♥ رادین♥جوانمرد کوچولووووووو♥


وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا

الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ 

 

به نام خالق فروردین

همان که با خلق فروردینی  ها مهربانی را بر دیگران

تمام کرد

به نام تو که زاده ی فروردینی

به نام این همه احساس ....
 

تـــو را بــه رخ تمـــــامــ شــقایقـــــــها میکشـــم و میگویــــم تا *پســـــرمــ* هستـ ـ ـ ـ زندگـــــی باید کـــــرد..  

 



تاريخ : شنبه 1 آذر 1393 | 13:42 | نویسنده : رضوان |

سلام گلم

چند روز پیش جنابعالی با رژ لب مامان یه چیزی نوشتی و زدی ب دیوار...

من متوجه نشدم که با چی نوشتی...

تا اینکه خودت اومدی و گفتی مامان عجب ماژیک خوبی داری..خیلی نرم و خوب مینویسه..میزاری اون صفره که نوشتم درست کنم باشبوس

و قیافه من اون لحظه سوت

و پسرم تازه فهمید که کار خوبی نکرده...

منم سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و فقط گفتم مامان باید اجازه بگیری قبل از استفاده از وسایل شخصی دیگران...

و پسرم فهمید کارش خیلیم خوب نبوده...

معذرت خواهی کرد و دیگه چیزی نگفت...

تا اینکه امروز صبح قبل مدرسه گفت مامان میشه امروز مامی بیاد سراغم...

گفتم چرا؟؟ دوست داری مامی بیاد؟؟

و تو گفتی نه میخام باهاش برم هایپر ..خرید...

گفتم مامان جان تو مدادتراش و پاک کن ب اندازه کافی داری...نیازی نداری که بخری...

گفتی نه میخام واسه تو کادو بخرم...

یکی از اون چیزایی که مال تو بود و من باش نوشتم و خرابش کردم...

من کلی ذوق کردم و گفتم حالا نیازی نیست بزار تولدم بخر....اونم باید با بابا بری خرید نه مامی...

و بحث تموم شد...

رفتی مدرسه...

من و خاله مهسام رفتیم خرید...

یهو تو یه مغازه کلی معطل شدیم و دیدم نمیرسم بیام سراغت...

زنگ زدم مامی ...مامی هم گفت خودم میرم دنبالش...

و من کلا قضیه صبح را فراموش کرده بودم...

تا اینکه رسیدم خونه و تو بهم کادو دادی...

ممنونم ازت عشقم...بوس

قربونت بشم من...

مامی گفت دقیقا شبیه همون رژت میخواست واست بخره...اما اصرارم داشته که حتما قرمز باشه...اون مدل قرمزشو نداشته...

و ی مارک دیگه گرفتین...

مامی میگفت خانم فروشنده کلی تعجب کرده که پسر کوچولو اینقدر ب فکر مامانشه...

فدات بشم من...

چقدر خوبه که هستی و دارمت...بوس

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : دوشنبه 13 دی 1395 | 14:09 | نویسنده : رضوان |

سلام عشقم...

امروز تولد بابا بود..

خوبیشم این بود که چهارشنبه است و چون تو فردا تعطیلی شب میتونی دیرتر بخوابی...

عصرش خونه خانم گازری دعوت بودیم...

واسه شامم خاله مهسا اینا اومدن خونمون...

کادوهای بابا هم اسپرسو ساز و کف کن شیر کاپوچینو و خود اسپرسو بود...

دو تا جوجه...

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : دوشنبه 13 دی 1395 | 13:57 | نویسنده : رضوان |

سلام نفسم

یلدات مبارک

ان شاا.. صد تا شب یلدا را ببینی عشقم...

و اما روز سی ام مدرستون واستون جشن یلدا گرفت...

و منم که اومدم مدرسه تا تغذیه گرمی که سه شنبه ها بهتون میدن را بگیرم....

شانس دوربینم تو کیفم گذاشتم...

خلاصه که ازت عکس انداختم...

البته مدرسه هم انداخته که ده تومنم ازمون گرفته تا ظاهر کنه...

و اما عکسهای اتلیه امون...

و یه عکس کریسمس...

همون شبم مهمون خونه مامی بودیم...

خاله افسانه و مهدیه و ماندانا هم امدن...

و تو ساعت ده خوابیدی با یکساعت تاخیرخندونک

روز هفده آذر هم رفتیم شمس العماره...

و 

و اما اینم توپ جنابعالی...ببین کجاااسسسسس

و اما پسر خاله ها....

 

 

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : جمعه 3 دی 1395 | 10:02 | نویسنده : رضوان |

سلام عشقم

بگم برات از 14 آذر که ناراحت اومدی خونه از مدرسه...

حالا علتش چیه؟؟؟

گفتی عبدی که پیشم میشینه وسط درس کلاس منو هل داده وسط کلاس...

و مربی شما که خیلی هم جدی هستش تو رو دیده که وسط کلاسی...

علتشو نپرسیده...

فقط بهت گفته بی تربیت برو سر جات...

و تو غصه تموم عالم افتاده بود تو اون دل کوچولوت که شما خانم به من گفت بی تربیت...

اخه تو خیلی بچه خوبی هستی بیشتر مواقع ستاره میگیری چون بچه خوبی هستی...

واسه همین واست سنگین تموم شده بود...

شب موقع خواب گفتی خوابم نمیبره خیلی ناراحتم..

گفتم چرا؟؟

و بازم گفتی چون خانم بهم گفته بی تربیت...

صبح فرداش به مربیتون گفتم..اونم یه لبخند زد و گفت از بس بچه مثبته و تا حالا نشنیده...و من چیزی نگفتمعصبانی

روز 17 آذر با سامیار رفتیم آتلیه..

یه عکس پنج نفری با مامی انداختیم...

و من و تو یه عکس یلدا...

سامیارم یه عکس یلدا و یه کریسمس...

این عکسو مامی از دور با گوشیش ازت انداخته...

و اما دیروز که پنجشنبه بود از صبح رفتیم هپکو پیش مامانجونت که پاشو عمل کرده و نمیتونه کاری انجام بده...

تو هم عصرش با بابا رفتی مسابقه فوتبال شهرداری اراک . نقش جهان اصفهان و متاسفانه 3.2 باختیم...

و کل روز که خونه بودی فوتبال بازی کردی...

تا اینکه واسه اولین بار زانوی شلوارت در اثر فوقتبال بازی پاره شدخندونک

و اما تکلیف این هفتتون...

و 

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : جمعه 19 آذر 1395 | 10:44 | نویسنده : رضوان |

سلام گلم

بگم برات از هفده آبان که مامانجونت با یه ماشین تصادف کرد و بستری شد...

پای چپش عمل شد...

و ما هر موقع که بتونیم میریم هپکو خونشون تا یکم کمکش کنیم...

تو همین اوضاع و احوال بودیم که 6 آذر مادر جون بابات  فوت کرد...

خلاصه که هفته گذشته که دوشنبه و چهارشنبه هم تعطیلی بود..یا خونه مادرجون بودیم یا سرخاک یا مسجد و....و یا خونه مامانجونت هپکو...

تو هم خیلی ددری شدی...

اینهفته به سختی مدرسه میری..امروز صبح ساعت هفت بدون اینکه من صدات کنم..خودت بیدار شدی...

اما همش میگفتی مامان امروز تعطیل نیستیم...

رادین و بابا خونه مادرجون...

رادین خونه مادرجون...

رادین سر خاک مادرجونخطا

و اما روز دهم آذر تولد مامی بود...

خاله مهسا کیک درست کرد...

و با هم یه فلش به مامی کادو دادیم...

و اما دیروز این تکلیف مدرستون بوده...بوس

عاشقتم یک کلامبوس

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : دوشنبه 15 آذر 1395 | 15:31 | نویسنده : رضوان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 83 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.