رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

17 فروردین-گل مامان

سلام گلم  عزیزکم.... سرفه میکنی خیلی سخت.... شب تا صبح بخاطر سرفه هات بیداری و گریه میکنی... بدن نازکتر از گلت دو شبه تو تب میسوزه... فدات شم که اون ویروس بده اومده و تو بدنت جا خوش کرده... حالا هم که به یُمن خوردن شربت کو آموکسی کلاو ،اسهال شدی... خدایا خودت فرشته کوچولوی منو زودتر خوبِ خوب کن... آمین... راستی امروز تونستی اسم منو درست صدا بزنی...هویااااااااااااااااااا درست غذا نمیخوردی و این سرماخوردگی مزید بر علت شده و دیگه لب به هیچی نمیزنی...                           &n...
17 فروردين 1392

13 بدر

سلام کوچولویِ شیطون بلای مامان   گلکم امروز صبح تو ساعت ١١ بیدار شدی و ما همه که منتظر بودیم تو بیدار بشی تا بریم بیرون...سریع آماده شدیم و رفتیم. خاله اکی اینا زودتر رفته بودند و ما و خانواده خاله شمسی هم با هم رفتیم و خاله مهسا و عموسعید و خاله فروغ اینا هم بعد از ما رسیدند. تا غذا را آقاییون درست کردند و سفره انداختیم و اولین قاشق غذا را گذاشتیم در دهن....یکهو بارون شدیدیییییییییییی بارید و همه پراکنده شدند.یکسریمون که رفتیم تو چادرها و بقیه هم رفتند تو ماشین.. تو هم نمیدونم چرا اینقدر از اینکه داخل چادر باشی ناراحت بودی همش غر می زدی.آخرش بردمت داخل ماشین تا یکم حالت جا اومد... حدود ی...
16 فروردين 1392

4ماهگی-واکسن

سلام گلم ٤ماهیگت مبارررررررررررررررککککککککککککککککک امروز با مامانی رفتیم درمانگاه و واکسن چهارماهگیتو زدی.فقط یک کوچولو گریه کردی.آخه پسر من قوی ا. خدارا شکر این دفعه هم تب نکردی. وزنت٦٦٥٠گرم و قدت ٦٠ سانتی متر شده بود. خیلی جالب بود مسئول واکسیناسیون میگفت پسرت وزن خیلی زیاده.مواظبش باش نکنه به قلبش فشار بیاد. از اون روزم تو ،شیرا را فقط تو خواب میخورییی.چشم شورررر  رادین و بابا جونی در پارک      رادین متعجب   رادین و تاب بازیش............. رادین خوش اخلاق ...
16 فروردين 1392

9 فروردین- روباه و زاغ

سلام عسلکم گلم دیروز که فقط شام رفتیم خونه مامان جونت... اما امروز بابا کلی بوست کرد تا از خواب بیدار شدی.بعد رفتیم عیدی دایی جون ِ بابا اما تو همش میگفتی بیریم خیابون و یک لحظه آروم نبودی.. بعد از اونجا رفتیم دور میدان راه آهن و عکس انداختیم و بعد هم کیک تولد جنابعالی را سفارش دادیم.مبارکت باشه عزیزم... عصر هم تو تازه ساعت ٥ خوابیدی و من و مامی رفتیم عیدی خونه همکار مامی و تا ساعت ٨ که رسیدیم خونه تو هنوز خواب بودی. خلاصه شب بعد از شام هم رفتیم عیدی عمو محمود و عمو جلیل بابا. این عکس خودت از دایی جون انداختی ،عکاس کوچولووووووووو رادین،بابا و دایی جون بدون شرح......... ...
16 فروردين 1392

15 فروردین-برگشت به خونمون

سلام عشقم الان ساعت 7:30 عصره و ما حدود ساعت 6 رسیدیم تهران... بعد از 17 روز،دل کندن سخت بود اما چه میشه کرددددددد...تو که از پانته آ جدا نمیشدی.میگفتی نَ ییم بی یوون(نریم بیرون). دیشب اول من و تو و مامی و مهسا جون رفتیم خونه عمه شمسی هم بازدید عیدشون و هم اینکه از مکه برگشته بودند.. عروسشونم خونشون بود (خانوم عمو محمد) ما که برای عقدشون نرفته بودیم و عروس خانوم را ندیده بودیم چشممون به جمالشون روشن شد... حالا تو این گیر و دار تو یکسره میگفتی عمه شمسی دوست ندارم...به عروس خانومم میگفتی خاله...بعد گفتی خاله دوست ندارم..کلی خجالت کشیدم و حواستو پرت کردم تا دیگه ادامه ندی. عمه گفت چرا رادین کوچولو مونده ...
15 فروردين 1392

11 فروردین-جشن تولد شیر کوچولوووووووو

سلام عزیزترین پسر نازم بالاخره روز جشن تولدت رسید... و من صبح با بابا و خاله مهسا رفتیم خونه مامان جونت و اونجا را تزئین کردیم. ساعت 5 تا 8 عصر تو خوابیدی..به مهمونها گفته بودیم 9 خونه مامان جونت باشن... ما هم بدو بدو حاضر شدیم و رفتیم جلوی شیرینی فروشی واسه تحویل کیک... منتها فقط یک کیک سفارشی تو یخچالشون بود که به شکل سگ بود... خلاصه با کلی معطلی گفتند شما یکساعت دیگه بیاید و کیک را تحویل بگیرید...تازه ما قبلا گفته بودیم کیک را واسه ساعت 7 میخواییم... خلاصه بابا ما را خونه مامان جون رسوند و یکساعت بعدش رفت کیک را گرفت... خدا را شکر مهمونی به خوبی برگزار شد و خیلی خوش گ...
13 فروردين 1392

6 و 7 فروردین

سلام شازده مامان عزیزم روز ٦ فروردین که با خانواده خاله شمسی رفتیم پارک شهرصنعتی و ناهار را اونجا خوردیم تو هم کلی توپ بازی کردی. آخرشم تو بغل دایی سپهر خوابت برد اما بابا که خواست تو رو بگیره بیدار شدی و برگشتیم خونه و بالاخره ساعت ٥ تا ٧ خوابیدی. ساعت حدود ٨ هم رفتیم عیدی خاله فرزانه که مونا جون هم اونجا بودند و کلی از تو استقبال گرم شد. همه ذوق تو رو میکردند. فدات شم عسلم روز ٧ فروردین هم بابا با عمو مسعود تماس گرفت که ما حدود ٩ و نیم شب میایم خونتون. خلاصههههه رفتیم و دیدیم بلههههههههه حسابی خونشون پر از مهمونه...خاله فرزانه بابا و خاله اکرم بابا همراه بچه ها و دامادهاشون...و صد البته عمو مهدی ...
8 فروردين 1392

2 فروردین-کارت تولد رادین

سلام عشقم    گلم چون خونه خودمون اراک نیست باید مزاحم مامان بزرگت اینا بشیم و اونجا جشن تولدتو برگزار کنیم. خیلی دوست داشتم خونمون همینجا بود و هر سال تولدتو دقیقا تو روز خودش جشن میگرفتیم. اما خوب مامان بزرگت گفت که روز 2 فروردین روزیه که تقریبا بیشتر فامیل میان عیدی خونمون  و خیلی شلوغه بذار برای یک روز دیگه. زن عمو لیلات هم گفت 5 تا 10 ما عروسی تهران دعوتیم  و خیلی دوست داریم تو جشن تولد رادین شرکت کنیم .لطفا بذارید روزی که ما اراکیم.پس احتمالا تولدت را 10 فروردین جشن میگیریم.البته دیگه اون روزا دایی جون نیستش..اما چه میشه کرد. از همین جا همه دوستانی ...
7 فروردين 1392

5فروردین- یک عالمه عکس

سلام عزیز دلم  پسرم امروز حدودای ظهر که هر سه نفرمون حوصلمون سر رفته بود،تصمیم گرفتیم بریم با ماشین یه دوری بزنیم.  وقتی ماشین تو حیاطه تو با بابا میری و حسابی ماشین بازی میکنی اما وقتی ماشین بیرون میاد تو دیگه اجازه نداری راندِگی کنی. واسه همین وقتی بابا داشت ماشین را از حیاط بیرون میارود تو کلی غر زدی که بیرون نیاررررررررررر. خلاصه که رفتیم بیرون و داخل هر میدونی که به مناسبت نوروز دکوری گذاشته بودند،پیاده میشدیم و عکس مینداختیم. لازم به ذکره که سال آینده سال اسبه منتها ما یک سال پرش کردیم.:))))) ...
7 فروردين 1392