20 اردیبهشت-این روزا
سلام نفسم این چند روز هم بدون اتفاق خاصی گذشت.. فقط اینکه روز 18 اردیبهشت برای اولین بار بعد از سه سال من با صدای زنگ موبایل برای نماز صبح بیدار شدم... از روزی که تو بدنیا اومدی تا همون روز حتی یکبار هم ساعت و مویایلی کوک نمیکردم...به قول مامی آذر که بعضی شبها که خونمون میخوابیدمیگفت تو که تا خود صبح همش بیداری...هر موقع چشمامو باز میکنم میبینم تو در حال رفت و امد به اشپزخونه ای... خب دیگه مادر بودن این مشکلاتم داره...اما من اصلا احساس خستگی نکردم...گلم...هیچوقت...تو که راحت باشی...منم راحتم تحت هر شرایطی... روز جمعه من و مامی قرار گذاشتیم بریم نمایشگاه کتاب و تو پیش بابا بمونی... اما ...









