رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

4 فروردین-رادین و عید دیدنیها

سلام سلام جیگر طلاااااا  خوفی جیگر مامان؟؟ گلم امروز صبح که تا تو از خواب بیدار شدی دیگه دیر شده بود واسه دید و بازدید.. دیگه عصر اول رفتیم خونه عمو احمد من و تو بازم حسابی شیرین زبونی کردی... و عمو و زن عمو را عاشق خودت کردی.. بعد از اونجا رفتیم خونه دایی حمید بابا که تو تا آقا نیما پسر دایی بابا را دیدی...گفتی موویین (منظورت عمو معین ات بود)قربونت برم که اینقدر عمو معین را دوست داری..ولی خداییش آقا نیما خیلی شبیه معین شده بود. امروز حسابی باد شدیدی می وزید و هوا سرد شده بود.می خواستیم دور میدان شریعتی عکس بندازیم که از بس باد میاومد پشیمون شدیم. خانواده ما و عمو احمد رادین و بابا...
4 فروردين 1392

3 فروردین-مهمون مامی

سلام عزیز مامان  گلم اینروزا حسابی بهت خوش میگذره چون همش سرت شلوغه و عاشق شلوغی هستی. عمو مصطفی دو تا جوجه اردک گرفته گذاشته تو حمام و تو تا حوصلت سر میره میگی بیریم جوجه بی بی نیم. وقتی هم میخوایی دکمه های کنترل تلویزیون یا کیبورد و یا.... را بزنی میگی کُم کِ بزنم. امشب همه خاله ها خونه مامی دعوت بودند. و تو که از ساعت 7 شب یکسره میگفتی خوابم میاد تا 2 صبح بیدار موندی. رادین و سه تا دایی هاش... دایی جون(دایی مامان)-دایی سهند و دایی سپهر (پسر خاله های مامان) رادین و دایی سهند اینجا هم ساعت 1 شبه و تو یکهو چشمت به جارو برقی افتاددددددد و شروع کردی به جارو کشید...
4 فروردين 1392

2 فروردین-عیدی خاله مهسا

سنام جیگر طلاااااااا پسرم امروز ناهار خاله مهسا ما را دعوت کرد خونشنون.دیگه تا تو از خواب بیدار شدی و رفتیم ساعت ٢ بود.خلاصه خواستم با سفره هفت سین خاله عکس بندازی که اصلا همکاری نکردی. رفتم عروسک خاله را گذاشتم تو سفره هفت سین تا تو به هوای اون یک لحظه تکون نخوری که....... رادین: چه جوجوی خوشگلی خاله داره هااااااااا بذار برش دارم ببرم نشون بابا هم بدمش این جوجه خوشگلو وای که چقدر هم سنگینه بابا ببینش..بذار بوسش کنم جوجه جوجه طلایی را خلاصه که ما نتونستیم از آقا رادین خان عکس درست حسابی بندازیم.. حالا نوبت ناهار خوردن رادین فرا رسید... کنار...
3 فروردين 1392

1 فرودین-پسرم ،گل همیشه بهارم سال نو مبارک

سلامممممممممممم به شکوفه بهاریم خوبی مامانی؟ گلم امسال 30 اسفند ساعت 2:31 ظهر سال تحویل شد. صبح روز 30 تو یکی دوساعتی با مامی تو حیاط بودید و مامی حیاط را می شست و تو ماشین بازی میکردی.بعد با هزارررررررر ترفند تو رو آوردیم تو خونه.. ناهار را با خاله افسانه خوردیم و البته قابل ذکره که روز 29 خاله افسانه موهای جنابعالی را کوتاه کرد و اجازه نداد تو رو آرایشگاه ببریم،میگفت ارایشگاه موهای پشت سر  بچه ها را با تیغ میزنند و چهره بچه ها شبیه بزرگها میشه..خلاصه خودش زحمت کوتاه کردن موهاتو کشید. خلاصـــــــــــه بابا که رفته بود خونه مامان جونت از راه رسید و بهت گفت رادین بریم تو حیاط ماشین بازی و ت...
3 فروردين 1392

2 فروردین----- پسرم ،رادینم،2 ساله شد.

سلام پسر دو ساله من در آغوشـت کـ ِ می گیــرم  آنقــَــَدر آرام می شوم  کـ ِ فـَـراموش می کنم  بـایـ ـد نفس بکشم وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند، من را لایق آن دانست و هدیه من به تو ، قلب عاشقی است که فقط برای تو می تپد.. به دنیا آمدی و دنیای من شدی...   در عجبم چگونه اینچنین عاشق موجودی شده ام که هنوز حتی اسمم را درست تلفظ نمیکند . چگونه  در هر نفسش زندگی میکنم در حالی که با نفس های من زندگی گرفت و چه طور به او وابسته گردیدم در حالی که زمانی تنها با رگ باریکی به من و بعد به زندگی وابسته بود   مادرانگی را هر روز با پسر عزیزم ...
2 فروردين 1392

30 اسفند - چهارشنبه سوری

سلام عشقم دومین چهار شنبه سوریت مبارککککککک پسرم دیروز عصر ما بالاخره اومدیم اراک. و اینکه تو سرما خوردی حسابی..همش عطسه و آبریزش بینی داری. امشبم که اول یک آتش کوچک تو حیاط خونه مامان جون اینا درست کردیم.بعدشم رفتیم پیش خانواده دوست خاله مهسا..ژیلا جون دوست خاله مهسا اونقدرررررررر ذوق کرد که تو را هم برده بودیم میگفت مهسا گفته رادین سرما خورده فکر نکنم بیاریمش. خلاصه تا ساعت ٨ و نیم اونجا بودیم بعدشم رفتیم خونه بابابزرگت اینا و عمو مسعود و عمو شهاب اینا هم بودند. رادین و دایی سپهر (پسر خاله من) در حیاط خونه مامان جون اینجام رفته بودیم جلوی خون...
30 اسفند 1391

27 اسفند- حرفهای مادر و پسری

دلم خواست بیام بگم بهت چقدر آقـــــــــا و فهیمی!... اونم زمانی که تا 2 ساله شدنت فقط 5 روز مونده.... همینکه کافیه بگم این چیز داغه...از هشت ماهگی تا امروز محــــــــــــــال ممکن ..دست بزنی! همینکه درباره ی بخاری شیطنت نمیکنی . همینکه هیچ وقت با خواب شبت مشکل جدی نداشتم! همینکه هیچ وقت تو مهمونی ها اذیتم نکردی...غریبی و وابستگی! همینکه اینقدر همراهی که همچنان فعال و اکتیوم اونم با تو! همینکه با حمام و آب و دستشویی میونه ات عالیه! همینکه همیشه با کلاه و دستکش و جوراب و ...کنار اومدی و مامان رو برای تیپ زدن همراهی کردی! همینکه وابستگی خاصی به کسی یا چیزی نداری به غیر از مامان...
27 اسفند 1391

26 اسفند-رادین و خاله مهربونش

سلام عسلممممممممم خوبی مامانی؟ قربونت برم من که اینقدررررررررررر دوست دارم.. عسلم امروز رفتم تو فیس بوک و دیدیم خاله مهسا رو پیج تو ،متن زیر را نوشته... خیلی خوشحال شدم که اینقدر خاله خوب و مهربونی داری...واقعا خوش به حالت... یه وقتایی یه کسایی میان تو زندگــیت .. که وقتی به پشت سرت نگاه می کنی.. تعـــــــــجب می کنی که چــــــجوری..!! تا قبل از اومدن اونا زندگی می کردی..!   لالا لالاگل بادوم                                لالا میگم ب...
27 اسفند 1391

18 اسفند-رادین و مهمونهاش

سلام جیگر طلااااااااا    عزیزم تو ایم دو روزه حسابی بهت خوش گذشته ...چون تو میزبان دختر عمو و پسر عموت بودی و حسابی باهاشون بازی کردی.... پنج شنبه عصر سعید و زهرا و زن عمو اومدند خونمون تا جمعه بعداز ظهر...وای که تو داشتی بال در میاوردی.... ولی شانس زن عموت اینا چهارشنبه شب تا پنج شنبه شب برفی میبارید که نگو نپرس..عالی بود ،در زمستان امسال این اولین برف سنگینی بود که بارید. جمعه صبح شما بچه ها پیش بابا شهرام موندید و من و زن عمو رفتیم خرید...هوا آفتاب شده بود ولی واقعا سرد بود و باد سردی میوزید... واسه ناهار هم مامی جون دعوتیمون کرده بود خونشون... زهرا و سعید اصرار داشتند که بریم پارک اما واقعا هوا س...
23 اسفند 1391

23اسفند-رادینِ میزبان

سلام سلام صد تا سلام گل پسر من ، دیروز حدود ساعت 4:30 عصر مامان بزرگت و عمو مسعود و محیا جون اومدند خونمون... تو هم طبق معمول خیلی خوشحال شدی و ذوق میکردی...فقط همش دنبال معین میگشتی...دلت واسه عمو معینت حسابی تنگ شده.... خلاصه تو دوباره خواب ظهرتو نرفتی و شب ساعت 10:30 خوابیدی... امروز صبح هم تو برخلاف روزهای قبل ساعت 7:30 با گریه بیدار شدی...مامان بزرگت اینا هم بیدار بودند و حدود ساعت 9 صبح رفتند شمال... مامان بزرگت هم زحمت کشیده بودند و برای تو بلوز و شلوار خوشگلی آورده بودند که تو تا دیدیشون گفتی بی پوشم و دیگه درشونم نمیاوردی. تو حسابی شیرین زبونی کردی وقتی چیزی بهت میدادیم سریع میگفتی ممنون...مام...
23 اسفند 1391