وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا

الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ 

 

به نام خالق فروردین

همان که با خلق فروردینی  ها مهربانی را بر دیگران

تمام کرد

به نام تو که زاده ی فروردینی

به نام این همه احساس ....
 

تـــو را بــه رخ تمـــــامــ شــقایقـــــــها میکشـــم و میگویــــم تا *پســـــرمــ* هستـ ـ ـ ـ زندگـــــی باید کـــــرد..  

 



تاريخ : شنبه 1 آذر 1393 | 13:42 | نویسنده : رضوان |

سلام عشقم

امورز یکشنبه بود و طبق معمول روزهای فرد تو کلاس فوتبال داشتی...

همیشه بعد از کلاس شیر و تی تاپ میخوری...

با هم میریم از بوفه سالن ورزشیت واست میخریم...

اما ایندفعه خودت کیف پولتو اوردی و گفتی خودم میخام بخرم...

منم تو رو فرستادم تا بری شیر بخری....

خلاصه که نمیتونی چقدرررررر بابت این موضوع ذوق کردی و خوشحال شدی...

فدای خندهات جیگرم....

فدات بشم که داری اقا میشی عسلممممم....

اینم چند تا عکس از اونروز

مربیتون آقای رمزی هم تو عکس هست///

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : سه شنبه 26 مرداد 1395 | 12:14 | نویسنده : رضوان |

سلام عزیز دلم

روز تولد سامیار 28 تیره...منتها خاله گفت بزرام جمعه بگیرم تا مهمونا راحتتر بتونن بیان...

تم تولد گل پسر ملوانی بود....

منم اتفاقی واسه تو دو سری لباس با عکس لنگر خریده بودم...

روز خوبی بود...

سامیار جیگر خاله تولدت مبااارک...ان شاا.. 120 سالگیت عسلم...

البته تو عکس بالا کلاه ملوانی سامیار سرته...سامیار یک لحظه هم نذاشت سرش باشه....

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : سه شنبه 26 مرداد 1395 | 12:01 | نویسنده : رضوان |

سلام گلم

امشب یهویی با دوست بابا و خانمش عازم سفر به چالوس شدیم...

فکر میکردیم که شب بریم تا کرج اونجا چند ساعت استراحت کنیم بعد راه بیافتیم...

اما خب برنامه ریزیمون خوب نبود...

بجای 8 ساعت ..14 ساعت تو راه بودیم

چون 4 ساعت کرج خوابیدیم...

البته من که...همه جز من....من همینطوری تو رختخواب خوابم نمیبره...اونوقت تو چادر وسط یه پارک....

خلاصه خیلی بهم سخت گذشت...

اما خب ساعت یک ظهر رسیدیم چالوس...

گرمااای هوا خیلی زیاد بود...

به محض رسیدن و گرفتن ویلا...

رفتیم اب تنی...

تو و بابا حسااابی شنا کردید...

تو هم حسااابی ذوق میکردی....

فردا اونروزم رفتیم ابشار چلندر نزدیک نوشهر...

اونجام خیلی قشنگ و باصفا بود...

و روزهای بعدم تو و بابا از هر فرصتی استفاده میکردید و خودتونو به دریامیرسوندید...خندونکالبته منم کلی شنا کردم...خندونک

عاشق این عکسم

سه شب اونجا بودیم و پنجشنبه ظهر بسمت اراک راه افتادیم...

این عکسم وسط جاده است ...

خدا را شکر سفر خوبی بود...بوس

 

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : چهارشنبه 6 مرداد 1395 | 13:02 | نویسنده : رضوان |

سلام نفسم

گل پسر من اینروزا بزرگ شده و تو خونه همش حوصلش سر میره...

جالبه تا پارسال راحت تو خونه میموندی و بازی میکردی...

اما رقیقا از روز تولدت ...انگار که دچار تحول بزرگی شدی...

دیگه حس خونه موندن نداری...

دوست داری بیرون باشی و پیش هم سنات...

از روز اول رمضان تا روز 27 رمضان هر روز بالاستثنا ما بعدازظهرها تو اون هوای گرم و بازبون روزه پارک بودیم...

اما روز 27 رمضان ساعت شش صبح یهو دستم رفت رو پیشونیت...

خودمم نمیدونم چرا یکهو از خواب پردیم و دستمو گذاشتم رو پیشونیت و دیدم داری میسوزی

تب چهل درجه

یهو ریختم بهم

با بابا بردیمت بیمارستان...

شربت و دارو...

اما خوب نشدی...

دوباره فرداش بردمت پیش دکتر خودت...گفت ویروسه سه روز همینطوریه...

مواظب باشید تبش بالا نره...

شبها تبت بیشتر میشد...یه شب که تنها بودم و تو با وجود کلی استا و پروفن و پاشویه تبت 39 درجه بود...

منم که اونروز نتونستم درست افطار کنم...خیلی عذاب کشیدم...کلی تو خلوت گریه کردم و نمیدونستم چکار باید بکنم...

تا اینکه یک شب بابا رفت از خاله مهسا شیاف گرفت...

اونو که برات گذاشتم خدا را شکر تبت قطع شد...

ایشالا هیچوقتتتت تو رو تو حالت اذیت و مریضی نبینم...

خلاصه که دیدیم پسری همش حوصلش سر میره...

دوست داشتم کلاس ورزشی اسمتو بنویسم...

منتها چون سنت کمه...جایی ثبت نام نمیکردن...

با کلی پرس و جو اسمت و کلاس فوتبال سالن 22 بهمن نوشتم...

اینروزا عااااشق فوتبال شدی....

دقیقا فردای تولدت که تمش بن 10 بود...

با بن 10 خداحافظی کردی و رو ب فوتبال اوردی شدیددددد...

هر روز تو خونمون باااید باهات فوتبال بازی کنم...

کلی توپو با در و دیوار و قاب رو دیوار و یخچال و... میزنی...اما تو که گناره نداری خونمون اپارتمانی و کوچیکه...

اینم چند تا عکس از کلاس فوتبال عشقم...

چون عکساتو با گوشی انداختم ..اونم زوم کردم..کیفیتش پایینه...

و اما روز 25 تیر تولد بهراد دعوت شدیم...

عاااشقتم هزاااااررررررر تااااامحبت

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : چهارشنبه 6 مرداد 1395 | 12:35 | نویسنده : رضوان |

سلام زندگی من

الان میشه بهت گفت رادین بی دندون ..افتاده تو قندون...قه قهه

دومین دندونتم افتاد...فک پایین سمت چپ...و البته دندون کناریشم لقه...

جالبه اینقدر لق شده بود که تو در حال تکون دادنش با دستت بودی که دیدی دندون تو دستته...

اینبار برعکس دندون قبلیت که افتاد یکم ترسیدی...اصلا ناراحت نشدی و با ذوق اومدی پیشم و گفتی خودم کندمش هااا سکوت

از 18 خرداد ماه رمضان شروع شده...

منم کما بیش روزه میگیرم...

و چون روزها خیلی بلنده رادینی ما حسابی حوصلش سر میره...

ز وقتی از خواب بیدار میشه همش میگه بریم پارک...تا ساعت 5 دیگه طاقت نمیاره...

منم مجبورم تو این گرما با زبون روزه اقا رو ببرم پارک...

پشتکارتم عالیه...

آرزوت بود بتونی برعکس از سرسره بالا بری...

و اینقدرررررررررر تلاش کردی تا بالاخره تونستی...خندونک

اونجام دوست پیدا کردی از خودت بزرگتر...کلی باهاش فوتبال بازی میکنی...

و همیشه بعد دو ...سه ساعت بسختی برمیگردی خونه...خسته

اینم خاطرات اینروزای شازده کوچولوی مامحبت

و اما این عکسم جالبه...زبان

آرزوم واست اینه...

امیدوارم همیشه تو زندگیت آراااااامش داشته باشی....شکوفه بهاریم...

 

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : شنبه 29 خرداد 1395 | 12:05 | نویسنده : رضوان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 80 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.