رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

10 دی-رادین دلتنگ مامی

سلام جوجه طلایی من                 الان کنارم نشستی و داری دلبری میکنی... طبق معمول در حال بازی بودیم که گفتی دادین دووو؟  گفتم نیست که تو گفتی ایناشششش منم... وای عاشقتم ..((منم)) دیگه کار جدید امروزته. گلم ٥شنبه اصلا میل به غذا نداشتی چیزی نخوردی تا اینکه شبش گلاب به روت ،اسهال شدی.منم فکر کردم شاید چیزی رو دلت مونده روغن زیتون و بارهنگ بهت دادم.. تا اینکه ساعت ٢ صبح یکهو آوردی بالا اونم تو رختخوابت...دیگه از اون لحظه نشستم بالا سرت و همش چک میکردم ببینم تب داری یا نه که خدا را شکر نداشتی. جمعه هم همش اسهال بودی...ا...
10 دی 1391

گلکم....رادینم....

                                  پسرم بالا که میروی آسوده برو اینجا روی این گنبد دوار خیلی پایینتر از خدا دستهایی هست که زیر یکایک قدمهای تو را میبوسد هر چقدر که دلت میخواهد بزرگ شو برو حتی اگر سنگینی قدمهایت دستهایم را بلرزاند نترس شانه هایم هست تو فقط نیلوفرانه اوج بگیر این تو و این قامت مادرانه ام   دستنوشته های مامان انیس جون http://anis20.niniweblog.com/ ...
9 دی 1391

8 دی-تولد بابا

سلام عروسکم امروز 7 دی ماهه و تولد بابا فرداست.منتها چون فردا جمعه و بابا خونست. تصمیم گرفتم امروز واسه بابا کیک بپزم و وقتی از سرکار اومد اونو سورپرایز کنم.   تو هم که امروز ساعت 10:30 بیدار شدی و ظهر خیلی خوابت میومد.اما دوست نداشتم تا قبل از اومدن بابا بخوابی خلاصه بیدار نگهت داشتم تا بابا اومد و کلییییییی خوشحال شد..یکم کیک و چایی خوردیم و تو فقط نگاه میکردی و لب به کیک نزدی. بعد که بردمت تو رختخوابت سریع خوابت برد.جیگرتوووووووووو ان شاا... فردا مامی جون و خاله مهسا میرند مشهد زیارت... خوش به سعادتشون.ان شاا... امام رضا ما را هم بطلبه... دوست داشتم ما هم باهاشون بریم اما چون ه...
7 دی 1391

5 دی-من و رادین

سلام عسلم این چند روز را با اینکه تنها بودیم اما تونستیم با کمک هم راحت بگذرونیم.. وای اگه تو و شیرین زبونیات نبود که دق کرده بودم... دیروز ظهر واسه اینکه هم حال و هوایی عوض کنیم و هم سری به خونه مامی بزنیم رفتیم خونه مامی..اما مامی که اراکه و خونشون نبود..تا تو وارد شدی گفتی مامی دووو؟آذَ دووو؟؟ خلاصه اینو کردم واست یه بازی چون با شنیدن اینکه کسی نیست ناراحت میشدی حالا با ذوق بهت میگم نیست دَ دَ...و تو یادت میره و شروع میکنی به بازی بعد نوبت مَسا میرسه و بعد بابا و در آخر مامان و دادین...و خدا را شکر قضیه با خنده و شادی جنابعالی ختم به خیر میشه.... راستی یه بازی دیگم جدیدا با هم میکنیم.میگیم یک  دو سه و...
6 دی 1391

2 دی-ایزان

سلام جوجه من الان تو در حال بازی کردن با ماشینتی..منظورم همون کامیون بزرگته و اصرار داری منم سوارش بشم... صدام میکنی: ایزی ایزی ..ایزان بیا....(رضی رضی  رضوان) بلهههه دیگه منم گاهی اوقات از رضوان تبدیل میشم به ایزان.... قربونت برم که امروز ازم آب خواستی منم تو شیشت آب ریختم و دادم دستت که تو گفتی میسی تا منو اذیت میکنی و یکم لحن صدام عوض میشه میگی مامان بی بَ شید... امروز اصرار داشتی باید توتو بازی کنی(منظورت انگری برد بود) منم بازی میکردم و تو ذوق میکردی.وقتی من نمیتونستم تمام پرنده ها را بزنم ناخود آگاه میگفتم اَه..و تو هر دفعه میگفتی مامان بی بَشیدددد... به خدا عاشقتم ...
2 دی 1391

شب یلدا و هندوانه شیرین زبونششش

سلام عسلم ما شب یلدا یک هندونه شیرین زبون و جیگری داشتیم... هممون دلمون ضعف میرفت تا یک کوچولو بخوریمش.... امااااااااااا . . . . تا بهش نزدیک میشدیم ،با قیافه حق به جانبی میگفت.... اَذ یَت نَنُن...... اگه گفتید اسم این هندونه شیطونِ شیرین زبون چیه؟؟؟؟؟ ؟ ؟ ؟ بلههههههههه کی میتونه باشه به غیر از رادین جیگر طلااااااا اینم عکسش          دیروز، ساعت 6 دایی سهند اومد دیدنت... کلی باهات بازی کرد و تو یکسره دایی دایی میکردی... بعد که رفت تو کلی غر میزدی که دایی دووو؟؟؟ و د...
2 دی 1391

آخر پاییز و شمردن جوجه

  سلام جوجه طلایی من راستش ضرب المثلی ا که میگه جوجه ها را آخر پاییز میشمرن.... شما جوجه هاتونو شمردین؟؟؟؟؟؟ من که جوجه هامو شمردم.... 2 تا جوجه دارم..... اونم از نوع شیطونش...... اما خب یکیشون یکم بزرگتر شده و یه جورایی خروسه.... اینم عکسشون..     برگردیم به شیرین زبونی رادین خااااااان گلم گاهی اوقات وقتی صدات میکنم میگم رادین کجایی؟پس چرا نمیایی؟؟؟ حالا رادین:مامان دوجایی پس چرا نِ نیایی.... رادین:دو ده دو ده طَ یایی (جوجه جوجه طلایی) گلکم سه شنبه رفتیم خونه عمو شهاب و کادوی تولد زهراجون را که تولدش 12 آ...
30 آذر 1391