رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

17 دی - 99 سانتی من

  کنارِ دیوار وایسا...صاف...پشتِ پات رو بچسبون به دیوار..آهان همینجوری خوبه...سرت رو صاف بگیر....روبرو رو نگاه کن. _ قدم چند بود مامان؟ _99 سانتی شدی! تو کی اینقدر بزرگ شدی رادینم؟وقتی زمینی شدی اونم تو هفته 35...5 هفته زودتر!!!! فقط 44سانتی بودی...حالا بیشتر از دو برابر اون موقع شدی... و من بی تابِ این گذرِ بی ملاحظه ی زمان...آخر دلِ مادرانه ام حساب و کتاب ندارد، دلتنگ است و مشتاق! هر ماه تو را کنار متر پارچه ای اتاقت با چه سختی !!تو ا  شیطون بلا که یه لحظه اروم و قرار نداری را نگه میدارم و چنان با دقت قدت را متر می کردم که گویی منتظرِ یک عدد شگفت انگیز بو...
17 دی 1393

15دی - کادوی خدا

سلام نفسم الهی فدای شیرین زبونیات بشم... الان داشتی تو تلویزیون دلفین ها را میدیدی و در موردشون از بابا سوال میکردی... بابا بهت گفت اینا دلفینن دیروز یادته کارتونشو می دیدی از تو اب شیرجه میزدن.. رادین: نه من ندیدیم ...من اون موقع به دنیا نیامده بودم... آخه من کوچولوم..تازه بدنیا آمدم... من تو دل مامانم بودم... قبل از اونم کادوی خدای مهربون بودمممم..... شیرینتر از جانم...هدیه خدای مهربونم....عاااشقتم.... رادین که تازه از خواب بیدار شده برای بابا تعریف میکنه... من که خواب بودم نتونستم خواب ببینم چون چشمامو بَنده (بسته) بودم...
11 دی 1393

8 دی - تولد بابا جونی

سلام عشق شیرین زبونم مامانی رادینم امروز روز تولد باباست... Happy Birthday  و تو حسابی ذوق میکردی... تو پختن کیک خیلی کمکم کردی... و تزیناتشو یه زمانی انجام دادم که سرت جایی گرم بود... فقط بخاطر اینکه دستهای کوچولوت خسته نشن... و هر دفعه میگفتم امروز روز تولد باباست... تو که به بابا داداش گل میگی... میگفتی هم تولد منه هم تولد داداش گلم... کادو هم برای بابا ساعت مچی گرفتیم هر دو با هم... و تو اینقدر ذوق میکردی که هم خودت ساعت داری هم بابا و هم من... اینم از کیک ما تقدیم به بابا... Happy Birthday&nbs...
10 دی 1393

30 آذر-دونه انار من

سلام دونه انار من یلدات مبااارک نفسم روز 30 اذر و ما با برف شروع کردیم..اولین برف سال 93 بخاطر شب یلدا بارید...اینم از لطف خدا....  شب یلدا ما اراک بودیم اما بابا تنها تهران بود...چون باید فرداش میرفت سرکار... مامی اون شب همه خاله های منو خونشون دعوت کرد... اینم کادوی مامی به رادینی ما به مناسبت شب یلدا... البته این سومین ست لوازم پزشکیه که تا حالا داشتی... و کادوی مامان و بابا به رادین جونی... و رادینی کنار میز شب چله... فدای اون ژستت بشم..خوش تیپ مامان... وقتی خاله ها اومدن... تو ...
7 دی 1393

19 آذر-بهشت زمینی من

فرشته کوچولوی من سلام الهی فدای اون دل پاک و معصومت بشم... جدیدا تا صدای قران قبل اذان از تلویزیون-شبکه پویا-پخش میشه... یکهو میبینم مثل فنر از جا بلند میشی به سمت اتاقت... سجاده نمازتو که خودت مثلا تا کردی و برمیاداری و میاری پهن میکنی... چنددفعه هم میپرسی مامان اسم این چی بود؟؟ فدات شم که هنوز کلمه سجاده را نمیتونی تو ذهنت نگه داری و فراموش میکنی... بعد اصررراررر به من تو هم بلند شو نماز بخون... من:مامان جون این قرانه...بذار اذان بدن بعد.... رادین:نه زود باش دیر میشه... قران را دست قاری دیدی...منم از این قرانا میخوام...میخوام بخونم... یکرو...
20 آذر 1393

18 آذر-رادین اینروزای ما

سلام نفس طلای من گلم اینروزا هم با شیرینیهای تو میگذره... چند روز پیش اصرررار داشتی که برم شمشیر بخر..برای داداش گلم (منظور بابا شهرامه) هم یه شمشیر دیگه بخر با هم بازی کنیم...خلاصه که دوتا شمشیر خریدیم... دیروزم میگفتی مامان بریم پارک من دوست پیدا کنم...خلاصه که رفتیم پارک و تو از دور بچه ها را برانداز میکردی از هر کسی که خوشت میامد سریع میدویدی طرفش و با ذوووق بلند میگفتی سلاااااام با من دوست میشی... هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دوتا دوست پیدا کردی...البته به همه قشر بچه ای درخواست دوستی میدی..از بچه یکساله تا 12 ساله...پسرای بزرگم با اینکه تو بهشون درخواست میدادی.....
18 آذر 1393

10 آذر-تولد مامی جون

سلام گل همیشه بهارم امروز تولد مامی بود. و من یه کیک کوچولو درست کردم و عکس انداختیم... تو حسابی ذوق میکردی و میگفتی مگه تولد منم هست؟ ما هم گفتیم بله ...تولد تو و مامی.... مادرم فرشته  است... ولي هيچوقت نديدم پرواز کند... زيرا به پايش... من را بسته بود.. خواهرم را... پدرم را... و همه ي زندگيش را... مادر من عشق من است... ميترسم براي ماندن در کنارم از بهشت به جهنم بيايد مادرست ديگر...... مادر من نور چشمم هستی من ساغر خوشبختی من مستی من مادر من امیدم بی تو سرابه یه حباب رو...
10 آذر 1393

8 اذر - اینروزا

سلام قند عسلم... اینروزا هم میگذره و خبر خاصی نیست... این چند روز آخر بارون حسابی میبارید و خدا را شکر هوا خوب بود...اما ما کلا خونه نشین بودیم... دیروز یکی از دوستان دوران دانشگاهم اومدن خونمون...یه پسر گل داره کلاس سومه... تو و امیرحسین کلی با هم دزد و پلیس بازی کردید... تا اینکه بینتون مشکل پیش اومد و با هم اختلاف پیدا کردید... و دیگه امیرحسین راضی نشد با تو بازی کنه...هر چقدرم تو اصرار کردی که عب نداره بیا بازی...امیرحسین قبول نکرد و رفت سراغ درس و مشقش... منم واسه راحتی تو و امیرحسین...تو را بردم تو هال و برات کارتون گلبولهای سفیدو گذاشتم... آخرشم که میخواستن ب...
8 آذر 1393

28 آبان- رفتیم اراک و برگشتیم :)

سلااام نفس مامان عسلم من و تو مامی هفته گذشته رفتیم اراک و امروز برگشتیم... جالب این بود که روزی که میخواستیم بریم ...بلیط ساعت 9 داشتیم...منم تصمی داشتم 8 و نیم تو رو بیدار کنم...تازه کلی هم ناراحت بودم که خیلی زوده..آخه تو همیشه تا 11 خوابی... اما یکهو تو ساعت 7 صبح بیدار شدی و برای اولین بار دیدی که بابا رفت سرکار...گفتم بخواب...گفتی نه...بریم بگردیم بریم بیرون... من: آخه ما هیچوقت قبل از رفتن به اراک بهت نمیگیم چون تا بهت بگیم اصرار داری زودتر بریم... نمیدونم خواب دیده بودی یا... با ذوق میگفتی بریم اراک...بعد گفتی مهسا و افسانه دلشون برای من تنگ شده؟؟گفتم آره تو چی؟؟گفتی ...
28 آبان 1393

18 آبان -رادینی ماااا

سلام نفسم خدا را صد هزار مرتبه شکر...بهتری... وای که این سه هفته مثل کابوس بود برام... عشقم بابا برات یه کارتون دانلود کرده به اسم گلبولهای سفید... و تو عاشقشی روزی یکی دوبار میبینیش... کلا یاد گرفتی که کار گلبولهای سفید تو بدن چیه... فدات شم که اطلاعات عمومیت اینقدر بالاست... تا میخوایی یه چیزی بخوری میگی مامان این گلبول سفید داره؟؟ یا اینکه میگی کمک گلبول سفیدا میکنه؟؟ شیر میخوری و میگی چون سفیده پره گلبول سفیده... از این طریق تونستم یه سری چیزا به خوردت بدم...اما این ترفندم باعث نشد تا تو میوه خور بشی متاسفانه... کارتون گارفیلدم خیلی دوست داری...و از ا...
18 آبان 1393