رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

27 مهر - رادین و عمو معین

سلام گل مامان پسر گلم دو روزی مهمون دار بودیم و تو خوشحال... 5 شنبه عصر مامانجون و عمومعین اومدند خونمون و امروز عصر رفتند... تو که از شادی سر از پا نمیشناختی...مخصوصا با وجود عمو معین... این دو روز تا اینکه صبح از خواب بیدار میشدی سریع میگفتی پس معین دووو؟ 5شنبه که بعد از شام یکسر همگی رفتیم خونه خاله مهسا...جالبه تو همش پیش عمو معین بودی و پیش خاله مهسا نمیرفتی میگفتی خجالت میکشم... جمعه هم همگی رفتیم پارک ارم و عصرشم باغ وحش رفتیم...تو اولین بارت بود که باغ وحش میرفتی و خیلی همه چیز برات جالب بود... امروز ناهارم خونه مامی دعوت بودیم...بعد از اونم مامانجون اینا رفتن... موقع...
27 مهر 1392

22مهر- مشهدی رادین

سلام پسر گلم عسل من بالاخره تو هم رفتی پابوس امام هشتم و شدی مشدی رادین :) واسه اولین بار هم سوار قطار شدی.... از هفته گذشته بگم که اسهال و استفراغ بودی تا 2 روز قبل از مسافرت به مشهدمون  حال نداشتی...تا اینکه خدا را شکر خوب شدی... روز سه شنبه 16 مهر خانوم ابوالمعصومی (همکار مامی) که قرار بود با ما همسفر باشه اومد تهران و خونه ما...تو که عاشق مهمونی سر از پا نمی شناختی و جالبه صداشون میکردی خانم ابوالمعصومــــــــــــــه.... وای که من و مهسا جون مردیم از خنده... شبشم قرار شد زود بخوابیم چون ساعت 6:30 بلیط قطار داشتیم و باید 5 و نیم میرفتیم.. اما خب تو رو تختت وایساده بودی و با ذوق مهسا جونو ک...
22 مهر 1392

12 مهر- این چند روز در اراک + سالگرد آقاجون

سلام عشقم گلم ما از 4 شنبه گذشته رفتیم اراک...تا امروز که برگشتیم.. جمعه رفتیم خونه مامانجون...عمو مسعود و عمو شهاب اینا هم بودند... شنبه هم کیانمهر کوچولو و مامانش اومدند خونمون و شب هم موندند... برخلاف چهره آروم کیانمهر...اما چشمت روز بد نبینه اونقدر این پسملی غر غر کرد که تا خود صبح بیدار بودم... و هزار بار خدا را شکر کردم که تو بزرگ شدی ...چون اصلاااااااا طاقت شب بیداری را ندارم... خلاصه که اینقدر این پسری گریه کرد که من ساعت 8 رفتم گرفتمش بغل و بردمش تو اشپزخانه تا لااقل با صدای اون تو بیدار نشی... خلاصه کیانمهر کوچولو ساعت 10 رفت... اما اینقدر این پسر عسله دلم واسش یه ذره شده... ...
12 مهر 1392

2 مهر--- پسر 30 ماهه من

سلام عسل من  امروز یهو هوس کردم یه کیک خوشمزه درست کنم به مناسبت 30 ماهگی تو عسلم...و دو نفری جشن کوچکی بگیریم.... تو همین فکر ها بودم که خاله مهسا زنگ زد و گفت الان دارم میام خونتون سر راه هم میرم سراغ مامان... خلاصه که جشنمون با وجود مامی و مهسا جون از کوچکی دراومد و حسابی خوش گذشت... راستی کیکم هم بدون پودر کیک درست کردم هاااا... پسر 30 ماهه من چند روزی میشه که دیگه میتونه حرف ---ق--- را تلفظ کنه و دیگه سعی میکنه به قرمز نگه گِمِز و.... پسر 30 ماهه من دیگه به همسایه نمیگه خمسایه...البته گاهی اوقات.... پسر 30 ماهه من در مورد لباسهای خودش اظهارنظر میکنه....
3 مهر 1392

2 مهر - نفسم 30 ماهه شدی...

  تو … ماه را دوست داری … و من …مـاه هاست که ، تو را ٣٠  ماه هوای بودنت را نفس کشیدن....مبارکم باشد...     رادینم ...نفسم مرسی که هستی و هستی را رنگ آمیزی می کنی....   خدای جان ... می خواهم باشم و ٣٠٠٠٠٠٠٠٠ ماهگی اش را ببینم... باشه؟! ٣٠ ماهگیت مبارک فرشته من   ...
2 مهر 1392

28 شهریور- این چند روز

سلام زندگی من گل من جمعه هفته گذشته برگشتیم خونمون.... و خلاصه خونه ای که 2 هفته زیر دست آقایون (بابای شما) باشه.....خب دیگه معلومه چی میشه... چند روزی مشغول شست و شو دستمال کشی و... گذشت... خدا را شکر با اینکه اراک که بودیم حتی یک روزم خونه نموندیم و همش بیرون رفتیم...اما اینجا بالتبع این خبرها نیست...اما تو اصلااااااا بهانه گیری نکردی... اراک که بودیم صبح تا چشمهای خوشگلتو باز میکردی بلا استثنا میگفتی بریم پیش اَسانه...مامی میگفت چکار کنیم وقتی برگشتیم با این حس اَسانه دوستی رادین... اما خب از وقتی اومدیم حتی یکبار هم اسم اَسانه را نیاوردی...چه برسه به بهانه گیری...خدا را شکر ...
28 شهريور 1392

22 شهریور --- اینروزا در اراک

سلام گل مامان پسرم این دو هفته ای که اراک بودیم هر روز یه برنامه ای داشتیم...اینقدر بهمون خوش گذشته که اصلا دلمون نمیخواد برگردیم...2تا عروسی رفتیم...1 جشن نامزدی-1 جشن تولد - و کلی مهمونی اما خب دلمون واسه بابا هم یه ذره شده... به چیزی تعریف کنم  که خیلی با مزه اِ... تو به پانته آ میگی پانته آبــــــــــــ ...البته این کارم مدیون خاله مهسا هستیم که واسه اینکه سر به سرت بذاره بهت گفته بگی پانته آب... خلاصه تو هر روز تا از خواب بیدار میشی ...میگی بریم پیش اَسانه بی بینیم داره چکار میکنه؟؟ خلاصه داشتم میردمت بالا که گفتی پانته آب هم هستش؟؟؟ منم از زبون تو به افسانه جون گفتم پانته آب رفت...
23 شهريور 1392

18 شهریور- عروسی

سلام عسلم پسر گل من امروز قرار بود با مامانش و مامی و خاله مهساش بره عروسی دختر عمه مامانش -هانیه جون-..... عصر که مامانش داشت حاضر میشد کلـــــــــــــــــی ذوق مامانشو میکرد و دقیقه به دقیقه مامانشو بغل میکرد و میگفت دختر خودمه...و مامانشو محکم با دستهای کوچولوش تو بغلش فشار میداد... وقتی مامان حاضر شد...رادین پشت مامان راه میرفت و دست میزد و میگفت مامان عروس شده... بعد میرفت جلوی مامان و میگفت با هم بی یَقصیم... تا اینکه ساعت 6:30 رفتیم به سمت تالار ...چون اول قرار بود مراسم عقد انجام بشه و بعد هم شام عروسی و... خلاصه که پسمل مامان در پوست خودش نمیگنجید که داره میره هــــــــــو هـــــــــــو کنه... ...
19 شهريور 1392

16 شهریور - تـــــــــــولد تــــــــــــــــرنم

سلام همه عمرم نفسم الان که دارم وبتو آپ میکنم تو داری با پاکنت بازی میکنی... چند وقتیه که عشق پاکن شدی...و این موضوع هم خیلی خطرناکه چون ممکنه هوس کنی خدایی نکرده زبونم لال بخوایی ببینی پاکن چه مزه ایه؟؟؟واسه همین باید 4 چشمی مراقبت باشم... امروز هم پانته آ جون برات پاکن انگری برد برات خریده بود... جالبه تو گیفت تولد ترنم جونی هم پاکن پیشی نصیبت شد... چند روزه هر چی به بابا اس ام اس میدادم همش فِیلد میشد...منم باهاش تماس میگرفتم (البته چون 5شنبه-جمعه بود بابا خونه بود و من زنگ میزدم خونمون)...تا اینکه امروز بازم بهش اس دادم و بازم فیلد شد...منم به گوشی بابا زنگ زدم و دیدم میگه شماره شما اشتب...
17 شهريور 1392

13 شهریور - بعد از 6 ماه

سلام عسل من عزیز دلمممممممم روز 11 شهریور با یسنا جونی و مامان مهربونش قرار گذاشتیم بریم پارک... بعد از 6 ماه دیدارها تازه شد... وای که چقدر دلمون واسشون تنگ شده بود.... برو ادامه مطالب...   اما خب شما بچه ها رو موود نبودید و نه به خودتون خوش گذشت و نه ما.... اما خب بازم دل تنگمون که باز شددددددد... رادین جونی منتظر یسنا گلی ا.... راستی ماشین جلوی سه چرخه رادین هم هدیه دایی سهند جونه به آقا پسر ماااا وای که رادین اول اجازه داد یسنا سوار 3چرخش بشه اماااااااا بعدش پشیمون شدددد...وای خدااااااا ...
16 شهريور 1392