رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

8 شهریور-رادین در اراک

سلام عمرم پسر گلم ما بالاخره چهارشنبه ساعت حدودای 9:30 شب راه افتادیم به سمت اراک...تو هم دو ساعتی تو ماشین خوابیدی... و حدودای ساعت 1 رسیدیم... برو ادامه مطالب....   تو که خوابتو رفته بودی و اسباب بازیهاتو بعد از دو ماه دیدی...خلاصه که تا 3 صبح مشغول بازی بودی...تا بالاخره خوابت برد... روز 7 شهریور هم عروسی دعوت بودیم...عروسی دختر خاله بابا-مهسا جون-خلاصه که ساعت حدودای 9 شب ما با پسر خوشتیپمون که مامی وقتی رادین لباسهای مهمونیش پوشید کلییییی قربون صدقش رفت و واسش اسفند دود کرد...رفتیم عروسی... نیم ساعت اول پیش من بودی و بعد رفتی پیش بابا... چقدر خوب بود...بالاخره بعد از 2 سال م...
16 شهريور 1392

5 شهریور- تولد

سلام نفسم اینروزا طولانی تابستون با وجود تو،،،، با وجود شیطنت هات و شیرینیات برامون راحت تر میگذره... خدا را هزارررررر مرتبه شکر به خاطر وجود تو در کنارمون... بریم سراغ شیرینیات... برو ادامه مطالب... پسرم از روزی که جناب سروان آمدن خونمون همش میگی بی ییم پیش نَتیم ... میگم متین اما میگی نه نَتیم چند روز پیش خونه مامی بودیم و من بعد از ناهار چرتی زدم...وقتی بیدار شدم یکهوووووو اومدی بغلم و به خاله مهسا گفتی اینقدر مامانمو دوست دارم.... چند لحظه بعد دوباره رو به خاله کردی و گفتی دلم برای مامانم تنگ شده بود... همش هم نگران بودی که نکنه بخوام دوباره بخوابم ...
16 شهريور 1392

2شهریور - 29 ماهه من

  وقتی خدا می خواست تو را بسازد، چه حال خوشی داشت،  چه حوصــله ای !  این مـوهــا، این چشم هــا ....  خودت می فهمــی؟  من همه اینها را دوست دارم. برو ادامه مطالب....   29 ماهگیت مبارک نفســـــــــــــــــــــم الهی فدات شم که میخوام یکی دیگه از شیرین زبونیاتو بگم.... چند وقته که هر چیزی که تو تلویزیون -خیابون و... میبینی و خوشت میاد ... با اون صدای نازت میگی :اینو بَیام می خَیی ؟(برام میخری؟) بعد هم زل میزنی تو چشمام و منتظر جوابی...اونم فقط مثبت... وقتی هم که میگم بــــــــــــــــ...
16 شهريور 1392

11 شهریور - مهمونی ها و یک عالمه عکس

سلام پسمل نانازم عشقم از روزی که اومدیم همش مهمونی وای که چقدر خوبه.... جمعه ناهار که خونه مامان بزرگت بودیم... شام هم مهمون دایی جون بودیم وبلای گوارشون... اما از شانس ما تو ساعت 6:30 خوابت برد تا 8 شب در حالیکه همه ساعت 6 رفته بودند گوار و مشغول چیدن انواع سبزیجات و ... شده بودند... خلاصه که چون هوا تاریک بود ما راه را اشتباه رفتیم و مجبور شدیم کلی راه را برگردیموووخلاصه که ساعت 9:30 بالاخره رسیدیم... .وای که چقدرررررررررررررر هوا سرد بود...اصلا فکرشم نمیکردم که هوا به این گرمی و اینجااااااااا اینقدررررر سرد....خوبه کاپشنتو با خودمون برده بودیم... خلاصه ساعت حدود 3 رسیدیم خونه...و جنابعالی تاز...
11 شهريور 1392

28 مرداد- جناب سروان

سلام عشقم   دیشب من و تو رفتیم خونه مامی و اونجا بودیم تا امروز بعد از ظهر که برگشتیم... امروز یکی از دوستان دوران دانشجوییم (مینو محمدی)بهم زنگ زد ..فکر کن از سال 83 تا الان صداشو نشنیده بودم چه برسه به اینکه دیده باشمش... یکی دیگه از دوستانم شماره منو بهش داده بود... البته تو ف ی س ب و ک جزو فرندهامه و عکس خودشو عکس پسرش که 4 سال و نیمه به اسم آرتینه را دیده بودم... خلاصه زنگ زد که چهارشنبه بعد از ظهر دعوتم کنه خونشون... گفت که چند تا دیگه از دوستان اون دوران را دعوت کردم تو هم بیا... خیلی دوست دارم برم...اما فکر نکنم بشه... خلاصه که شب بابا ساعت 9 رسید خو...
29 مرداد 1392

26 مرداد- اسکوتـــــــــــــر

سلام عمرم  پسر خوشگلم...چند روزه از بس دست بچه ها اسکوتر و اسکیت دیدی هوس کردی تو هم داشته باشی...و همش میگی مامان اسکوتر بَرام میخری؟؟منم میگم بله گلم بذار بزرگتر بشی.... آخه الان واسه تو زوده قند عسلم.... یک روز رفته بودیم خونه خاله مهسا و تو با دیدن تی حسابی ذوق زده شده و به امر خطیر تمیز کاری مشغول شدی...ممنون پسرم...  رادین در حال شیطونی خونه خاله جونش... جونم واست بگه که چند روز پیش بابا زنگ زد به بابا بزرگ و هر کاری کرد تا تو باهاشون صحبت کنی...یک کلمه هم حرف نزدی که نزدی... تا اینکه بابا خداحافظی کرد و چند دقیقه بعد تلفن زنگ خورد تو هم به هوای اینکه مهس...
26 مرداد 1392

21 مرداد - پسر کو ندارد نشان از پدر------ تو بيگانه خوانش مخوانش پسر

سلام گل مامان   پسر گلم بالاخره ماه رمضان تموم شد...و 18 مرداد هم عید فطر بود... الهی فدات شم که تو ماه رمضان اینقدر بد اخلاق شده بودم و تو با بزرگواری خودت با بد اخلاقی های مامان ساختی... اما خُب بهم حق بده.... نمیدونم چرا اینقدر بد غذایی؟؟؟ البته یه جورایی میدونم به بابا شهرام رفتی دیگه... قبل از دنیا اومدن تو درگیر غذا خوردن بابا بودم...و بعد از مدتها وقتی خودشو وزن میکرد و میدیدم وزنش زیاد شده کلی ذوق میکردم.... حالا هم درگیر تو...   دیگه طفلی بابا را کلا فراموش کردم... یادمه بابا وقتی شبها از سرکار برمیگشت اونروزا که گلپایگان بودیم...عصرکار که میشد تا 11 شب سرکار بو...
22 مرداد 1392