8 اسفند-کی خَییده؟؟؟
قربونت برم که الان نزدیک بود با شیرین زبونیات کار دست خودت بدی و من بخورمت....
راستش کفشی که تو سیسمونیت بود و اولین چیزی بود که مامی واست خریده بود سال ٨٣ همون سالی که تازه مامان و بابا عروسی کرده بودند، را امروز یکهو دیدم و همش فکر میکردم حالا حالاها اندازت نمیشه اما دیدم ای دل غافل اندازه پاهاته، اگه دیر دیده بودمش دیگه تنگت شده بود...خلاصه تو کفشو پات کردی و الان دو سه ساعته که پاهاته و حاضر نیستی درش بیاری...بهت گفتم رادین کفشتو کی برات خریده؟؟؟گفتی مامی...
خودت گفتی دِشم(چشم)کی خَییده؟؟؟ منظورت این بود که من از تو این سوالو بکنم...منم گفتم رادین چشماتو کی خریده؟که یکهو گفتی خدای مِهَبون(خدای مهربون)وایییییییییییییی میخواستم درستی قورتت بدم....
جدیدا هر چیزی که گیر میاری میری قایم میکنی و خودت میپرسی که مثلا شیشه دووجاست؟؟؟و ما باید از همدیگه بپرسیم که شیشه کجاست و تو یکهو میری و شیشه را میاری و میگی ایناااااااااااشششششششش.....
امشب مامان بزرگت زنگ زد و تو پشت تلفن سوره توحید را خوندی و مامان جونت کلیییی ذوق کرد و گفت چقدر با رادین تمرین میکنید و خلاصه خیلی خوشحال شد...گلم رنگ سبز و قرمز و آبی و سفید و مشکی تقریبا میشناسی و میگی....
الان داشتی با بابا بازی میکردی و ماشینتو نشون بابا دادی میگی چی اَنگیه؟؟ بابا گفت آبی ،یکهو تو گفتی آفَیین و دست زدی واسه بابا....
الهی فدات شم که عاشق خاله مهسایی وقتی خاله میاد خونمون تو از ذوق سر از پا نمشناسی و وقتی میری تو اتاقت تا سی دی تو نگاه کنی چند دقیقه به چند دقیقه میایی تو هال تا ببینی خاله مهسا هستش یانه...امروز ظهر وقتی خوابیدی خاله مهسا رفت خونشون چون تو پشت سرش کلیییییییییی گریه میکنی که مَساا نرووووووو...مهسا جونم ناراحت میشد و دلش میسوخت...خلاصه امروز وقتی خواب بودی رفت اما تا چشماتو باز کردی گفتی مَسا دووو؟گفتم رفته واست شیر بخره اما تو بغض کردی و گفتی مَسا دوووووووو؟؟؟خلاصه کلی با ماشین پلیست حواستو پرت کردم تا فراموش کردی...
اینجام همون کفشها پاهاته و با تفنگتم میخوایی مامان را بکشی...



8 اسفند-کی خَییده؟؟؟ 
