رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

13 بدر بــــــــــــــــــــــــــرفی !!!!!

سلام عشق کوشولوی من گل همیشه بهارم تعطیلات عیدم تموم شد...و مسافرت ما فقط رفتن به اراک بود... یه برنامه سفر کرمان البته با قطار داشت برامون جور میشد که بابا گفت با بچه سخته و ... منم قبول کردم...آخه دایی جون من کرمان خونه داره و گفت تا 13 خالیه میتونید برید...بلیط قطار هم گیرمون اومد اما خب نشد که بشه... اما خدا را شکر تعطیلات اصلا برامون سخت و طولانی نگذشت...واسه هر روزش یه برنامه دید و بازدید داشتیم.... یه شبم عمو داریوش بابا و بابا بزرگت اینا را دعوت کردیم خونه اراکمون ... و تو با مانی پسرعموی بابا که کلاس 5 بود حسابی بازی کردی...کلی هم بهش زور میگفتی... روز 13 ام هم مهمون دایی جون باب...
21 فروردين 1393

2 فروردین..... سه سال شدنت مبارک...فرشته بهاریم....

سلام سلام صد تا سلام .... هزار و سیصد تا سلام... به گل سه ساله من .... امروز روز تولدت بود گلم ... شام همه خاله ها خونه مامی دعوت بودند ... بعدشم مراسم جشن تولد رادین جونی برگزار شددد ... آقا رادین ساعت 8و نیم شب در یک عملیات انتحاری گفتن که خیلی خسته ام و تشریف بردن رو تختشون و به دقیقه نرسیده در اوج ناباوری ما خوابش برررد ... خلاصه مهمونها اومدن کللللی سر و صدا بود...اما رادین تکونم نمیخورد ... شام هم صرف شد و اقا رادین ما هنوزم خواب بود ... تا اینکه بالاخره با تلاش دوستان رادین خان ساعت 10 بیدار شد .... و مراسم برگزار شد ... ...
10 فروردين 1393

1 فروردین - بهــــــــــــــــــــــار آمـــــــــــــــــــد :)

سلام شکوفه بهاری من پسر فروردینی من این بهار ، چهارمین نوروزیست که تو با منی..با هم شستیم و ریختیم بیرون و مرتب کردیم...با هم سبزه ی گندم گذاشتیم و هر روز چِک میکردیم ببینیم چقدر بزرگ شده! ساعت 20:27 روز 29 اسفند سال تحویل شد... لحظه تحویل سال رادین ما در حال روبوسی با بابا جونش عیدی امسالتو از مامی گرفتی...ماشین پدالی که قبلا گرفته بودی... لباس با طرح باب اسفنجی و یه ماشین( به قول خودت اتوبوس) فلزی که تو عاشق در عقبش هستی که باز میشه... بابا هم یه ماشین دیگه بهت داد که بهش میگی ماشین عروس... پدر و پسر لباسشونو با هم ست کردن... پسر خوشتیپ من... ...
5 فروردين 1393

28 اسفند--- چهارشنبه سوری و دایی سهند جون

سلام گل من امسال چهارشنبه سوری بابا پیش ما نبود... جاش حسابی خااالی بود.. آخه بابا تا 29 سرکاره و تازه صبح 29 میاد اراک پیشمون... و اما امسال جشن چهارشنبه سوری را کاملا زنونه و البته با وجود یدون گل پسر ناز به اسم رادین جونی برگزار کردیم... دایی سهند که مرخصی نداشت...دایی سپهرم گفت میخوام فوتبال ببینم و نمیام... خلاصه که آتیش را تو حیاط روشن کردیم...و البته حسااابی هم بهمون خوش گذشت... اول مراسم تا مهدیه جون یه ترقه انداخت و صداش که حسااابی بلند بود تو را ترسوند..دیگه میگفتی بسه بریم تو خونه... اما بعدش کم کم یخت وا رفت و دیگه حسااابی گرم شدی و دیگه دوست نداشتی مراسم تموم بشه....
27 اسفند 1392

25 اسفند- بــــــــــــــرف

سلام گل من مامان فدات بشه که سه روزه سرما خوردی اول بابا گرفت. بعد من گرفتم.کلی مواظبت کردم ازت ...همش ماسک زدم...شب تا صبح با ماسک میخوابیدم که تو توی خواب میای کنارم ازم نگیری...از بس دستم را شسته بودم به قول معروف دستم پیر شده بود ...اما بازم گرفتی... آبریزش بینی و عطسه.... از چهارشنبه شروع شد... امروز خدا را شکر بهتری ...اما داری آموکسی سیلین میخوری... چند شبه تو خواب بینی ات کیپ میشه و نمیتونی درست نفس بکشی و تا خود صبح ناله میکنی... الهی فدات بشم که یک روز صبح زود از خواب بیدار شدی و دیدی من ماسک به دهن خوابیدم...دلت نیامده بود منو از خواب بیدار کنی...دارشتی آروم...
24 اسفند 1392

19 اسفند - اینروزهای پایانی سال

سلام نفسم گلم ما پنجشنبه امدیم اراک.قراره حدود یکماه اراک بمونیم.هورااااااا جمعه ظهر رفتیم خونه مامانجونت. عموشهاب اینام اونجا بودن فرشهاشونو اورده بودن خونه مامانجون بشورن. بعد از ناهار که تو اصرار کردی با عمو معین بری پارک. بعدشم میخواستی تو فرش شستن به زنعمو کمک کنی که ما سرتو به ی کار دیگه گرم کردیم. تا شب هم موندیم.تو هم اونقدر بپر بپر و بدو بدو کردی که تا خود صبح تو خواب ناله میکردی. شنبه عصر هم با مامی و خاله مهسا رفتیم دیدن مهرسا کوچولو.ماشاا... خیلی نازه. اما تو دلت میخواست یکسره دست به سر و صورت مهرسا بزنی.نمیدونم شاید چون اولین بار بود بچه کوچولو میدیدی تعجب...
19 اسفند 1392

12 اسفند- رادین و مهمونامون

سلام ستاره آسمونم پسر خوشگلم...5شنبه هفته پیش 8 اسفند عروسی آقا مجتبی پسر خاله بابا دعوت بودیم.... مامان بزرگت و عمو مسعود و محیا جون هم از اراک یکراست اومدند عروسی... بگذریم که تو برخلاف همیشه که خوش اخلاقی شب عروسی تو تالار خیلی بداخلاقی کردی... چون تو ماشین خواب بودی و هنوز یکساعت نشده بود که رسیدیم و بیدارت کردم...واسه همین حوصله نداشتی... تو تالار با من اول اومدیم بالا قسمت خانومها...کللللی تعجب کردی که چرا بابا اینجا نیست...بعد گفتی میخوام برم پیش بابا...رفتی و بازم اومدی پیش من و با تعجب میگفتی چرا تو نمیای پایین پیش بابا... خلاصه که شب با مهمونامون برگشتیم خونه ما... مامان جون هم که...
12 اسفند 1392