رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

12 آبان-تاسوعا و یه رادین بیحال :(

سلام نفسم الهی مامان فدات بشه که امروز دقیقا دو هفته است که تو مریضی... دو هفته پیش که دوستای من اومدن خونمون...با اینکه هوا بارونی و نسبتا سرد بود ...اما مثل اینکه خیلی گرمشون بود...تا رسیدن خونمون اول گفتن بخاری هارا خاموش کنین... دوباره گفتن نه هنوز گرمه پنجره را باز کنین...خلاصه که پنجره باز شد و با وجود باز شدن پنجره بازم مانیا کوچولوی 4 ماهه موهاش خیس عرق بود...نمیدونم طفلی بچه چش بود... خلاصه تا از خونمون رفتن..به نیم ساعت نکشید که من یکهو به انفلو آنزای شدیدی مبتلا شدم... یعنی وحشتناک هااا...گلاب به روت کلی بالا اوردم و تو تب سوختم... با وجود مراقبتهای شدید من،بازم تو ویروسو از...
12 آبان 1393

اول آبان-سه ساله شدیم

پسر خوشگلم امروز دقیقا خونه مجازیت،سه ساله شد... زمانیکه این وبلاگ درست کردم.تو 7 ماهه بودی ... الان دیگه اقایی شدی واسه خودت...چند روز پیش در  حال آپ کردن وبلاگت بودم که اومدی کنارم و گفتی بده خودم وبلاگمو آپ کنم... من: تو: چه خوبه اولین پست وبلاگت که با دستهای کوچولوی خودت آپ بشههههه...   عشق 7 ماهه من.... عشق 3 سال و 7 ماهه... گلم سه روز پیش یکی از دوستان من با نی نی اش اومدن خونه ما... دخمل دوستم که اسمش مانیاست،4 ماهشه... و تو با دیدن مانیا سریع رفتی لباس پلیستو پوشیدی و تفنگ و دستبند پلیسو آوردی و گفت...
2 آبان 1393

21 مهر-سفر به مشهد

سلام مشهدی رادین البته این دومین سفر تو به مشهد بود...قبلا مشدی رادین شده بودی.... پسر گلم روز 21 مهر که روز عید غدیر  بود،با مامی و خاله مهسا و خاله شمسی رفتیم مشهد... صبح ساعت 8 صبح با قطار سریع السیر راه افتادیم و ساعت 3 ظهر مشهد بودیم... جالب بود تا رسیدیم هتل ...دیدم خاله مهسا داره با چند نفر سلام و احوالپرسی میکنه...بله همزمان با ما یکی از دوستای صمیمی خاله مهسا هم همراه خانواده اش رسیدن به مشهد و البته همون هتل...  خلاصه که ژیلا جون دوست خاله مهسا که تو قبلا هم کلی خونشون رفته بودی ...شد همبازی تووو..طفلی تو دست از سرش بر نمیداشتی... دیگه هر برنامه ای داشتیم همه با ...
27 مهر 1393

18 مهر-این یک هفته

سلام گلم پسرم ما هفته پیش رفتیم اراک...و همون شبش تو سرما خوردی... جمعه ناهار مهمون خاله فرزانه بابا بودیم..البته خارج از شهر...حسابی بازی کردی اما خب سرماخوردگیت بدتر میشد و عطسه ها و ابریزش بینیت هم بیشتر و بیشتر... رادین و بابابزرگ.... و.... ... موقع برگشت از پیک نیک ما داشتیم به مهمونهامون یادآوری میکردیم که فردا شب را فراموش نکنن... که تو فکر کردی همه از همون موقع میخوان سوار ماشین ما بشن و بیان خونمون... خلاصه که هر کسی ازت میپرسید رادین منم بیام؟ تو هم با کمال میل میگفتی اره بیا... تا اینکه نو بت خاله فرزانه شد...
18 مهر 1393

6 مهر-روزهای پاییزی ما

سلام گل مامان عزیزم مهر ماهم شروع شد و همه بچه ها رفتن مدرسه...ان شاا.. به امید خدا دو سال دیگه هم تو باید بری پیش دبستانی... جالبه وقتی بچه ها را میبینی که در حال رفت و امد به مدرسه اند...میگی من نمیرم مدرسه...من میخوام معلم باشم... من: خلاصه که از اول راه میخوایی فقط یاد بدی نه اینکه یاد بگیری... اینروزام برنامه خاصی نداریم...طول روز تو یا در حال ماشین بازی هستی یا شبکه پویا میبینی...عصرها هم یه سر میریم بیرون... یکی دوتا هم بلوز پاییزی برات خریدم...مبارکت باشه... اینجا دست به سینه در حال تماشای کارتون از لپ تاپ بودی... ...
6 مهر 1393

30 شهریور... تولد داریم :)

سلام سلام صد تا سلام پسر گلم امروز روز تولد دوست جون جونیته... بله تولد ترنمه... ترنم که تو همیشه اسمش ورد زبونته...یکسره میگی ترنم و یسنا دوستای منن .... تا تبلیغ شهربازی رو از تلویزیون پخش میکنن تو سریع میگی..مامان بازم با ترنم بریم شهربازی... ترنم عزیزم..دخمل دوست مهربونم...تولدت مبااارک... *آغــــاز بودنــــت مبـــــارک* ترنم جان 7سالگیت مبـــــــــــــــــــــــــــــارک.......... ...
30 شهريور 1393

29 شهریور-اندراحوالات اینروزا

سلام نفسم گلم ما بالاخره دیروز برگشتیم خونمون...تو که اینقدر ذوق داشتی از دیروز ظهر یکسره میگفتی بریم دیگه.... برات بگم از کهیر زدنت که جدود 10 روزه شروع شده و حسابی اعصابمو بهم ریخته... وقتی صورت خوشگلتو کسی میبوسه و یا اینکه خودتو رو پرزهای فرش می مالی ...صورتت سریع کهیر میزنه...و وقتی پمادتو میزنم و میشورم صورتتو حدود یکساعت بعدش خوب میشه...دکتر که گفت مشکلی نیست فقط پوست صورتش یکم حساسه...با اینکه میدونم مشکلی نیست اما وقتی صورتت کهیر میزنه و تو میخارونیش...اینقدر اعصابم بهم میریزه که نمیدونم چکار کنم... پریشب جشن دانشگاه نیکی جون بود تو ویلای گوار... هوا فوق العاده سرد بود بیرون ویلا...ما ...
29 شهريور 1393

23 شهریور-هنوزم اراکیم

سلام نفس طلا جیگرتو قربون که عاااشقتممممم... گلم قرار بود امروز برگردیم خونمون...منتها دیروز مامان جونت گفت که 5شنبه شب دعوت شدیم جشن دانشگاه نیکی جون دختر خاله بابا... با بابا صحبت کردم...قرار شد ما بمونیم و بابا 5 شنبه بیاد اراک...و جمعه با هم برگردیم... هفته پیش ترنم و مهرسا اومدند خونمون.ترنم سرما خورده بود و تو کنارش نمیرفتی و پیشش نمینشستی..میگفتی سرما میخورم...فدات بشم که اینقدر عاقل و فهمیده ای...با اینکه از روز قبلش کلی ذوق کرده بودی که با ترنم بازی میکنی و از صبح هم همش میگفتی چرا ترنم نمیاد...اما تا من بهت گفتم مواظب باش سرما نخوری...دورا دور با ترنم حرف میزدی و بازی میکردی... ...
23 شهريور 1393

17 شهریور- اراک یا خونه مامی

سلام نفسم گل پسرم ما هفته پیش سه شنبه 11 شهریور با اتوبوس اومدیم اراک... و ایندفعه صندلی طرف راننده نشستیم و تو تونستی فرودگاه و با تمام هواپیماهاشو از فاصله چند متری ببینی...برج مراقبت و رادار.. خلاصه که حسااابی ذوق کردی... جنابعالی مثل من تو ماشین خوابت نمیبره...و از تهران تا اراک هم با اینکه صبح زود بیدار شده بودی خوابت نبرد...دقیقه به دقیقه هم میگفتی رسیدیم ؟؟ تو به خونه مامی که اراکه میگی اراک...خیابون های اراک..هپکو هر جا که میریم میگی خب بریم اراک دیگه..هر چقدر هم بهت میگیم اینجا هم اراکه دیگه...اما تو میگی نه اراک فقط خونه مامی ا... خلاصه که حدودای ساعت 3 رسیدیم...اما خب چند س...
17 شهريور 1393

8 شهریور-نقاش کوچولوی نماز خون

سلام نفسم مامانی فدات بشه که شدی یه پا نقاش... تخته وایت بردت دستته و توش نقاشی میکشی... این نقاشی کشیدی و امدی بهم میگی ...مامان این آدمه تو دلش میکروبه..تو هم یه دکتر بکش تا میکروبشو از تو دلش در بیاره... عجب آدم تپلی ام هست... اینم یه آدم دیگه البته سالمه خدا را شکر... و اما پسر من اینروزا به نماز علاقه خاصی پیدا کرده... دقیقه به دقیقه میگی مامان بیا نماز بخونیم... شیرینی های رادینی... رادینی داره با گوشی بابا بازی دکتر پاندا را انجام میده... ظرفها را میخواد بذاره تو ظرفشویی... ...
8 شهريور 1393