رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

17 تیر-جام جهانی

سلام گل همیشه بهارم پسرم اینروزای پایانی بازیهای جام جهانی...آخرین بازی مرحله مقدماتی والیبال یکهو جو بازی تو را هم گرفت... بله رادین ما والیبالیست میشود.... سریع رفتی توپتو آوردی و کنار تلویزون که مشغول پخش بازی والیبال ایران و لهستان بود ایستادی و به بابا گفتی بیا والیبال بازی کنیم با هم...  و انصافا که برای بار اول خیللی عااالی بازی کردی.... ماشاا... به پسر ورزشکارم به دایی سهند و دایی سپهر والیبالیستش رفته... و... همچنان شیرین زبونی و افعال را اشتباه تلفظ کردنت ادامه داره... چشمامو بستم = چشمامو بندم چشماتو ببیند = چشماتو بَن...
16 تير 1393

14 تیر- روزانه های من و رادین...

سلام عشقم پسر با هوشم گلم امروز 7امین روز ماه رمضانه... خیلی سخته اینروزای طولانی روزه گرفتن...طفلی اونایی که سرکارم میرن که واویلاست... خلاصه که تو 7 ساعت باید افطار کنی شام و سحری بخوری و میوه و... هم نوش جان کنی...طفلی معده هامون... پسر گلم دوشب پیش اینقدر بارون اومد و هوا عالی شده بود که من و مامی تا سحر بیدار نشستیم و به صدای بارون گوش میدادیم... اینروزا تو تا صبح میشه و بیدار میشی سریع جاد تو (به قول خودت) پهن میکنی و شروع میکنی به ماشین بازی... فلش کارتهای تابلوهای راهنماییتم میاری و ماشا.. که کاربرد همشونم بلدی... اونا را میذاری کنار تابلوهای راهنما...
14 تير 1393

5 تیر- سه تا 3

سلام پسر گلم امروز که روز تولد مامانه...تو هم دقیقا سه سال و سه ماه و سه روزه میشی.... مبارکت باشه گلم...انشاا... تولد 33سالگیتو 3ماهگی و 3 روزگیتو جشن بگیری گلم... اینم کیک مامان و البته رادین پز.... هر کاری میکردم نمیامدی عکس بندازی...بالاخره با کمک شمع اوردمت... آمدی تا شمعو فوت کنی... و در آخرررر.... در حال عکس انداختن بودیم که مامی هم رسید... طبق معمول مامی ما را خجالت داد و تو را سورپرایزززز کرد...با کادوی 3-3-3 روزگی توووو.... ممنون مامی جون... اینروزا هم م...
5 تير 1393

30 خرداد- اینروزا با رادین

سلام  پسر گلم اینروزا هم میگذره با گرمای شدید هوا که یکهو خیللی گرم شد... تقریبا 36-37 درجه شده دمای هوا چند روز پیش بهت گفتم رادین هندونه میخوایی؟ رادین:نــــــــــــــه هندونه بو تُمبه (دُمبه) میده... زنگ بزن پیتزا بیارن .... من: تا ب حال همچین حرفی از تو نشنیده بودم...اصلا تا به حال جلوی روی تو نگفته بودیم که مثلا فلان چیز بوی دمبه میده... بهت گفتم رادین این حرف و از کجا یاد گرفتی؟ رادین: تو سی دی عمو پورنگ ،امیر محمد میگه آبگوشت بو تمبه میده ...زنگ بزن پیتزا بیارن برامون... هر موقع هم میخندیم....یکهو میگی منو مسخره میکنی؟؟؟ اینم...
29 خرداد 1393

27 خرداد-پسر بی همتای من

                            اولین بار که ضربان قلبت را شنیدم و تو را دیدم، به قدری کوچک بودی که نمیتوانستم تشخیصت دهم، حس تازه ای در قلبم متولد شد که تو باعثش بودی... اولین حرکاتت را که حس کردم، زیباترین جلوه هستی درونم متولد شد و من بیتاب تو شدم... اولین بار که صدای گریه ات به گوشم خورد، یگانه ترین آوای هستی در گوشم متولد شد و من با تمام وجود خدا را شکر کردم... اولین بار که در آغوشت گرفتم، گویی خودم نیز متولد شده بودم در لباسی جدید، لباس مادر... تو خالق اولین های تکرار نشدنی زندگی من هستی،...
27 خرداد 1393

24 خرداد- روزهای پیش در اراک

سلام نفسم عشقم ما روز 6 خرداد با بابا رفتیم اراک... قرار بود بابا 13 ام بیاد اراک و 15 ام برگردیم... اما واسه بابا کاری پیش اومد و گفت نمیتونم بیام دنبالتون تا 22ام...من اول تصمیم گرفتم که با اتوبوس برگردم..اما از اونجایی که بابا وقتی خودش تنها میره ماشینو میذاره اراکو با اتوبوس میره...اگه ما هم برمیگشتیم...بازم بابا ناچار بود بخاطر ماشین هم که شده برگرده...خلاصه که موندیم... اولین عکس در اراک... روز 8 خرداد عروسی پسر خاله بابا بود... اما از اونجایی که تو خواب ظهرتو با هر ترفندی که ما ریختیم نخوابیدی... ساعت 12 که تازه مراسم شروع شده بود بغل بابا خوابت بر...
24 خرداد 1393

5 خرداد- رادین ما

پسر گلم سلام بذار از اون هفته تعریف کنم... 2 خرداد که جمعه بود... خاله میترا دوست دوران دانشجویی من..که حدود یکسال بود همو ندیده بودیم...ناهار دعوتمون کرد خونشون... خلاصه که رفتیم... امیرحسین پسر میترا جون امسال میره کلاس سوم... یعنی کلا سنهاتون بهم نمیخورد... تو تا وارد خونه خاله میترا شدی..مستقیم رفتی اتاق امیر حسین و همش دنبال ماشین میگشتی... امیرحسینم که زیاد به ماشین و ماشین بازی علاقه ای نداشت و به عبارتی اونو بچه بازی میدید...رو تختش نشسته بود و تو رو نگام میکرد... تو البته با اجازه کشوی تخت امیر حسینو باز کردی و هر چی ماشین داخلش بود را پخش...
5 خرداد 1393

1 خرداد-رادین و موتوراش

سلام نفسم همیشه از ماشین سواری و ماشین بازی تو گفتم... ایندفعه نوبت موتور سواریته... البته فقط چون عمو معین موتور داره...هر موقع تو خیابون جایی موتور میدیدی...میگفتی مووووتتتتور موویین...(و  و ت با تشدید فراوون تلفظ میشود) این مسئله ادامه داشت تا من این موتور پلیسو چند وقت پیش برات خریدم...    تا اینکه یکروز اومدی پیشمو گفتی فرمون موتورم شکست...بله کل فرمون موتورتو ازتوی موتورت بیرون کشیده بودی...و با ذوق گفتی عیبی نداره اینجوری باهاش بازی میکنم ... بله متوجه شدم که ناخودآگاه نبوده این قضیه و قصد و غرضی در کار بوده به دهن رادین توجه ش...
1 خرداد 1393

27 اردیبهشت-دُدُس و نُ نُ س و گُ گُ س

سلام رادینم گلم چند وقتیه که تو سه تا دوست خیالی داری.. به نامهای دُدُس و نُ نُ س و گُ گُ س البته گُ گُ س نقش کم رنگتری نسبت به دوتای دیگه داره... و فقط گاهی اوقات اسمش آورده میشه... بله اوایل فقط دُدُس بود که گاهی جلوی بقیه مثلا میگفتی دُدُس میاد الان و... بقیه فکر میکردن میگی داداش...و کلی سر به سر من میذاشتن که رادین داداش میخواد...و من تا حد جنون از دستشون عصبانی میشدم... اما خدا را شکر چند وقت بعدش هر کی بهت میگفت رادین میگی داداش؟؟ تو با قیافه حق به جانبی میگفتی دُدُس نه داداش .... و من کلی خرسند میشدم از جواب جنابعالی... ...
27 ارديبهشت 1393

روزتون مبارک...مردای زندگی من...

سلام مرد کوشولوی من پسرم روزت مبارک انشاا... پدر شدنتو ببینم... گل من امسال سه شنبه روز پدر بود... من و تو هم تصمیم گرفتیم کادو برای بابا صندل و کیف پول بخریم... خلاصه که یکشنبه با مامی رفتیم خرید و هدایا را گرفتیم و کاغذ کادو هم گرفتم تا کادوش کنم... منتها بابا رسید و وقت نکردم... قرار بود فردا شبش کادو را به بابا بدیم... خلاصه که بعد از شام یکهو بابا بی مقدمه گفت میخوام روز پدری برای خودم کیف پول بخرم... منو میگی...کلی تعجب کردم... و البته کلی ذوقیدم که چیزی خریدیم که خود بابا هم تصمیم به خریدش داشته... اما خب برنامه عوض شد...تصمیم گرفتم کادوی ب...
24 ارديبهشت 1393