8 شهریور-رادین در اراک
سلام عمرم پسر گلم ما بالاخره چهارشنبه ساعت حدودای 9:30 شب راه افتادیم به سمت اراک...تو هم دو ساعتی تو ماشین خوابیدی... و حدودای ساعت 1 رسیدیم... برو ادامه مطالب.... تو که خوابتو رفته بودی و اسباب بازیهاتو بعد از دو ماه دیدی...خلاصه که تا 3 صبح مشغول بازی بودی...تا بالاخره خوابت برد... روز 7 شهریور هم عروسی دعوت بودیم...عروسی دختر خاله بابا-مهسا جون-خلاصه که ساعت حدودای 9 شب ما با پسر خوشتیپمون که مامی وقتی رادین لباسهای مهمونیش پوشید کلییییی قربون صدقش رفت و واسش اسفند دود کرد...رفتیم عروسی... نیم ساعت اول پیش من بودی و بعد رفتی پیش بابا... چقدر خوب بود...بالاخره بعد از 2 سال م...









