♥ رادین♥جوانمرد کوچولو♥


وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا

الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ 

 

به نام خالق فروردین

همان که با خلق فروردینی  ها مهربانی را بر دیگران

تمام کرد

به نام تو که زاده ی فروردینی

به نام این همه احساس ....
 

تـــو را بــه رخ تمـــــامــ شــقایقـــــــها میکشـــم و میگویــــم تا *پســـــرمــ* هستـ ـ ـ ـ زندگـــــی باید کـــــرد..  

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 1 آذر 1393 | 13:42 | نویسنده : رضوان |

سلام گل من

امروز تولد سامیار بود...

و تو اول رفتی پیش عمو قیچی موهاتو سشوار کشیدی ..بعد با خاله مهسا اینا رفتیم پارک شهرصنعتی

کلی عکس انداختیم...

البته سامیار یه عکس درست حسابی ننداخت..همش در حال بدو بدو بودکچل

عصرم رفتیم جشنو خونه خاله گرفتیم...




[ موضوع : -سال 96 و دلنوشته های مامان]
تاريخ : چهارشنبه 31 مرداد 1396 | 13:26 | نویسنده : رضوان |

سلام گلم
روز نوزدهم تیر ساعت هفت و نیم عصر ما بلیط قطار داشتیم به مقصد گرگان
من و تو و مامی و خاله شمسی یه کوپه چهار نفری گرفتیم...
ساعت دو ظهرم بلیط اتوبوس گرفتیم از اراک به تهران...
خلاصه که حدود ساعت شش رسیدیم تهران و با تاکسی رفتیم راه اهن...
همه چیز خوب بود ..
من و تو طبقه پایین قطار خوابیدیم...
کولر هم روشن و هوا حسابی خنک...
با یکساعت تاخیر ساعت هفت رسیدیم گرگان...
رفتیم خانه معلم...خ ناهارخوران عدالت۹۶
فقط اتاق پنج تخته خالی داشت و اجبارا گرفتیم...
و رفتیم گرگان گردی...
کاخ رفتیم و
عصرشم که حسابی بارون میامد رفتیم ناهارخوران.
روز چهارشنبه رفتیم بندرترکمن..۴۵کیلومتریه گرگان.
با قایق رفتیم جزیره اشواره..بعد اونم عکس سنتی انداختیم و بعد بازارچه ساحلی تو ساعت و شش تا ادمک بن تن خریدی.
روز پنجشنبه رفتیم گنبدکاووس که نود کیلومتریه گرگان بود..
اونجام گنبدو دیدیم و بعد بازار روسها رفتیم و تو وسایل لاک پشت نینجا خریدی...هوا ابری بود و خنک.
روز جمعه رفتیم بندرگز ..۴۸کیلومتریه گرگان.
و بازار ساحلیش بازم تو پنکه کوچولو خریدی...
اما هوا افتابی و خیلی گرم بود...
ساحلشونم اصلا واسه شنا مناسب نبود.
روز شنبه ساعت شش بلیط قطار داشتیم.وساعت ۱۲هم باید اتاقو تحویل میدادیم..خلاصه همون ساعت ساکها را بردیم انبار خانه معلم..ناهارم از رستورانش گرفتیم و رفتیم روستای زیارت که بالاتر از ناهارخوران بود.
ی استخر اب گرم داشت و ی امامزاده..ناهار و نمازو خوندیم.
ی جیپ کرایه کردیم و رفتیم ابشارش...قشنگ بود...
خلاصه ساعت چهار برگشتیم و تا وسایل برداشتیم و رسیدیم راه اهن ساعت حدود پنج بود.
قطارم شش حرکت کرد...
روز یکشنبه چهارصبح رسیدیم تهران و ساعت پنج با اتوبوس بسمت اراک راه افتادیم.
ساعت هشت و نیم رسیدیم و بابا سراغمون اومد.
ترمینال تهران

 


تو قطار بسمت گرگان


میدان شهرداری گرگان

 

 


جلو ی خانه معلم

 

 


داخل هتل

 

 

 

 

 

 


ناهارخوران

 

 

 

 

 

 

 


بندرترکمن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


جزیره اشوارده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


گنبد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


بندر گز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


عکسهای زیارت

اینم چند تا عکس همینجوری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : -سال 96 و دلنوشته های مامان]
تاريخ : دوشنبه 26 تير 1396 | 13:35 | نویسنده : رضوان |
سلام گلم
امروز روز سنجش کلاس اولت بود...ساعت ده صبح مدرسه ۲۲بهمن سرفاز یک هپکو...
و اما بابا امروز ماموریت اصفهان بود..ما مجبور بودیم خودمون با اژانس بریم...
دیشب طبق معمول دیر خوابیدی اما صبح ساعت نه بیدارت کردم و خلاصه ساعت نه و نیم با اژانس رفتیم..
جالبه که من اصلا عکس ازت ننداختم درحالیکه تصمیم داشتم اما یادم رفت..
اخه روز پرکاری بود امروز...
خلاصه وقتی رسیدیم اول اتاق بهداشت رفتیم قد و وزن..ـ
قد۱۱۲و وزنت۱۶
خانومه گفت وزنت فوق العاده پایینه و تو برگت نوشت لاغری بی اندازه
موهاتو دندون هاتو چک کرد و گفت چون دندون های داییمت در اومده بهتره بریم شیار بندی تا دندونات خراب نشن..ـ
بعد اون خودت تنها رفتی واسه بینایی سنجی و خدا را شکر چشمات۲۰/۲۰بودن..
بعد اون بازم تنها رفتی شنوایی سنجی...اونجا بهت گفته بودن شعر هم بخونی تا ببینن مشکل گفتاری نداری...
بعد اونم اتاق ارزیابی هوش بود...
این اتاق خیلی طولانی بود..یکربع داخلش بودیپرسیدم چی پرسیدن گفتی دکمه های رنگی گذاشتن و تعداد پرسیدن...فصلها پرسیدن و اسم مادر پدر و بقیه ام یادت نبود
بعد از مدرسه با اژانس رفتیم مرکز بهداشت گردو...
اونجا ی فرم داخل سیستم پر کردن از مشخصات تو...
بعد اونجام باز با اژانس رفتیم مرکز بهداست حسینی در خ طالقانی...
ی دکتر به اسم خانم سمیعی معاینت کرد و گفت لاغریش بخاطر اینه که به خودتون رفته
و بقیه مواردشم که عالیه
خلاصه بعد اونجام با دربست برگشتیم گردو و رفتیم مدرستون...
مدارک دادیم و پرسیدم کتابهای کلاس اولو خودمون ثبت نام میکنیم یا مدرسه..ـکه گفتن مدرسه...
راستی خانم آذلش مربی پیش اتونم تو مدرسه بود و دیدیمش
خلاصه ساعت نزدیک ۱۲بودو تو ساعت یک کلاس بسکت داشتی..
از اول صبحم نگران بودی که نکنه به کلاس نرسم...
خلاصه گفتم دیگه خونه نریم بریم تو باشگاه تا ساعت یک...


اینم چند تا عکس از کلاس بکست امروزت...
امروز جلسه دهمت بود




و اما پنجشنبه خونه مهران خانم دعوت بودیم...


و دیروز ناهار هم مامانجونت و عمو معینو دعوت کردیم خونمون..و عمو معین زحمت کشیده بود و واست دارت کادو اورده بود
اما فعلا عکسی ندارم ازش
ی موضوع جالب...امروز از بس خسته شدی که امروز ظهر واسه اولین بار بعد سه چهار سال خوابیدی...و الانم هنوز خوابی


فدات بشمممم من


[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 17 تير 1396 | 17:51 | نویسنده : رضوان |

باغ ِ گل کنار ِ چشم های تو بی طراوت است...
تو از بس برای من عزیزی !
خودم را فراموش کرده ام ...
رادینم...
تو کودکی های منی یا کودکی های پدرت ؟
تو کدام ِ مایی ؟
که انقدر دلنشین و ُ دلبرانه ای !
فدای تو تمام ِ لحظه های من.

 




[ موضوع : -سال 96 و دلنوشته های مامان]
تاريخ : يکشنبه 11 تير 1396 | 15:25 | نویسنده : رضوان |

سلام گلم
امروز کلاس بسکتبالتون تشکیل نشد...
واسه همین کلا خونه بودیم...
تا اینکه عصر تصمیم گرفتیم تو و سامیارو ببریم آتلیه بهرخ که کارتشو داشتیم واسه انداختن یک عکس رایگان...
اول قرار بود سامیار بره پیش عمو قیچی موهاشو سشوار بکشه بعد بریم اتلیه...
تا اینکه عمو قیچی به درخواست خودش موهای تو را هم سشوار کشید...حسابی عالی شدی

 


بعد از اونجا رفتیم اتلیه و عکسو انداختیم...قرار شد هفته اینده بهمونـ تحویل بده

اینم از خوشتیپ من

 

 




[ موضوع : -سال 96 و دلنوشته های مامان]
تاريخ : يکشنبه 11 تير 1396 | 0:08 | نویسنده : رضوان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 90 صفحه بعد