رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

3 اردیبهشت - عکس 3 در 4

سلام شیرین عسلم   پسرم بابا، اسفند ماه که واسه تمدید دفترچه بیمه من و تو رفته بود بیمه...دفترچه منو یکساله تمدید کردند. اما دفترچه تو را یکماهه ، تا 2-1-92 ...علتش این بود که باید بچه های 2 سال به بالا دفترچه بیمه شون عکسدار بشه....... الهی فدات شم که اینقدر بزرگ شدی که دفترچه بدون عکست را هیچ کجا قبول ندارند... ان شاا... عکسدار شدن شناسنامت..مرد کوچولوی مامان... خلاصه که تو عید اینقدر این ور و انور کردیم که نشد ازت عکس بندازیم... تا اینکه امشب بابا تصمیم گرفت خودش ازت عکس بندازه و تبدیلش کنه به  عکس 3 در 4... اما تو اصلا همکاری نکردی... باقی قضایا را می توان از روی عک...
4 ارديبهشت 1392

29 مهرماه-اولین دندان

سلام قند عسل امروز روز خیلی خوبی بود .داشتم بهت غذا میدادم که متوجه دندون کوچولوی خوشگلت شدم . ورودت به جمع کباب خورها مبارکت باشه گلم.   از زبان رادین: سلام سلام صد تا سلام   من اومدم با دندونام میخوام نشونتون بدم صاحب مروارید منم یواش یواش و بی صدا شدم جزوکباب خورها ! رادین داره یه دندون       قند می خوره از قندون فرشته ی مهربون        براش آورده دندون       راستی امروز اولین روزی بود که یک کوچولو زرده تخم مرغ پخته شده خوردی و کلی کیف کردی.ن...
4 ارديبهشت 1392

3 اردیبهشت -یکروز رادین

سلام جیگر طلای ملوسم   گلم امروز ساعت 10:30 بیدار شدی و کلییی تعجب کردم چون همیشه حدودای 12 بیدار میشدی... بعد از چند دقیقه..تخم بلدرچینتو خوردی و بعد کیک و چایی ... گفتی تی وی زوون اُشَن کن ...باب اسفنجی بی بی نَم خلاصه نشستی به دیدن تلویزیون و من ناهار درست کردم.. مامی هم که امروز صبح رفتند اراک.... ساعت 2 به سختی ناهارتو خوردی...بازم امروز بد غذا خوردی ... بعدهم هوس چایی نبات کردی ...اونم خوردی و کم کم خوابت برد... ساعت 6 بود که گفتم بریم بیروم اول گفتی نه..اما بعدش گفتی بی ییم بیوون..من بیوون و دوست دارم خلاصه رفتیم بیرون . بعدهم گفتی سُ سُ یه بازی کنم.. ...
3 ارديبهشت 1392

31 فروردین- پــــــــــــــــــــــــاشو دُختر

سلام عشقم   امروز خونه مامی بودیم و تو گیر داده بودی به من که کنترل هودشونو بهت بدم تا باهاش یکسره هود را روشن خاموش کنی...منم در حال اس ام اس دادن بودم و حوصله نداشتم و تو رو دنبال نخود سیاه فرستادم... تا اینکه تو بالاخره رفتی سراغ مامی و مامی که دراز کشیده بود و داشت تلویزیون میدید ... رفتی بالا سرش و گفتی : پاشــــــــــــــــو دختر من: مامی: رادین: بعدش که به کنترل رسیدی و روشن و خاموش کردن هود شروع شد... عصر هم که میخواستیم برگردیم خونمون...داشتم قربون صدقت میرفتم و لباسهاتو تنت میکردم...تو هم خیلی خوشحال بودی که داری میری د د...   با ذوق منو بغل...
2 ارديبهشت 1392

30 فروردین- مهمونی خونه فروغ جون

سلام پسر باهوشم   پسرم امروز ناهار خونه فروغ جون دعوت بودیم و به خاله گفتیم تا رادین بیدار بشه و بیایم دیر میشه یک کم... اما تو همیشه حدود ساعت 11 تا 11:30 بیدار میشدی...امروز قصد نداشتی زود بیدار شی...تا 12 صبر کردیم...بعد به بابا گفتم برو کنار رادین شاید کم کم بیدار بشه...که باز هم بیدار نشدی...تلویزیون روشن کردیم و صداشم یکم زیاد...و بعد بابایی هم وارد عمل شد و به کمک هر دوشون..بالاخره بیدار شدی..و سریع صبحانه را خوردی و تا از خونه راه افتادیم ساعت 1 بود ...و تا رسیدیم خونه خاله 2 شده بود. خلاصه حسابی بهت خوش گذشت.عصر هم رفتیم پارک و تو حسابی بازی کردی... شبم خاله فروغ شام نگهمون داشت و آخر شب برگشت...
31 فروردين 1392

29 فروردین -مَـــــــــــــــــــسا مَمنون

سلام پسر باادبم...  گلم امروز صبح که چه عرض کنم ساعت 12 ظهر که بیدار شدی...نمیدونم چرا هوای بابا را کرده بودی...داد زدی بابا بیا اینجا لالا کن... من اومدم پیشتو گفتم لالا کنیم که تو بغض کردی و گفتی بابا دووووووووو؟؟گفتم رفته سر کار برات شیر بخره که دیگه گریه ات در اومد... منم اومدم سرتو گرم کنم..نمیدونستم چی بگم..یکهو عکس رو لباستو نشونت دادم گفتم وای ببین نی نی و سگ رو لباست داری... قابل ذکره این بلوز و شلوار و خاله مهسا پارسال عیدی برات خریده بود... تو با دیدنت لباست(ماشا...)نمیدونم چطوری یادت بود که یکهو ذوق کردی و گفتی مَسا خَییده...بعد داد زدی مَســــــــــــــــــــــــــــا مَمنون... وا...
29 فروردين 1392

28 فروردین- این روزا

سلام عسل طلایییییییییی من  گل مامان الان تو خوابی و مامان فرصت کرده تا بیاد و وبلاگتو آپ کنه... امروز رفتیم خیابون و بعد هم طبق معمول پارک یا به قول تو پاک...حسابی سرسره بازی کردی...از بچه های بزرگتر یاد گرفته بودی برعکس از روی خود سرسره تا یه جایی بالا میرفتی و بعد می نشستی تا سر بخوری. این روزا تا صبح بیدار میشی و چشمهای خوشگلتو باز میکنی سریع میگی مامان تی وی زوون اوشَن کن...(تلویزیون روشن کن)...گاهی اوقات با بغض میای تو آشپزخونه و میگی تلویزیون روشن کنم...هر چی میگم مامانم چشم چرا با گریه میگی..اما گوش نمیکنی... دیروز خیابون بودیم که تو وانتی دیدی و با ذوق گفتی وانت....گفتم بله پسرم ...یکهو گفتی وانت...
28 فروردين 1392

22 فروردین- رادین و دریااااااا

سلام عشقولکم گلم هفته گذشته یکهو بابا اس ام اس داد که شنبه شرکتمون تعطیله...منم ذوقیدم و گفتم عید که نرفتیم مسافرت این دو سه روزه بریم شمال که نزدیکمونم هست... خلاصه 5 شنبه تا بابا از سر کار برگشت خونه ساعت حدود 4 بود و حدود 4 و نیم راه افتادیم به سمت چالوس. تو راه تو فقط یک ربع خوابیدی و گرنه همش نگاهت به جاده و ماشینهاش بودددددددد..جاده حسابی شلوغ بود و حدود ساعت 8 و نیم رسیدیم.چالوس و یک ویلا اجاره کردیم و شاممون خوردیم و از خستگی لالا کردیم. صبحم تا بیدار شدی و رفتیم بیرون ساعت 12 ظهر بود و تو با دیدن دریا حسابی ذوقیدی و اونقدر رفتی طرف دریا که کفش و جوراب و شلوارتو حسابی خیس کردی ...هوا خیلی سرد ...
25 فروردين 1392

20 فروردین- بخاطر خاله مهسا

سلام عمرم  گلم الان که دارم پستتو آپ میکنم تو لالا کردی...حالت خدا را شکر بهتره منتها این سرفه های  لع...خیلی اذیتت میکنه...که دکترت میگفت سرفه آخرین علامت سرماخوردگیه که از بدن بچه بیرون میره... پسرم نمیخواستم وبلاگت آپ کنم تا کامل که خوب شدی بیام ...اما فقط بخاطر خاله مهسا که درخواست آپ نمودند...این پست را میگذاریمممممممم. خلاصه که این چند روز هر بار که میخواهی شربت آموکسی کلاو را بخوری قبلش باید یه گریه ای بکنی و دل منو خون کنی...آخه پسرم بخدا همش بخاطر سلامتی خودته... منم از دیروزه حسابی سرفه میکنم و امروز صبح هم صدام گرفته بود و داشتم سرفه میکردم تا صدام صاف بشه دیدم تو اومدی و با دستهای کوچولوت د...
20 فروردين 1392