رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

5 تیر - تولد مامان

سلام پسر نازم     امروز روز تولد مامانه... بله یک سال دیگه به سن مامان اضافه شد... ولی خب به هر حال همه روز تولدشون خوشحالن دیگه ...   پسرم روز 3 تیر که روز تولد امام زمان (عج) بود و بابا تعطیل بود...تو و بابا تصمیم گرفتید اون روز واسه مامان تولد بگیرید... با بابا  هم حسابی به زحمت افتادید...آخه قرار بود ناهارم خودتون دو نفر تهیه کنید...     رادین و بابا در حال آماده کردن ناهار بالای پشت بام... حالا رادین جونم تصمیم گرفته واسه مامان کیک درست کنه... و بالاخره کیک درست شد و رادینم خ...
3 تير 1392

1 تیر - قلبم غرق شادی شد

سلام عشقم ،امیدم،قلبم   بالاخره من همین الان زیباترین جمله را از زبان پسر نازم شنیدم رادینم در حالیکه سرشو روی پاهام گذاشته بود و برای من ناز میکرد و من قربون صدقش میرفتم قربون چشمات برم من رادین: ممنونم من غرق شادی... یکهو سرشو آورد به صورتم چسبوند و گفت مامان اِنقد دوسِت دارم.... و من به آسمون رسیدم... البته بعدش گفت : بابا دوست دارم... مامی دوست دارم... آذر دوست دارم... خـــــــــــدای لطیف ام...آفریده ی رادینم ...تا دنیا دنیاست...شکر گزارِ این نعمتِ بزرگ هستیم...نعمتی که برکتِ زندگی مان است....سلامتی و ...
1 تير 1392

1 تیر - مامان ِ دادین

سلام کلوچه خوشمزه من  پسرم این یک هفته که گذشت کلی خبرای خوب شنیدیم...البته خبرای خوبی در مورد کشورمون... دلمون میخواست دیروز هم سومین اتفاق خوب را شاهد باشیم و تیم والیبال کشورمون صربستان را ببره ...اما متاسفانه در آخرین لحظات بازی را واگذار کرد و نذاشت سومین خبر خوب را بشنویم... هفته گذشته خاله شمسی من رفت کربلا ...ان شاا... به سلامتی برگردن... و تو هم که عاشق شکلاتهایی هستی که خاله شمسی برات خریده...یکروز گفتی شکلات بده منم اصلا یاد اون شکلاتها نبودم...یک شکلات دیگه بهت دادم که یکهو گفتی نـــــــــــــــه شکلاتی که شمسی خَییده را میخوام... هر چی هم بهت میگم بگو خاله شمسی یا شمسی جون اما آخرش ...
1 تير 1392

28 خرداد - جام جهانی

سلام پسر نازم گلم امروز ساعت 4:30 بعد ازظهر فوتبال ایران و کره جنوبی بود که اگر ایران می برد به جام جهانی  صعود میکردیم... و   ایران 1-0 برد.......... ما اراک نبودیم....اما به خاله ها حســــــــــــــابی خوش گذشته بود کلی تو خیابونها جشن بوده و فقط این عکسها از اون جشن به دستم رسید...جای ما چقدر خالی بود اونجا اینم عکسها : و امااااااااااااا زیباترین عکس... که من عاشقش شدم.... چقدر شادی به مردم این کشور می آید.. چقدر دلمان بهانه این جشن های بی مقدمه را می گرفت.. چقدر این پایکوبی ها به اجتماع حوالی مان می آید.. چقدر ته ق...
31 خرداد 1392

24خرداد-اینروزاااا

سلام عزیز دلم  گل من اینروزا تو حسابی شیرین زبونی میکنی و در عین حال شیطونی... اما خداییش تو این دو ساله اونقدر شیطنت کردنهات اذیت کننده نبوده ...وقتی بقیه وبلاگها را میخونم میبینم تو اصلااا اذیت نکردی... یعنی هیچ وقت من از دست تو وسایل را جمع نکردم...یا یکی از دوستان میگفت تموم وسایل خونمون یک متر بالای زمین گذاشتیم و دستگیره در کابینتها را در آوردم و نمیدونم پسرم میره رو میز تلویزیون و داخل بوفه و... اما تو هیچ وقت اینکارا را نکردی...البته شیطونی میکردی اما نه اونقدر که باعث اذیتم بشی...جالبه به بوفه خاله مهسا که تا پایینش پر از وسایل خوشگل و جذابه برای شما بچه ها و بوفه کامل بازه...اصلاااا تا حالا دست نزدی...
27 خرداد 1392

22 خرداد - رادین و این روزا

سلام گل من    پسرم دیروز قرار بود کولر خونه مامی تعمیر شه و تو که شب قبلش ساعت 10 خوابیده بودی تا ساعت 12 روز بعدش... منم به روال روزهای قبل که همیشه ساعت 4 تا 5 میخوابیدی... از ساعت 4 دست به کار شدم تا به سختی ساعت 6 خوابت برد هنوز چند ثانیه از خوابت نگذشته بود که آقایی که اومده بود کولر را درست کنه با صدای بـــــــــــــــــــــلند از تو کانال کولر داد زد روشنش کن... تو رو میگی سریع بلند شدی نشستی و گفتی آقایه چی میگه؟؟؟ منم که از خوابوندن تو نا امید شده بودم تو رو با مامی فرستادم بالای پشت بام... بعد از چند دقیقه دیدم صدای تو تو راهرو داره میاد که داد میزدی سَـــــــــــــــنام سَنام... ...
22 خرداد 1392

19 خرداد- این چند روزه

سلام عشقـــــــــــــــــــم  پسرم ما تو این یک هفته که اراک بودیم کلی مهمون و مهمون بازی کردیم و خوش گذروندیم. شنبه که قبلا بهت گفتم رفتیم خونه عمه من... یک شنبه دوستهای مامی اومدند خونمون دوشنبه هم دختر دایی های مامی اومدن تا فیلم عروسی خاله مهسا را ببینند...خاله ساره هم اومد و گفت فکر میکنم نی نی دارم تو دلم...منم کلی ذوق...شبم که رفت خونه بهم زنگید که بی بی چک دو خطه شده...منو میگی میخواستم بال در بیارم..آخه منو خاله ساره خیلی با هم صمیمی هستیم مثل دو تا خواهریم...حسم بهم میگه نی نی کوچولو پسمله و دوست خوبی هم برای تو میشه...فکر کنم اواخر بهمن دنیا بیاد ان شاا... سه شنبه ١٤ خرداد هم که بابا از ...
19 خرداد 1392

16خرداد-مسابقه وبلاگی

-این مسابقه رو از طرف دوست عزیزم دعوت شدم.... ١- بزرگترین ترس در زندگیت چیه؟ از دست دادن عزیزانم 2- اگر 24 ساعت نامرئی میشدی، چی کار میکردی؟ نمیدونم 3- اگر غول چراغ جادو، توانایی برآورده کردن یک آرزوی 5 الی 12 حرفت را داشته باشد،‌ آن آرزو چیست؟ برآورده شدن آرزوی رادینم 4- از میان اسب، پلنگ، سگ، گربه و عقاب کدامیک را دوست داری؟ عقاب 5- کارتون مورد علاقه دوران کودکیت؟ آن شرلی 6- در پختن چه غذایی تبحر نداری؟ تقریبا از پس همه غذاها بر میام ٧- اولین واکنشت موقع عصبانیت؟ قهر ٨- با مرغ، دریا، اورانیوم و خسته یک جمله بساز؟ میرم کنار دریا مرغ کباب میکنم و وقت...
16 خرداد 1392

13 خرداد - رادین و کادوی دایی سهند

سلام عسل من مامانی این چند روز که اراکیم حسابی سرمون شلوغه و بهمون خوش میگذره... تو هم که حسابی تو حیاط خونه مامی بازی میکنی ... دیروز مامی داشت حیاط را می شست تو هم با اصرار رفتی کمک مامی... کلی آب و جارو کردی ..بعد یک قسمت از باغچه که گود بود و آب زیادی جمع شده بود را تو با دریا اشتباه گرفتی و شروع کردی به سنگ انداختن داخل آب میگفتی سنگ بندازم... آخر سر تو را که سر تا پا خیس شده بودی را با کلی داد و بیداد آوردم تو خونه و لباسهاتو عوض کردم... عصرشم دو تا از همکارای مامی اومدند خونه مامی و تو حسابی شیطونی کردی... شبش هم رفتیم بالا پیش افسانه جون و پانته آ جون ...پانی جونم&...
14 خرداد 1392