18 مهر-این یک هفته
سلام گلم پسرم ما هفته پیش رفتیم اراک...و همون شبش تو سرما خوردی... جمعه ناهار مهمون خاله فرزانه بابا بودیم..البته خارج از شهر...حسابی بازی کردی اما خب سرماخوردگیت بدتر میشد و عطسه ها و ابریزش بینیت هم بیشتر و بیشتر... رادین و بابابزرگ.... و.... ... موقع برگشت از پیک نیک ما داشتیم به مهمونهامون یادآوری میکردیم که فردا شب را فراموش نکنن... که تو فکر کردی همه از همون موقع میخوان سوار ماشین ما بشن و بیان خونمون... خلاصه که هر کسی ازت میپرسید رادین منم بیام؟ تو هم با کمال میل میگفتی اره بیا... تا اینکه نو بت خاله فرزانه شد...









