25 آبان - رادین و عزاداری حسینی
سلام نفس من پسر نازم حدود ده روزه که چیزی واست ننوشتم... راستش ما 5 شنبه 16 آبان رفتیم اراک تا دیشب... واسه همین نتونستم وبلاگتو آپ کنم... بذار از اول بگم... یکشنبه گذشته ما مهمون داشتیم...دوستهای عزیز خودم ساره جون و لیلا جون و زنعمو لیلای شما بهمراه زهرا و سعید... شانس اون روز ساعت 8 صبح بیدارشدی...و با سه تا مهمونهات اونقدرررررررررررررر بازی کردی که شب تا صبح از خستگی ناله میکردی... زهرا و ترنم هم در حین شیطونی کردن پرده وسط خونه را به همراه چوب پرده اش کندند... وای که چقدرررررررررررر خندیدیم.. البته بعد از اینکه مطمئن شدیم تو سر هیچکدومشون نیافتاده خدا را شکررر.. ...









