رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

9آبان-سه شنبه

سلام عسلم راستش ما هنوز اراکیم و روزها میگذره.. دیروز عصر با ساره جون (دوستم) رفتیم خیابان و دوری زدیم.یکهو دیدم تو خیابان نیسانیان نمایشگاه طراحی اسامی ایرانی زدند.با ساره جون رفتیم اونجا خیلللللللللییییییییی جالب بود.طوری اسامی را طراحی کرده بود که با یک نگاه اصلا تشخیص نمیدادی چی نوشته.یکسری اسامی را با چند شاخه گل و برگهاشون طراحی کرده بود. منم یکهو دلم خواست اسم تو را بدم تا طراحی کنند.گفت 4 شنبه بیا طرحها را ببین .5شنبه هم تحویل میدم.خلاصه ساعت 8 بود که برگشتم خونه و دیدم تو پسر خوبی بودی و شامتو کامل خوردی.کلیییییییییییییی ذوق مرگ شدم. امروز صبح هم با مهسا جون رفتیم خونه دوستم لیلا ،اونجام خوب ...
9 آبان 1391

3 آبان-تولد خاله مهسا

سلام کلوچه من پسر گلم 2 آبان بالاخره خونمون را از مستاجر تحویل گرفتیم. اما چون بابا تا 9 شب سرکاره نمیتونیم وسایلمون را ببریم.باید بذاریم یک روز تعطیل که چون این هفته میریم اراک میره تا دو هفته دیگه. امروز یخچال فریزیرمونو آوردند و با مامی و خاله مهسا صبح رفتیم یکم جمع و جور و تمیز کاری کردیم.اما مگه تو میذاشتی وایییییییییی. الانم نشستی رو پاهامو و اصرار داری ماشین نشونت بدم..... دیشب شام خونه خاله مهسا دعوت بودیم و خاله یه کیک کوچولو هم خودش پخت و چند تا عکس انداختیم البته بیشتر از تو و کیک تا خاله.... پسرم چند روزیه که تا خودکار میبینی سریع میاریش و میدی دستم و میگی چش ابو ..چش ابو یعنی چشم چشم دو ابرو...
4 آبان 1391

1 آبان- یکساله شدیم

سلام جیگری الان که دارم واسه پست میذارم ساعت 12:20شبه.در اصل روز 2 آبان ماهه.و جنابعالی داری با مامی توپ بازی میکنی. جونم واست بگه امشب ساعت 10 کنار بابا در حال تماشای فیلم عمو معین و سعید خوابت برد.و بابا هم کلی ذوق کرد که تو رو خوابونده. اما من خوشحال نبودم  چون وقتی تو زود میخوابی یا صبح زود بیدار میشی یا نصفه شب... حالام ساعت 12 بیدار شدی و شاد و شنگول دنبال همبازی میگردی تا باهات توپ بازی کنه. الان به مامی که دراز کشیده بود گفتی بیشین...تا باهات بازم بازی کنه. پسرم 30 مهر خونه مجازیت یکساله شد. امیدوارم با کمک هم بتونیم سن وبلاگت را بیشتر و بیشتر کنیم. گلم از شنبه تا امرو...
2 آبان 1391

25مهر

سلام جیگر طلا الان که دارم این پست را میذارم تو خوابی و ساعت حدود 12 ظهره.دیشب ساعت 10 راه افتادیم به سمت تهران و ساعت 2 رسیدیم. صبح ساعت 8 بیدار شدی و از اینکه اسباب بازیهاتو میدید کلی ذوق میکردی واسه همین دیگه نخوابیدی و نذاشتی منم بخوابم.اما بالاخره ساعت 11 به سختی خوابوندمت .همش پشت سرم میامدی و نق و نوق میکردی.اصلا هم صبحانه نخوردی. مامی با ما نیامد و موند اراک. ضمنا 14 امین مرواریدت هم بیرون اومد و تو شدی رادین 14 دندونه.... به نشانی:دندان نیش بالا سمت راست راستی من و تو دوباره سرما خوردیم.الانم از بس سرفه کردم داشتم خفه میشدم.شربت دیفن هیدرامین هم اثری نداشت. تو این چند روزه که اراک بودیم .م...
27 مهر 1391

22مهر

سلام عزیزترین ما هنوز اراکیم ،قراره بابا فردا بیاد سراغمون و بریم خونمون.   راستی پسرم ١٣ امین دندون خوشگلت روز ١٢ مهر رویت شد.نشانی:دندان نیش فک بالا سمت چپ ٥شنبه با خاله مهسا رفتیم آتلیه عکسدونه،گفت باید از قبل وقت میگرفتید.اما خدا راشکر اونی که ساعت ٦ نوبت داشت نیومد.و کلیییییییییی عکس انداختی. امروز صبح هم رفتم عکسهاتو انتخاب کردم. عمو مسعود و زن عمو محیا هم ٥ شنبه از ماه عسل برگشتند.ان شاا.. خوشبخت شوند. ضمنا دایره لغاتت حسابییییی زیاد شده. دیگه هر چیزی که بخوای میگی بده. هر وقت میترسی میگی ترسید.(خودتو میگی) به چرخ میگی گخ وقتی ازت میپرسم بابا کو؟میگی: بابا نیست...د د...
23 مهر 1391

16 مهر-

سلام عسلم بذار برات از چهارشنبه شب تعریف کنم ساعت ١٢ راه افتادیم حدود ١ رسیدیم فرودگاه دوربین را به عمو مسعود دادیم و خدا را شکر جنابعالی سریع خوابت برد. حدود ساعت ٤ رسیدیم اراک.اما من تا صبح خوابم نبرد.٥شنبه روز سختی بود خونه آقاجون از مهمون پر و خالی میشد و گریه و گریه و... جمعه مراسم تشییع جنازه و مسجد و ... انجام شد. شنبه ساعت ٤ صبح بابا رفت تهران تا بره سرکار. امروز هم سالگرد فوت بابا رضا،بابا بزرگ تو و بابای منه. بابایی که حدود ٢١ سال پیش ما را تنها گذاشت و رفت. همه چیز با هم تلاقی پیدا کرده. امیدوارم دیگه تو وبلاگت خاطرات تلخ ثبت نکنم. آسمان ابریست مثل دل من ،که چه پر بغض است از نبودنت رو به روی...
19 مهر 1391

12مهر-آقاجون از پیشمون رفت

سلام گلم الان ساعت 11:30 شبه و ... حال خوبی ندارم امروز عصر با کلی ذوق و شوق تو را برداشتم و رفتیم خیابون تا برای عمو مسعود و خانومش سرراهی کوچولویی بخریم که امشب بریم فرودگاه و دوربینمون بهشون بدیم ،چون دوربین خودشون خیلی بزرگ بود و بردنش واسشون سخت بود،بهشون بدیم.یک جعبه شکلات خریدم که شکل قلب بود .خلاصه ساعت 7 رسیدیم خونه. و خودمم نمیدونم چرا سریع زنگ زدم به مامی ...بهش گفتم داری چکار میکنی گفت گریه... گفتم چرا که دیدم از دور صدای داد و بیداد و گریه میاد... گفت آقاجون........ وای دارم دیونه میشم ..همش اتفاقات بد و بد و.... شنبه شب خاله افسانه اس ام اس زد به مامی که آقاجونو بدیم بیمارستان.. مامی هم صبح زود ...
13 مهر 1391