♥ رادین♥جوانمرد کوچولووووووو♥


وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا

الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ 

 

به نام خالق فروردین

همان که با خلق فروردینی  ها مهربانی را بر دیگران

تمام کرد

به نام تو که زاده ی فروردینی

به نام این همه احساس ....
 

تـــو را بــه رخ تمـــــامــ شــقایقـــــــها میکشـــم و میگویــــم تا *پســـــرمــ* هستـ ـ ـ ـ زندگـــــی باید کـــــرد..  

 



تاريخ : شنبه 1 آذر 1393 | 13:42 | نویسنده : رضوان |

سلام گلم

امروز جمعه بود و حسااابی برف بارید..

طوری که فردا مدرسه ها تعطیل شدن...

ساعت دوازده ظهر رفتیم کوه گردو...

خوش گذشت..

ادم برفی هم درست کردیم...

رادین در حال وداع با ادم برفیش

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : شنبه 9 بهمن 1395 | 13:06 | نویسنده : رضوان |

سلام گلم

اینروزام میگذره با پیش دبستانی رفتن تو...

و اینکه گاهی اوقات صبحها دوست نداری زود بیدار بشی...

شبها دوست نداری زود بخوابی...

و اینگونه میگذذذرررررددد....

این جای پای گل پسرم صبح در راه رفتن به مدرسه

اینم دستخط خوشگل گلم در مدرسه..

تازه هزار افرین و برچسبم گرفتهبوس

و مربیشون گفته بود تو خونه هم یکصفحه تمرین کنین...

و رادین ما یه خط و نیم نوشت...

و خسته شد...

اصرار و قربون صدقه مادرانه هم موثر واقع نشد...

بهش گفتم رادین جون مامان یه خط دیگه بکش (بنویس) دیگه بسه...

و رادین ما یه خط کشید و گفت بیا اینم یه خط...سکوت

و اینم اولین نقاشی خشن رادین...

اقا دزده...(سوم بهمن)

و اما اینم برف دیروز...

و اما امروز...

رادینی ما امروز میخواست از تو کشوش مدادشو در بیاره خیلی عجله کرد و ماشین حساب از تو کشوش افتاد زمین و شکست...

و حالا بابا مشغول درست کردن ماشین حساب شد...

بابا داشت ماشین حساب رو میبست که صفحه شیشه ای ماشین حسابو تمیز کرد و بعد پیج های اونو بست...

یهو رادین گفت چقدر خوب شد ماشین حشابو شکستم..

لااقل شیشو تونستیم از داخل تمیز کنیم...

رادین:زیبا

من و بابا:سکوت

اینم ماشین حساب داغون شده...

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : چهارشنبه 6 بهمن 1395 | 22:31 | نویسنده : رضوان |

سلام عشقم

هفتاد ماهگیت مبارک

و اما روز 29 دی روز هوای پاک بود..

مربیتونم گفته بود هر کس یه کاردستی درست کنه و بیاره..

اونروز بردنتون پارک ملت سر هپکو...

و اما اینم یه نقاشی با معنی از تو

کره زمین و پرچم ایران و اس راییل...اونطرف کره زمین خورشیده یعنی روزه..و نقطه دیگش ماه داره یعنی شبه...

و اما کلکسیون پاک کن و تراش رادین در این چند ماهه..البته بعضی هاشون نیست هنوز تو عکسسکوت

فدای تو باهوشم بشمممم منبوس

 

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : شنبه 2 بهمن 1395 | 12:54 | نویسنده : رضوان |

سلام گلم

چند روز پیش جنابعالی با رژ لب مامان یه چیزی نوشتی و زدی ب دیوار...

من متوجه نشدم که با چی نوشتی...

تا اینکه خودت اومدی و گفتی مامان عجب ماژیک خوبی داری..خیلی نرم و خوب مینویسه..میزاری اون صفره که نوشتم درست کنم باشبوس

و قیافه من اون لحظه سوت

و پسرم تازه فهمید که کار خوبی نکرده...

منم سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و فقط گفتم مامان باید اجازه بگیری قبل از استفاده از وسایل شخصی دیگران...

و پسرم فهمید کارش خیلیم خوب نبوده...

معذرت خواهی کرد و دیگه چیزی نگفت...

تا اینکه امروز صبح قبل مدرسه گفت مامان میشه امروز مامی بیاد سراغم...

گفتم چرا؟؟ دوست داری مامی بیاد؟؟

و تو گفتی نه میخام باهاش برم هایپر ..خرید...

گفتم مامان جان تو مدادتراش و پاک کن ب اندازه کافی داری...نیازی نداری که بخری...

گفتی نه میخام واسه تو کادو بخرم...

یکی از اون چیزایی که مال تو بود و من باش نوشتم و خرابش کردم...

من کلی ذوق کردم و گفتم حالا نیازی نیست بزار تولدم بخر....اونم باید با بابا بری خرید نه مامی...

و بحث تموم شد...

رفتی مدرسه...

من و خاله مهسام رفتیم خرید...

یهو تو یه مغازه کلی معطل شدیم و دیدم نمیرسم بیام سراغت...

زنگ زدم مامی ...مامی هم گفت خودم میرم دنبالش...

و من کلا قضیه صبح را فراموش کرده بودم...

تا اینکه رسیدم خونه و تو بهم کادو دادی...

ممنونم ازت عشقم...بوس

قربونت بشم من...

مامی گفت دقیقا شبیه همون رژت میخواست واست بخره...اما اصرارم داشته که حتما قرمز باشه...اون مدل قرمزشو نداشته...

و ی مارک دیگه گرفتین...

مامی میگفت خانم فروشنده کلی تعجب کرده که پسر کوچولو اینقدر ب فکر مامانشه...

فدات بشم من...

چقدر خوبه که هستی و دارمت...بوس

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : دوشنبه 13 دی 1395 | 14:09 | نویسنده : رضوان |

سلام عشقم...

امروز تولد بابا بود..

خوبیشم این بود که چهارشنبه است و چون تو فردا تعطیلی شب میتونی دیرتر بخوابی...

عصرش خونه خانم گازری دعوت بودیم...

واسه شامم خاله مهسا اینا اومدن خونمون...

کادوهای بابا هم اسپرسو ساز و کف کن شیر کاپوچینو و خود اسپرسو بود...

دو تا جوجه...

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : دوشنبه 13 دی 1395 | 13:57 | نویسنده : رضوان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 84 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.