♥ رادین♥جوانمرد کوچولووووووو♥


وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا

الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ 

 

به نام خالق فروردین

همان که با خلق فروردینی  ها مهربانی را بر دیگران

تمام کرد

به نام تو که زاده ی فروردینی

به نام این همه احساس ....
 

تـــو را بــه رخ تمـــــامــ شــقایقـــــــها میکشـــم و میگویــــم تا *پســـــرمــ* هستـ ـ ـ ـ زندگـــــی باید کـــــرد..  

 



تاريخ : شنبه 1 آذر 1393 | 13:42 | نویسنده : رضوان |

سلام عشقم

اینروزام میگذره

اما تو دقیقا دو هفته یکبار میری دکتر..

کلا همش در حال خوردن انتی بیوتیکی...

پریشبم از گوش درد از خواب پریدی و گریهههه..

تو این پنج سال و اندی هیچوقت گوش درد نگرفته بودی...

که به میمنت مدرسه اونم گرفتی...

دیروز نفرستادمت مدرسه و رفتیم دکتر..

و دکتر گفت گوشن عفونت کردهغمگین

و اما یه کانال هست عکسها را فتوشاپ میکنه...

منم عکس یکسالگیتو فرستادم تا فتو کنه...

اما بابا زد تو ذوقم و گفت افتضاحهگریه

اینو دادم.

این شد...

میخواستم ظاهرش کنم..

اما بابا که گفت بده...پشیمون شدم فعلاخطا

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395 | 17:55 | نویسنده : رضوان |

سلام نفسم

امروز صبح زود با خاله مهسا اینا و مامی رفتیم یه سفر پنج روزه...

بابا نتونست بیاد..چون کار داشت...

سر راه رفت تا سلفچگان برف شدیدی میامد...

اما کم کم ابرها رفتن و افتاب شد...

ساعت حدود دوازده ظهر رسیدیم اصفهان و مستقیم رفتیم خانه معلم...

ناهار ارخوردیم و یکم استراحت...

بعد رفتیم کلیسای وانگ...

هوا فوق العاده بود..بهاری ...درحالیکه اراک داشت برف میامد...

بعد از اون رفتیم سی و سه پل...

و بعد از اونم رفتیم میدون نقش جهان...

خلاصه که حسابی خسته شده بودیم..

بعد اینجا رفتیم هتل...

شام خوردیم و خوابیدیم...

صبح زود حدودای هفت و نیم بیدار شدیم ...

و بسمت شیراز راه افتادیم..

حدودای نه صبح بود...

اما تو یکم سرفه میکردی..نمیدونم حساسیت بود یا سرما خوردی ...

اصفهان تا شیراز شش ساعت بود..

اما حدود دو ساعت پاسارگاد ایستادیم...

یکم طولانی گذشت...

رفتیم خانه معلم ...یکم استراحت...بعد مقبره حافظ شیرازی...محبت

اینجا همش حرف این بود که فردا قراره شیراز باروون شدیدی بیاد و سیل راه بیافته...و همه مدارس اونجا را زودتر تعطیل کردن...

و اما اراک حسااابی برف اومده بود...شاخه های درختها شکسته...هفتاد و پنج سانت برف...

بابا زنگ زد و گفت همه خونه نشین شدیم و همه جا تعطیل...

آبها قطع...برق قطع...تعجب

فراد صبح روز دوشنبه شیراز هم بارون شدید میامد...

اول رفتیم بازرا وکیل...

بعد حمام وکیل...

اینم ارگ کریم خان که فقط از جلوش رد شدیم..

عصر اونروزم رفتیم با مامی و مهسا یکم خیابون گردی..اونم تو بارووون شدید...

شبشم همه با هم رفتیم مرکزز خرید زیتون...

و اما روز سه شنبه 

هوا افتابی شد...

اما تو یکم داغ بودی و حال ندار...

اول رفتیم مقبره سعدی شیرازی...

و درختهای پر از نارنج...

هوا عالی...

همه جا سبز...

و بعد از اونجا رفتیم نارنجستان...

و ...رادین که حوصله عکس انداختن نداره...

و عصر اونروزم رفتیم بازرا وکیل..

بعدم شاهچراغ...

مامی چون چادر همراهش بود رفت زیارت...

اما من و خاله مهسا راه ندادنخطا

و اما شب که رسیدیم هتل...

دیدم  داغ داغی

تب داشتی ...

با عمو سعید و مامی بردیمت دکتر...

دکتر گفت عفونت کرده گلوت...

و اما روز چهارشنبه ساعت چهار و نیم صبح سامیار از خواب بیدار شد و گریه که بریم دد...

و ما همه را بیدار کردسکوت

خلاصه که حد.دای شش صبح راه افتادیم بسمت اصفهان...

ساعت دوازده ظهر رسیدیم اصفهان...

رفتیم باغ پرندگان...

اما متاسفانه تعطیل بود...

خلاصه یکم استراحت کردیم و ناهار...

ساعت سه بسمت اراک راه افتادیم...

حد.ودای هفت شب رسیدیم اراک...

وااای هوا سرددد..همه جا برف...تعجب

مسافرت اما عالی بود...محبت

 

 

 

 

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395 | 17:47 | نویسنده : رضوان |

سلام گلم

امروز جمعه بود و حسااابی برف بارید..

طوری که فردا مدرسه ها تعطیل شدن...

ساعت دوازده ظهر رفتیم کوه گردو...

خوش گذشت..

ادم برفی هم درست کردیم...

رادین در حال وداع با ادم برفیش

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : شنبه 9 بهمن 1395 | 13:06 | نویسنده : رضوان |

سلام گلم

اینروزام میگذره با پیش دبستانی رفتن تو...

و اینکه گاهی اوقات صبحها دوست نداری زود بیدار بشی...

شبها دوست نداری زود بخوابی...

و اینگونه میگذذذرررررددد....

این جای پای گل پسرم صبح در راه رفتن به مدرسه

اینم دستخط خوشگل گلم در مدرسه..

تازه هزار افرین و برچسبم گرفتهبوس

و مربیشون گفته بود تو خونه هم یکصفحه تمرین کنین...

و رادین ما یه خط و نیم نوشت...

و خسته شد...

اصرار و قربون صدقه مادرانه هم موثر واقع نشد...

بهش گفتم رادین جون مامان یه خط دیگه بکش (بنویس) دیگه بسه...

و رادین ما یه خط کشید و گفت بیا اینم یه خط...سکوت

و اینم اولین نقاشی خشن رادین...

اقا دزده...(سوم بهمن)

و اما اینم برف دیروز...

و اما امروز...

رادینی ما امروز میخواست از تو کشوش مدادشو در بیاره خیلی عجله کرد و ماشین حساب از تو کشوش افتاد زمین و شکست...

و حالا بابا مشغول درست کردن ماشین حساب شد...

بابا داشت ماشین حساب رو میبست که صفحه شیشه ای ماشین حسابو تمیز کرد و بعد پیج های اونو بست...

یهو رادین گفت چقدر خوب شد ماشین حشابو شکستم..

لااقل شیشو تونستیم از داخل تمیز کنیم...

رادین:زیبا

من و بابا:سکوت

اینم ماشین حساب داغون شده...

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : چهارشنبه 6 بهمن 1395 | 22:31 | نویسنده : رضوان |

سلام عشقم

هفتاد ماهگیت مبارک

و اما روز 29 دی روز هوای پاک بود..

مربیتونم گفته بود هر کس یه کاردستی درست کنه و بیاره..

اونروز بردنتون پارک ملت سر هپکو...

و اما اینم یه نقاشی با معنی از تو

کره زمین و پرچم ایران و اس راییل...اونطرف کره زمین خورشیده یعنی روزه..و نقطه دیگش ماه داره یعنی شبه...

و اما کلکسیون پاک کن و تراش رادین در این چند ماهه..البته بعضی هاشون نیست هنوز تو عکسسکوت

فدای تو باهوشم بشمممم منبوس

 

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : شنبه 2 بهمن 1395 | 12:54 | نویسنده : رضوان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 84 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.