رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

10آذر-تولد مامی جون و خونممممممممممون

سلام فرشته کوچولوی من عزیزم امروز روز تولد مامی جون بود .اول قرار بود که شام بریم بیرون و کیک بگیریم منتها تصمیم گرفتیم وقتی رفتیم اراک اینکارا کنیم. و به همون کیک خونگی اکتفا کنیم. امروز بالاخره با ماشین خودیم خرده ریزها را بردیم خونه و بابا ماشین لباسشویی را نصب کرد. و بالاخره رفتیم خونمون. این دفعه اثاث کشیمون خیلی راحتتر از دفعات قبل بود.چون دیگه چیزی از وسایل بزرگمون را نمیخواستیم ببریم. میز ناهار خوریمونو که اراک خونه مامی گذاشتیم. مبلمان و بوفه و میز تلفن و حتی تختخوابمونم گذاشتیم خونه تهران مامی . و کلا چیزی نداشتیم که حملش سخت باشه.خونه کوچیک این مشکلاتم داره دیگه پسرم بالاخره من و بابا بع...
13 آذر 1391

12آبان

سلام جوجوی من ما امروز آمدیم اراک و بعد ازظهر همه آمدن دیدن تو حتی خاله شمسی که به خاطر کار زیاد دو هفته بود نیامده بود خونه مامان جون ،امروز به خاطر دیدن تو آمد .خاله مهدیه و دایی سهند و دایی سپهر،خلاصه امروز خیلی سرت شلوغ بود و تو هم که عاشق شلوغی  هستی.حسابی کیف کردی. فقط یک مشکل هست نمیدونم چرا تو شبها بیشتر از ٩-٨ ساعت نمی خوابی.وقتی ساعت ٩ شب بخوابی بی بروبرگرد ساعت ٥ صبح بیداری و مامان را از خواب بیدار میکنی تا باهات بازی کنه.نمیدونم تو تاریکی چشمات چطوری اسباب بازیاتو میبینه با ذوق اونا را برمیداری و بازی میکنی .تازه کلی هم آواز میخونی و با اسباب بازیات حرف میزنی.انگار نه انگار که هوا تاریکه............ ...
13 آذر 1391

15 آبان

سلام گلم دیروز خاله یلدا(دوست مامان)آمد خونه مامانی و تو اونقدر شیطونی کردی که حسابی خودتو تو دل خاله جا کردی طوریکه خاله دیگه دلش نمی آمد برگرده خونشون. پسرم تو از دیروز ساعت 6 بعداز ظهر که بیسکویت مادر خوردی دیگه لب به چیزی نزدی تا ساعت 8 صبح فقط آب میخوردی.نمیدونم چی شده بود هر چیزی هم که برات درست میکردم محکم لبات به هم فشار میدادی و حتی امتحانشونم نمیکردی..... فکرکنم تو هم مثل بابایی کم خوراکی و از خوردن و خوردنی زیاد دل خوشی نداری.مامانی اینجوری که تو خدای نکرده لاغر میشی.   رادین آماده رفتن پیش عمو معین     ...
13 آذر 1391

16آبان-مهمونی خونه خاله یلدا

سلام گل من امروز عید قربان بود .اما مامان جون اینا مهمونی نگرفتند.ما هم عصر به اصرار خاله یلدا رفتیم خونشون. تا سوار آزانس شدیم تو عزیزدل شروع کردی به حرف زدن با خوشحالی یکسره میگفتی ب ب یا د د . خونه خاله خیلی قشنگ بود و برای تو جالب بود و تا چند دقیقه محو تماشای لوازم خونه خاله بودی.   اینم چند تا عکس از خونه خاله   ...
13 آذر 1391

17 آبان-اولین برف

سلام گلم امروز اولین برف بارید اونم تو فصل پاییز.خیلی عجیب بود تو این چند سال بی سابقه.پاقدم تو بوده دیگه گل پسر.......... رادین مامان، امروز اولین برف زندگیشو دید.جون مامانی عصر رفتیم خونه خاله اکی که سفره ١٤معصوم انداخته بود و یک نی نی دیگه هم به  اسم فریما مهمون خاله بود ٣ ماه از تو کوچیکتر بود و تو تا اونو میدیدی حسابی ذوق میکردی و دست و پا تکون میدادی. افسان جون یکم شله زرد و ماست سر سفره را بهت داد و تو هم بدت نیامد.   رادین در حال خوردن ماست سر سفره               ...
13 آذر 1391

8 آذر- 16 امین دندان

سلام جیگرم  بالاخره 16 امین دندونت هم سرشو در آورد و تو راحت شدی. خدایا شکرت....پسرم تبریکککککککککککککک اما گلکم امروز اصلا غذا نخوردی .دیگه از دستت کلافه شده بودم. هیچی نمیخوردی اما تا شکلات میدیدی میگفتی خوگوووووووووو و با ولع میخوردی. به قول مامی هله هوله خور شدی و رفتتتتتتتتتتتتت. امروز با مامی تو را با کالسکه بردیم د د.حسابی گشتیم و برای جنابعالی دستکش و جوراب کیتی خریدیم... الانم سرتو گذاشتی رو پای بابا و داره خوابت میبره.بابا هم با موهات بازی میکنه. حس پدر و پسری شما دو تا منو کشته. وقتی فیلم یا عکس نگاه میکنی و به بابا میرسی انگار دنیا را بهت دادن . ...
13 آذر 1391