رادین جون رادین جون، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥

30آبان - اثاث کشی

سلام کلوچه من پسرم بالاخره پنجشنبه 25آبان اثاث کشی کردیم و رفتیم خونه خودمون. منتها فقط وسایلو بردیم دیگه از اون روز کار من و مامی و مهسا جون شده از ظهر میریم اونجا تا شب .جابجا کردن وسایلم که تمومی نداره. الان تو خوابیدی از بس شیطونی کردی چه عجب برخلاف شبهای گذشته که تا یک بیدار بودی امشب ساعت 10:30 خوابت برد. امروز داشتی لیموشیرین میخوردی بهت میگم داری چی میخوری میگی شیرین. یکم لواشک گذاشتم دهنت و نگفتم که چیه داری میخوری.سریع خودت مزه مزش کردی و گفتی لواشت. عاشق لواشکی. دو سه روزه بزنم به تخته .چشمت نکنم عصرانه شیر و کیک میخوری.البته اندازه مورچه میخوری.اما بازم غنیمته . امروز مامی...
5 آذر 1391

3 آذر-

سلام فرشته من دیروز حدود ساعت ٥:٣٠ به سمت اراک راه افتادیم و خدا را شکر چون تو ظهر نخوابیده بودی تا سوار ماشین شدی خوابیدی...تا ساعت ٧:٤٠ واییییییی اونقدر خدا را شکر کردم..آخه تو ماشین همش اصرار داری سوییچ را بگیری و میگی سویی بده سویی بده...و دیگه ما هم نمیدونیم از دستت چکار کنیم. وقتی هم که بیدار شدی محو تماشای ماشینها شدی به کامیون و کلا تموم ماشینهای سنگین میگی ماشین بزرگ و خدا را شکر جاده حسابی شلوغ بود و پر از ماشین بزرگ بنابراین تو حوصلت سر نرفت. ساعت ٩ بود که رسیدیم  و حسابی از دیدن اون اسباب بازیهات که اراکن خوشحال شدی. امروز ناهار هم رفتیم خونه مامان بزرگت و محیا جون و عمو مسعود هم بودند . حسابی بهت خ...
5 آذر 1391

2آذر-20 ماهگی نفسم

سلام پسر 20 ماهه من   20 ماهگیت مبارک گلکم.    بیست ماهه شدی...و برای من بالنده تر از همیشه... انتظار این روز را میکشیدم....بیست ماهگی تو... به راستی دیگر از آن موجود کوچک بی زبان و نیازمند خبری نیست... امروز من ، پسری دارم... راه میرود کاملا مستقل و محکم! میدود شاد و کودکانه و بی پروا! میخندد بی بهانه !  میگوید و لحظه لحظه شگفت زده مان میکند!  درک میکند و فهمش بیشتر از سنش است! بازی میکند و می آموزد! عشق میبیند و مجبت نثارمان میکند! نفس میکشد و نمیداند....دم و بازدم ما با نفسهایش تنظیم شده! ...
2 آذر 1391

1آذر- سوییت

سلام شیرین زبون مامان جیگرم چند وقتیه که تو عاشق سوییت که همون سوییچ و کلیدا شدی.وای دیگه از دستت تموم کلیدامو گم کردم.تا صدای کلید از تو کیفم میشنوی .سریع میای سراغمو سوییت میخوای. کلید خونمونو نمیدونم کجا انداختیش دیروز هر چی گشتم پیداش نکردم.بایدم میرفتم سوپر برای تو شیر میخریدم.خلاصه بین در آپارتمان بالش گذاشتم تا بسته نشه بعد با تو رفتیم بیرون.در ساختمانم باز گذاشتم.خلاصه با ترس از پشت در موندن.سریع شیرو خریدیم و برگشتیم.خدا را شکر مشکلی پیش نیامد. باورت میشه پریشب سوییچ ماشین را پیدا نمیکردیم.اعصابم بهم ریخته بود.تمام اسباب بازیهاتو گشتم. بابا هم عصبانی شده بود و میگفت که سوییچ مگه اسباب بازی یکسره دست این بچه ا...
2 آذر 1391

24 آبان-کوله خرگوشی

سلام عزیزترینم میدونی تو چمدونت که گذاشته بودمش کنار ، چی پیدا کردم....؟؟؟؟؟ اولین چیزی که تو دوران مجردی واسه بچه ام خریدم....... آره مامانی این کوله را از مشهد خریدم وقتی که مجرد بودم.اینقدر ازش خوشم اومد که نگو. دیشب که اونو پیدا کردم وقتی نشونت دادم کلیییییییییییی ذوق کردی و اصرار داشتی بندازمش رو شونه هات. حسابی هم شیطونی کردی .تا بهت میگفتم رادین منو ببین که ازت عکس بندازم یه خنده شیطونی میکردی و سریع میدویدی... دیروز در اوج بی حوصلگیمون بالاخره  مامی و خاله مهسا از اراک اومدند. و تو بادیدن مهسا سر از پا نمشناختیو تا شب مهسا مهسا از دهنت نمی افتاد.شبم یکسری وسیله با مامی و خاله مهسا بر...
24 آبان 1391

22 آبان-ایدابیز

سلام کلوچه من گلم ما جمعه برگشتیم تهران.اما مامی با ما نیامد . گفت دو سه روز دیگه میام. امروز بردمت حموم آخه هوا ابری بود و بارون میامد.تو هم حسابی حوصلت سر رفته بود. پسرم ساعت خوابت خیلی بد شده. ساعت 12-1 شب میخوابی تا 12 ظهر.بعدشم ساعت 3-4 میخوابی تا 5 .5 که تا بیدار بشی و بخوابیم بریم بیرون غروب شده و حوصله بیرون ندارم.واسه همین این چند روز هر دومون همش خونه بودیم.و حوصلمون سر رفته اساسیییییی. قراره امشب وقتی بابا از سرکار اومد یکسری از وسایلمونو با ماشین خودمون ببریم خونمون.ببینم چی میشه. امروز این اسباب بازیتو دیده بودی و به اون مهره های داخلی دایره های رنگی گیر داده بودی تا درشون بیارم میگفتی...
24 آبان 1391

مامان جون و آقاجون همیشه در قلب مایید

  اگر مرگ حق تمامی آدم هاست؛ کاش خوشبختی هم حقشان بود. سی سال پیش... پی حس همون روزام پی احساس آرامش همون حسی که این روزا به حد مرگ می‌خوامش ... اگه این زندگی باشه من از مردن هراسم نیست یه حسی دارم این روزا شاید مُردم، حواسم نیست!    و اکنون........... نیستی وقتی تنها میشم خاطره هات یادم میاد چشام بارونی میشن و رفتن تو یادم میاد دستم بهت نمیرسه انگاری دور شدی ازم ...
24 آبان 1391

19 آبان-عکسهای آتلیه عکسدونه

سلام عسل من پسرم امروز چهلم آقا جون بود و مراسم سر مزارشون انجام شد.اما از اونجایی که تو شبها دیر میخوابی و صبح هم ساعت 11-12 بیدار میشی.بابا از خودگذشتگی کرد و موند خونه پیش تو .و ما رفتیم ساعت 7:30 هم راه افتادیم به سمت تهران.قبل از اونم رفتیم آتلیه و عکسهای جنابعالی را که 21مهر انداخته بودی را تحویل گرفتیم.اما هر کاری کردم فایل عکسهات را روی فلش بهم ندادند. چهارشنبه شام مهمون زن عمو اعظم مامی بودیم و پنجشنبه خونه عموفرهاد دعوت بودیم و تو با فریما عکس انداختی اما با گوشی خاله مهسا و الان ندارمشون تا بذارم تو وبلاگت. ماشاا... حسابی شیرین زبونی کردی.به فریما میگفتی فری بیا بیا.... تا خودکار میبینی شعر چشم چشم...
22 آبان 1391

10آبان-سالگرد عقد مهساجون

سلام کلوچه من روزا داره میگذره و تو با اون خوشگل حرف زدنت،همه را عاشق خودت کردی.وای که عاشق اینروزام... عکس خاله مهسا را هر جا که میبینی داد میزنی مهسا سعید... محاله اسم مهسا را بیاری و بعدش سعید نگی. جدیدا یاد گرفتی و میگی مهسا دون منظورت همون مهسا جونه. امروز تا مهسا جون از جلوی چشمات دور میشد،سریع میگفتی مهسا اووجایی؟؟؟ گوشی تلفنو برمیداری و به خیال خودت با کسی صحبت میکنی،جالبه وسطای حرف زدنت یهو میگی اوشی اوشی=گوشی هر کس ازت سوال میکنه اسمت چیه؟میگی دادین جواب همه سوالات هم نه چه مایل باشی چه نباشی همون نه این روزا ورد زبونت شده. تسید در همه مواقع چه خوشحال بشی چه ناراحت بشی چه...
21 آبان 1391

17 آبان-لالایی برای گلم

  لالایی هام یادت نره چه قدر برات قصه بگم دوباره خوابت ببره چقدر نوازشت کنم تا تو به باور برسی که این دو ،دستای منه ... تو اون روزای بی کسی وقتی که مامان قصه هات خم شده پیش روی تو .. و اگه چروک صورتم می بره آبروی تو ... لالایی هایم یادت نره     بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره از روزایی که مشت من با دست تو وا نمی شد تو خواب و بیداری تو هیچ کسی مامان نمی شد:(( اون که تو اوج خستگیش خنده رو لبهاش بودی .. شب که به خونه می رسید سوار شونه هاش بودی .. لالایی هایم یادت نره .. بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره لالا لالا گلکم لالایی کن دلبرکم ...
21 آبان 1391