3 آذر-
سلام فرشته من
دیروز حدود ساعت ٥:٣٠ به سمت اراک راه افتادیم و خدا را شکر چون تو ظهر نخوابیده بودی تا سوار ماشین شدی خوابیدی...تا ساعت ٧:٤٠ واییییییی اونقدر خدا را شکر کردم..آخه تو ماشین همش اصرار داری سوییچ را بگیری و میگی سویی بده سویی بده...و دیگه ما هم نمیدونیم از دستت چکار کنیم.
وقتی هم که بیدار شدی محو تماشای ماشینها شدی به کامیون و کلا تموم ماشینهای سنگین میگی ماشین بزرگ و خدا را شکر جاده حسابی شلوغ بود و پر از ماشین بزرگ بنابراین تو حوصلت سر نرفت.
ساعت ٩ بود که رسیدیم و حسابی از دیدن اون اسباب بازیهات که اراکن خوشحال شدی.
امروز ناهار هم رفتیم خونه مامان بزرگت و محیا جون و عمو مسعود هم بودند . حسابی بهت خوش گذشت.تازه یه پیرهن زرد خوشگل بابا بزرگت از قشم سوغاتی واست آورده بود.
بعد از ناهار تو که همش بغل عمو معین بودی داشتی غر میزدی چون خیلی خوابت میومد.منم به شوخی گفتم معین میری رادینو بخوابونی .مهسا همیشه رادینو میخوابونه؛و مشغول صحبت با محیا جون شدم یهو به خودم اومدم و دیدم نه از تو خبری هست و نه عمو معین.
بعدددددددددد دیدیم بلههههههههه آقا رادین و عمو معین کنار هم در خوابی آرام فرو رفتن!!!!
کلی ذوق کردم ..حدود دو ساعتی خوابیدی و بعدش دیگه از خونه مامان بزرگ اومدیم بیرون و رفتیم سراغ خاله مهسا تا بیاریمش خونه مامی واسه نذری فردامون نیاز به کمکی داشتیم.
حالام داریم وسایل نذری را آماده میکنیم و نتونستیم بریم بیرون.هرچند هوا خیلی سرد شده و بارون شدیدیم میاد.خاله مهسا و افسانه جون و پانته آ اینا رفتند بیرون تا هیئت بیینن.


رادین داره وسایل نذری را آماده میکنه.دستت درد نکنه پسرم.....


اینجام عاشق اون کادوهای داخل وبلاگت شده بودی...



3 آذر-
