رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

23 اردیبهشت-پ مثل پناه،پ مثل پدر

پ مثل پناه،پ مثل پدر،همانکه نبودنش مرگ غرورمان را رقم زده و جای خالی اش، اندوه بار، بر سرمان فریاد میکشد! کاش بود. کاش ما هم پدر داشتیم،تا بجای خیرات هدیه می خریدیم و بجای روزت مبارک نمی گفتیم روحت شاد پدرم امسال هم روز پدر آمد بدون تو   سالهاست لبخندت،آغوشت و مهرت را نداریم....   روزت مبارک تو را من! ياد ميدارم... "همه هنگام"
نه چون نيما كه ميگويد: شباهنگام... ای عزیز سفر کرده , روحت متعالی , بهشت جایگاهت , روزت رسید پدرم در حالیکه خودت نیستی به یاد پدران ازدست رفته مان روحشان شاد.. پدرم , م...
22 ارديبهشت 1393

20 اردیبهشت-این روزا

سلام نفسم این چند روز هم بدون اتفاق خاصی گذشت.. فقط اینکه روز 18 اردیبهشت برای اولین بار بعد از سه سال من با صدای زنگ موبایل برای نماز صبح بیدار شدم... از روزی که تو بدنیا اومدی تا همون روز حتی یکبار هم ساعت و مویایلی کوک نمیکردم...به قول مامی آذر که بعضی شبها که خونمون میخوابیدمیگفت تو که تا خود صبح همش بیداری...هر موقع چشمامو باز میکنم میبینم تو در حال رفت و امد به اشپزخونه ای... خب دیگه مادر بودن این مشکلاتم داره...اما من اصلا احساس خستگی نکردم...گلم...هیچوقت...تو که راحت باشی...منم راحتم تحت هر شرایطی... روز جمعه من و مامی قرار گذاشتیم بریم نمایشگاه کتاب و تو پیش بابا بمونی... اما ...
21 ارديبهشت 1393

17 اردیبهشت - رادین ِ آرایشگر

سلام پسر گوگولی من رادینم دیشب تو یه خرابکاری کردی...که من روده به دلم نمونده بود از بس خندیدم... دیشب بابا وسط هال دراز کشیده بود و داشت با گوشیش صحبت میکرد... گرم صحبت بود...و تو بالای سر بابا نشسته بودی... منم مشغول انجام دادن کارهام بودم...دیدم تو داری با موهای بابا بازی میکنی... از تو اتاق داد زدم رادین داری چکار میکنی؟ رادین:با ذووووق فراووون دارم موهای بابا را قیییچی میکنم، خوشگل میکنم... پسرم از انجام کارش احساس رضایت کامل داشت و انتظار یه خسته نباشید و دستت درد نکنه کله گنده هم از ما داشت... منم فکر کردم با دستش داره به خیال خودش موهای بابا را کوتاه میکنه...
17 ارديبهشت 1393

16 اردیبهشت- اولین بار

سلام عسلم... امروز برای اولین بار بدون هیچ کمکی شلوارتو به تنهایی پاهات کردی... اونم سریع...ماشاا.. به پسر مستقل خودم دیروز از اراک برگشتیم... و تو با دیدن اتاقت از خوشحالی پر درآوردی و گفتی وای چقدر دلم برای اتاقم تنگ شده بود... بعدم که بابا از سرکار اومد حسابی بوووسش کردی و پدر و پسر حسابی قربون صدقه هم رفتن... از شنبه بگم... که ناهار خونه لیلا جون دوست من دعوت بودیم.. مهرسا کوشولو و یسنا جونم اونجا بودن...  تو کلا اون روز رو موود نبودی و با بچه ها بازی نکردی... اما خب عصرش یکم حالت جا اومد و با اجاز...
16 ارديبهشت 1393

12 اردیبهشت- اینروزا در اراک و روز معلم

سلام نفسم گلم ما هفته پیش با اتوبو س اومدیم اراک... من و تو و مامی... خلاصه که عیدی عمه های من که ایام عید مسافرت بودند رفتیم... چند تا مهمونی دادیم ... حسابی سرمون شلوغ بود... روز دوشنبه هم رفتیم خونه خاله شمسی...یه دخمل که سه ماه از تو بزرگتره هم جزو مهمونهای اون روز بود...به اسم ریحانه...ریحانه خانوم حسابی خودشو واسه تو گرفته بود...هر چی تو بهش اصرار میکردی بیا با هم بازی کنیم...تکون نمیخورد...میگفت من ماشین دوست ندارم...من عروسک دوست دارم... الهی فدات شم که کنارش ایستاده بودی و ماشین بازی میکردی...ماشینت به پاهاش خورد...اونم با اخم فراااوون زیر لب یه چیزی گفت...تو گفتی...
12 ارديبهشت 1393

2 اردیبهشت --- اولین کیک رادین

سلام نفسم الهی فدات شم که اینقدر عاااشق کیک پختنی... هر موقع دل کوچولوت واسه درست کردن کیک تنگ میشه سریع میری تو آشپزخونه و از داخل کابینت بکینگ پودر رو که از همه دم دست تره برمیداری و میاری و میگی مامان بیا کیک درست کنیم.. راستش جمعه عصر دوست دوران دانشگاهیم که حدود 2سالی بود ندیده بودمش قرار بود بیاد خونمون... خلاصه که با هم کیک پختیم...از اونجایی که تو باید ظرف جداگانه ای برای هم زدن مایه کیک داشته باشی...همیشه یه مقدار کمی از مواد اصلی را میریزم تو یه پیاله و میدم دستتت..اونم بیحساب توش آرد و پودر کاکائو و مابقی ریخته میشه..همیشه هم با ذوق به کیک خودت اشاره میکنی و میگی این کیک دادینه...و به کاسه طرف من اشاره می...
2 ارديبهشت 1393

28 فروردین - رادین در اینروزها

پسرم سلام عسلم.... اینروزا هم تو غربت میگذره اما نه به شیرینی روزها در اراک... اما خب چه میشه کرد... خدا را شکر مامی هم اینجاست...وگرنه من یکی از تنهایی دق کرده بودم تا حالا... روزها با مامی خاله بازی میکنیم...یکروز ناهار ما میریم خونشون... یکروز مامی میاد خونمون... ایام عید تو یه جعبه کرم که مال خاله مهسا بود را دستت گرفته بودی... تا سوار ماشین میشدیم...روی پاهای من مینشستی و هر کاری بابا با فرمون ماشین میکرد تو هم با کرم که نقش فرمون تو را داشت انجام میدادی...دستگیره در ماشین هم دنده ماشین خیالیت بود...تا بابا دستهاش رو دنده میرفت تو هم سریع دستگیره را میگرفتی...اصلاااا هم نمیذاشتی واسه یک لحظه ه...
2 ارديبهشت 1393

31 فروردین - بانوی گل روزت مبارک...

معذرت ميخواهم - نيوتن راز جاذبه مادر من است! معذرت ميخواهم -  أديسون چراکه مادر من اولين چراغ زندگي من است! معذرت ميخواهم-  أفلاطون چراکه اين مادر من است که شهر فاضله قلب من است    معذرت ميخواهم  - روميو   چرا که همه راه ها به عشق مادر من ختم مي شود! معذرت ميخواهم -  ژولييت چرا که مادرم عشق من است! از همه معذرت ميخواهم ؛ چرا که هر چقدر دوستتان داشته باشم،هرگز و هيچگاه آن گونه که مادرم را دوست داشتم دوستتان نخواهم داشت ،  زيرا او زني است که وجودش ديگر هيچ گاه تکرار نخواهد شد ... ممنونم مادرم از اينکه مادر منی.... ...
31 فروردين 1393

13 بدر بــــــــــــــــــــــــــرفی !!!!!

سلام عشق کوشولوی من گل همیشه بهارم تعطیلات عیدم تموم شد...و مسافرت ما فقط رفتن به اراک بود... یه برنامه سفر کرمان البته با قطار داشت برامون جور میشد که بابا گفت با بچه سخته و ... منم قبول کردم...آخه دایی جون من کرمان خونه داره و گفت تا 13 خالیه میتونید برید...بلیط قطار هم گیرمون اومد اما خب نشد که بشه... اما خدا را شکر تعطیلات اصلا برامون سخت و طولانی نگذشت...واسه هر روزش یه برنامه دید و بازدید داشتیم.... یه شبم عمو داریوش بابا و بابا بزرگت اینا را دعوت کردیم خونه اراکمون ... و تو با مانی پسرعموی بابا که کلاس 5 بود حسابی بازی کردی...کلی هم بهش زور میگفتی... روز 13 ام هم مهمون دایی جون باب...
21 فروردين 1393

2 فروردین..... سه سال شدنت مبارک...فرشته بهاریم....

سلام سلام صد تا سلام .... هزار و سیصد تا سلام... به گل سه ساله من .... امروز روز تولدت بود گلم ... شام همه خاله ها خونه مامی دعوت بودند ... بعدشم مراسم جشن تولد رادین جونی برگزار شددد ... آقا رادین ساعت 8و نیم شب در یک عملیات انتحاری گفتن که خیلی خسته ام و تشریف بردن رو تختشون و به دقیقه نرسیده در اوج ناباوری ما خوابش برررد ... خلاصه مهمونها اومدن کللللی سر و صدا بود...اما رادین تکونم نمیخورد ... شام هم صرف شد و اقا رادین ما هنوزم خواب بود ... تا اینکه بالاخره با تلاش دوستان رادین خان ساعت 10 بیدار شد .... و مراسم برگزار شد ... ...
10 فروردين 1393