رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

25 آبان - رادین و عزاداری حسینی

سلام نفس من پسر نازم حدود ده روزه که چیزی واست ننوشتم... راستش ما 5 شنبه 16 آبان رفتیم اراک تا دیشب... واسه همین نتونستم وبلاگتو آپ کنم... بذار از اول بگم... یکشنبه گذشته ما مهمون داشتیم...دوستهای عزیز خودم ساره جون و لیلا جون و زنعمو لیلای شما بهمراه زهرا و سعید... شانس اون روز ساعت 8 صبح بیدارشدی...و با سه تا مهمونهات اونقدرررررررررررررر بازی کردی که شب تا صبح از خستگی ناله میکردی... زهرا و ترنم هم در حین شیطونی کردن پرده وسط خونه را به همراه چوب پرده اش کندند... وای که چقدرررررررررررر خندیدیم.. البته بعد از اینکه مطمئن شدیم تو سر هیچکدومشون نیافتاده خدا را شکررر.. ...
25 آبان 1392

14 آبان - رادین و کامپیوتر

سلام نفسم همه زندگیم الهی مامان فدات بشه که تو هم عاشق کامیپوتری ...از حالایی وقتی داره برنامه ای باز میشه ،میگی مامان صبر کن دارد لود میشه... براحتی نرم افزار نقاشی و ماشین حساب کامپیوتر باز میکنی و باهاشون کار میکنی... این نقاشی که چه عرض کنیم این شکلها را تو چند روز پیش با paint کشیدی و من واسه اولین بار دیدم که چیز جالبی از کار دراومده و سیوش کردم... حالا شاید قبلا هم میکشیدی و میبستیش... خیلی راحت میری رو قسمت edit colorو رنگ مداد را عوض میکنی و شکل دیگه ای میکشی...بدون اینکه من کمکت کنم... اینم اولین کار هنری پسرم با کامپیوتر سطل رنگی را دیدی و گفتی مامان سطل زباله را بزنم.... ...
14 آبان 1392

8 آبان - بالاخره اسکــــــــــوتر

سلام نفسم اینروزا هم با تو میگذره...با شیرینیات.... بریم سر اصل مطلب بله اقا رادین ما هم بالاخره اسکوتر دار شد... وای که نمیدونی هر موقع تو تلویزیون یا بیرون کسی را میدید که سوار اسکوتر یا اسکیت ا چقدر اصرار میکردی مامان برام میخری؟؟؟ منم میگفتم بله بذار بزرگتر بشی.... تا اینکه چند روز پیش این کتابتو آوردی تا مامی برات بخونه... و این کتاب تو رو به آرزوت رسوند... چون با دیدن اسکوتر به مامی گفتی از اینا برام میخری.... و از اونجایی که مامی نمیتونه دل تنها نوه اشو بشکنه گفت بله که میخرم... هر چقدر من گفتم مامان بذار واسه بعد...اما مامی گفت من به بچم ...
8 آبان 1392

1 آبان - دو ساله شدیم

سلام عشق مامان پسرم اول از همه بگم که امروز وبلاگت 2 ساله شد.... اون زمان که این وبلاگ را برات درست کردم 7 ماهه بودی و الان 2 سال و 7 ماهه... فدات بشم گل من... ان شاا... تولد 200 سالگی وبلاگت را کنار نوه نتیجه هات جشن بگیری...   رادین 7 ماهه مامان : و اما رادین 2 سال و 7 ماهه من لازم به ذکره که این عکس با موبایل گرفته شده و البته کیفیتش پایینه... گلم اینروزا تو هم با عشق به ماشین و پلیس میگذره... وای که خدا نکنه ماشین پلیس تو خیابون ببینی سر از پا نمیشناسی.... و البته حسابی هم مقررات را رعایت میکنی... سوار ماشین که میشی ...
1 آبان 1392

27 مهر - رادین و عمو معین

سلام گل مامان پسر گلم دو روزی مهمون دار بودیم و تو خوشحال... 5 شنبه عصر مامانجون و عمومعین اومدند خونمون و امروز عصر رفتند... تو که از شادی سر از پا نمیشناختی...مخصوصا با وجود عمو معین... این دو روز تا اینکه صبح از خواب بیدار میشدی سریع میگفتی پس معین دووو؟ 5شنبه که بعد از شام یکسر همگی رفتیم خونه خاله مهسا...جالبه تو همش پیش عمو معین بودی و پیش خاله مهسا نمیرفتی میگفتی خجالت میکشم... جمعه هم همگی رفتیم پارک ارم و عصرشم باغ وحش رفتیم...تو اولین بارت بود که باغ وحش میرفتی و خیلی همه چیز برات جالب بود... امروز ناهارم خونه مامی دعوت بودیم...بعد از اونم مامانجون اینا رفتن... موقع...
27 مهر 1392

22مهر- مشهدی رادین

سلام پسر گلم عسل من بالاخره تو هم رفتی پابوس امام هشتم و شدی مشدی رادین :) واسه اولین بار هم سوار قطار شدی.... از هفته گذشته بگم که اسهال و استفراغ بودی تا 2 روز قبل از مسافرت به مشهدمون  حال نداشتی...تا اینکه خدا را شکر خوب شدی... روز سه شنبه 16 مهر خانوم ابوالمعصومی (همکار مامی) که قرار بود با ما همسفر باشه اومد تهران و خونه ما...تو که عاشق مهمونی سر از پا نمی شناختی و جالبه صداشون میکردی خانم ابوالمعصومــــــــــــــه.... وای که من و مهسا جون مردیم از خنده... شبشم قرار شد زود بخوابیم چون ساعت 6:30 بلیط قطار داشتیم و باید 5 و نیم میرفتیم.. اما خب تو رو تختت وایساده بودی و با ذوق مهسا جونو ک...
22 مهر 1392

12 مهر- این چند روز در اراک + سالگرد آقاجون

سلام عشقم گلم ما از 4 شنبه گذشته رفتیم اراک...تا امروز که برگشتیم.. جمعه رفتیم خونه مامانجون...عمو مسعود و عمو شهاب اینا هم بودند... شنبه هم کیانمهر کوچولو و مامانش اومدند خونمون و شب هم موندند... برخلاف چهره آروم کیانمهر...اما چشمت روز بد نبینه اونقدر این پسملی غر غر کرد که تا خود صبح بیدار بودم... و هزار بار خدا را شکر کردم که تو بزرگ شدی ...چون اصلاااااااا طاقت شب بیداری را ندارم... خلاصه که اینقدر این پسری گریه کرد که من ساعت 8 رفتم گرفتمش بغل و بردمش تو اشپزخانه تا لااقل با صدای اون تو بیدار نشی... خلاصه کیانمهر کوچولو ساعت 10 رفت... اما اینقدر این پسر عسله دلم واسش یه ذره شده... ...
12 مهر 1392