمیذاشتی بچه ها دست از پا خطا کنن.. کیانمهر که گوشی خاله مهسا را برداشته بود...را دیدی و در یک عمل با شدت گئشی ازش گرفتی و اونو هل دادی...خوبه که من اونجا بودم و کیانمهرو از پشت گرفتم... اونم حسابی گریه کرد... ...
20 ارديبهشت 1394

12 اردیبهشت- روز پدر و روز معلم

سلام رادینم امروز روز پدر و روز معلم   بابا رضای مهربون (بابای من) هم بابای عزیزی بود و هم معلم از خودگذشته... اینو شاگردانش با اینکه الان سالها از فوتشون میگذره و هر کدوم از اونا یه سمتی پیدا کردن میگن... وقتی میریم بانک ..میریم این اداره و اون اداره..تا فامیلمو میفهمن...یه خدا بیامرزی هم نثار بابا رضا میکنن... پدرم ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﺧﺪﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ؟ پدر ﺭﻭﺯﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺍﺩﺏ ﺑﺮ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﻢ ﺳﻦ ﺗﻮ ﻣﯿﺸﻮﻡ پدرم ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺍﻣﻦ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺵ ﺁﺭﺯﻭ ﺷﺪ.......
10 ارديبهشت 1394

1 اردیبهشت-فروردین هم تموم شد

سلام نفسم اولین ماه سال 94 هم تموم شد و مامان تنبل تو این ماه حوصله آپ کردن وبلاگتو نداشت... ما هنوز مشغول دید و بازدید عید هستیم... یه سری از اقوام که تعطیلات عید مسافرت بودن...ما نتونستیم بریم عیدشون...الان مشغولیم... و اتفاقا اینجوری خیلی خوبه..هر روز عصر یه جا میریم...اما تو عید مجبوری روزی چندین جا بری و سلام علیک نکرده بلند شی... چند روز پیش رفتیم جوراب فروشی...تو خودت یه جوراب انتخاب کردی و گفتی مامان این شکلی میخوام اما رنگ اقا گونشو....اخه اون جوراب صورتی بود.... من: اینم جورابی که رادین خوش سلیقه انتخاب کرد... و البته رنگ آقا گونشو ما...
1 ارديبهشت 1394

تولد پلیس کوچولو

سلام پلیس کوشولوی من اینقدر که تو ،توی اینروزا عاااشق پلیس و تفنگ و ... هستی.. ما را بفکر انداختی تا تم تولدتو پلیس انتخاب کنیم... و تو کلللی استقبال کردی و خوشحال شدی... دو تا تولد داشتی..یکی همون روز دوم،روز تولدت..با حضور خاله های من که قرار بود فرداش برن مسافرت... و یکی هم روز 6 فروزدین که خونه مامان جونت گرفتیم چون مهمونها زیاد بودن.... حسابی تو کادو گرفتی... اینقدر کادوی تولد و عیدی گرفتی که فکر میکنی همیشه همینطوره..و هر روز که از خواب بیدار میشدی میگفتی خب امروز کادو چی دارم؟؟؟ کیک تولدت روز دوم فروردین را خود درست کردم به شکل گیتار بود... ...
10 فروردين 1394

4 فروردین-تقویم رادینی

سلام نفسم عیدت مبارک عسلم سال خوبی پیش رو داشته باشه همه زندگی من بابا جون امسالم زحمت کشید و برات تقویم درست کرد...یعنی برای ما و با عکس خوشگل تو... دستش درد نکنه... کارت تولد رادینی... رادین دقایق نزدیک تحویل سال رادین جونی کنار سفره هفت سینش عشقم خونه خاله مهساش شادا بهار که دست مرا گرفته نمی دانم به کجا می برد شادا من که دست بهار را گرفته به خانۀ خود می برم. ... ...
10 فروردين 1394

2 فروردین - رادینم،بندِ دلم تولدت مبارک

رادین، جـــــانِ مادر...شیشه ی عمرِ مادر...چهارسال نفس به نفسِ هم...هر شب و هر روز....زندگی کردیم...چهارسال نه من بی تو خوابم برد و نه تو بی من! چهارسال عشق کردیم و خندیدیم و زندگی کردیم...همانطور که می خواستیم..   و تو بی مثالِ دنیایم....به یقین حقِ فرزندی را ادا کردی...کامل بودی برایم و منِ تشنه را سیراب کردی...چهار سال را جرعه جرعه نوشیدم و روحم را تازه کردم...چهارسالی که لحظه لحظه اش حک شد! معجزه هایی را شاهد بودم که دلیلش بودی ...و معجزه ی بالندگی ات...   پیامبرِ چهار ساله ام...فهماندی ام اعتمادِ محض داشته باشم به همان که خلقم کرده...آموختی ام پاداشِ کم ارزش ترین کارها لبخند است...یادم دادی ببخشم و ف...
1 فروردين 1394

28 اسفند---این روزا

سلام گلم روز 26 اسفند چهارشنبه سوری بود... پاس دارم آتش جاوید را یادگار فطرت جمشید را چند روزی مانده بودش تا به عید آمد آتش در  چنین روزی پدید بهر او آتشگهی آراستند از پلیدی و سیاهی کاستند پس از آن هر سال در روزی چنین جشن سوری بوده در ایران زمین تا که آتش را پرستاری کنیم از اهورا طلب یاری کنیم... ما هم تو حیاط خونه مامی آتش روشن کردیم... ... اما تو میترسیدی حتی تو بغل ما باشی و همراه ما از روی آتش بپری... خلاصه که شب خوبی بود و خوش گذشت.. اونشب تو یه کباب خوشم...
28 اسفند 1393