رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

11 خرداد- اراک

سلام عشقم پنجشنبه بود که با خاله فروغ اینا اومدیم اراک و بابا موند تهران... ان شاا... سه شنبه که تعطیل رسمیه میاد اراک... تو هم که عادت داری تا ساعت ١١-١٢ ظهر بخوابی اون روز ساعت ٧:٤٥ بیدار شد و اولش حالت خوب بود و خوش اخلاق بودی و اما نزدیک اراک دیگه داشت حوصلت سر میرفت و خوابت میومد حســــــــــــــــابی یک ساعتی خوابیدی تا رسیدیم... خلاصه که جمعه هم همش خونه بودیم اما یکهو ساعت ١١ شب با مامی و مهسا جون تصمیم گرفتیم بریم بیرون یه دوری بزنیم با سه چرخه جنابعالی راهی سه راه -باغ ملی شدیم و یکساعتی پیاده روی کردیم...تو اون یکساعت دو سه دفعه بارون گرفت و زود بند اومد و تو تا بارون می یومد سریع سراغ رعد و برق را ...
12 خرداد 1392

7 خرداد- اینروزا

سلام شازده کوچولوی من پسرم جدیدا تا صدایی از بیرون میای میگی سی دی ا هواپیما ا (صدای )یا سی دی ا رعد و بَقه...و باید حتما شما برید پشت پنجره و شاهد یکی از این دو مورد باشید... خلاصه امروز صدای جیغ خانومی که تو کوچه داشت بچشو دعوا میکرد را شنیدی و سریع گفتی بریم پنجره سی دی ا خویوووس بود (صدای خروس ) بود..وای که من و مهسا جون مردیم از خنده...همش میگفتی خیویوس دوو؟؟ تا اینکه چشمت به آنتن رو پشت بام همسایه افتاد و گفتی خویوس اوناهاش... اما من گفتم رادین اون خروس نیست که... رادین هم کلی دقت کرد و گفت توفَنگه (تفنگه ) توفنگه اونجا چسبیده... و باز هم موجبات خنده ما را فراهم نمودی... بعد یه نیم ساعتی پشت پنجره بود...
7 خرداد 1392

3 خرداد - عشقــــــــــــــمون 10 ساله شد...

سلام ثمره عشق ما گلم امروز علاوه بر اینکه روز پدره، مراحل دادن گل پسر عزیزم به بابای مهربونش به مناسبت روز پدر.. ضمنا گل پسری در حال دادن گل به بابا جونش همش تکرار میکرد بابا روزت موبویَک... قربونت برم.ان شاا... بابا شدن خودت... البته اینم بگم...وقتی گل را به بابا دادی سریع ازش گرفتی و گذاشتیش تو لیوان آب گفتی گل آب بخوره... 10 امین سالگرد عقد مامان و بابا هم هست.   اینجام بعد از فوت کردن شمع داره واسه خودش دست میزنه عشقم.. اینجا هم همش پسرم با ذوق  میگفت تولد تولد تولدت موبویَک...   امرو...
4 خرداد 1392

3خرداد- روز پدر

  پدر که باشی !!! با تمام سختی ها و مشقت های روزگار،با دیدن غم فرزندت می گویی : "نگران نباش ، درست میشود. خیالت تخت ، مــــــــــن پشتت هستم " پدر که باشی ؛ سردت می شود و کت بر شانه ی فرزند می اندازی. چهره ات خشن می شود و دلت دریایی.... آرام نمی گیری تا تکه نانی نیاوری... پدر که باشی ؛ عصا می خواهی ولی نمی گویی. هرروز، خم تر از دیروز، جلوی آینه تمرین محکم ایستادن می کنی... پدر که باشی ؛ در کتابی جایی نداری و هیچ چیز زیر پایت نیست. بی منت از این غریبگی هایت می گذری ، تا پدر باشی. ...
1 خرداد 1392

30 اردیبهشت- فِک کُنم

سلام جیگر مامان عسل من دیروز کلی با خاله مهسا و بابا از دستت خندیدیم... سوار ماشینت بودی که مهسا جون گفت رادین بوق ماشینت چه رنگیه؟ رادین :فِک کُنم قِمِزِه.... خیلی بانمک میگفتی فکر کنم... بعد رفتیم رو تخت تا بلکه تو بخوابی ...اول اینو بگم که تو خرس کوچولوت که بغل میگیری گاهی اوقات صداتو عوض میکنی و از زبون خرسی با ما حرف میزنی. خلاصه گلهای روی ملحفه رو تختی را نشونت دادم و به خرسی که دستت بود اشاره کردم ،گفتم خرسی این گله چه رنگیه؟ رادین صدای خرسی را درآورد و از زبون اون گفت:آبی... گفتم نه دقت کن (گله زرد بود ) رادین از زبان خرسی:آبــــــــــــــــــی بعد گفتم رادین گله چه ...
30 ارديبهشت 1392

26 اردیبهشت - لیلــــــــــــــــه الرغائب

سلام فرشته مامان اینم از عبادت پسر پاک و معصومم در شب آرزوها... رادین مادر...این روزها نمیشود که نباشی...خنده هایت...دلبری هایت..نمیشود که نباشند....میدانی چه میگویم...تو هوای زندگی ما هستی...نباشی نفسم میگیرد...میــــــــــــــــمیرم!!! برکتی...بارانی...آبی...رادین! خدا بارانت را بباران....به چترهای بسته نگاه کن...به دستهای باز...به نگاه های رو به آسمان! امروز؛ تو سرشار از صفت های نیکی...صفاتی که گاه با خدایت شریکی...امروز تو خوب و پاکِ مطلقی...فردا مهم است پســـــــــــــــــر! برایت دعا میکنم...فردای روزگارت...به صفات خدایی برسی..ان شاالله. خدایم شکر..به تو می...
26 ارديبهشت 1392

26 اردیبهشت - خونه مامی

سلام گلپسری    عشقم این چند روز من و تو خونه مامی بودیم چون خاله مهسا هم اینجا بود و ما دیگه حوصله اینکه شبها با بابا بریم خونمونو دوباره فردا صبحش بیایم خونه مامی را نداشتیم... بابا از سر کار میاد خونه مامی شامشو میخوره و ناهار فرداشم بر میداره یکم با تو بازی میکنه و میره خونمون... ما هم که حسابی بهمون خوش میگذره...    جنابعالی که عادت کردی میخوایی بخوابی باید مامان و خاله مهسا کنارت باشن اگه مهسا جون نباشه صدات در میاد که مهسا دووو؟ الانم با مهساجون نشستی و داری سی دی کارتونتو میبینی...یعنی یه جورایی مهسا جون حواستو پرت کرد تا به من و لپ تاپ کار نداشته باشی... ...
26 ارديبهشت 1392

19 اردیبهشت - این چند روز

سلام عسل مامان  عشقم اینروزا تو دلبری میکنی و ما هم عاشق و عاشقتر میشیم. پریشب شام بابا را که آوردم..تو هم گفتی منم میخوام..قیافه من اون لحظه خلاصه که تو چند قاشق ماکارونی خوردی و منو ذوق مرگ کردی...منم اون لحظه را ثبت کردم ...چون همیشه پدرمو در میاری تا یک قاشق بخوری... دیروز رفتیم خونه مامی... خلاصه که تو آتیششششششششششش سوزندی مثلا میز عسلی مامی  را بر عکس کردی و از پایش به عنوان دنده ماشین استفاده میکردی..طفلک عسلی صداش در اومده بود و چیزی نمونده بود تا کلا پایش بشکنه...بعد که بابا از سر کار اومد... رفت پدال چرخ خیاطی را هم برات آورد  تا نقش پدال گاز را برات بازی کنه و م...
25 ارديبهشت 1392

24 اردیبهشت - رادینِ ِ شیرین

سلام عشقم امروز اومدم تا از شیرینیات بگم.... دیشب دراز کشیده بودم که تو اومدی و سرتو گذاشتی روی دست من و هی تکون تکون میخوردی تا خوابت ببره...دست من روی تشک بود و حس کردم جای سرت بدجوره...واسه همین وقتی غلت خوردی و رفتی دورتر بالشتو گذاشتم جای دستم و دستمم زیر بالش...تا اینکه یهو اومدی کنارمو گفتی مامان! دست تو دوووو؟؟؟ منم دستم گذاشتم رو بالش که تو سر و صورت خوشگلتو گذاشتی رو دستم ...وای که اون لحظه داشتم بـــــــــــــــال در میاوردم .... دیروز عمو سعید آماده شده بود که بره بیرون...به تو هم گفت بیا با هم بریم خیابووون...اما تو که عشق خیابونی...گفتی نـــــــــــــــــــــ...
24 ارديبهشت 1392