وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا

الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ 

 

به نام خالق فروردین

همان که با خلق فروردینی  ها مهربانی را بر دیگران

تمام کرد

به نام تو که زاده ی فروردینی

به نام این همه احساس ....
 

تـــو را بــه رخ تمـــــامــ شــقایقـــــــها میکشـــم و میگویــــم تا *پســـــرمــ* هستـ ـ ـ ـ زندگـــــی باید کـــــرد..  

 



تاريخ : شنبه 1 آذر 1393 | 13:42 | نویسنده : رضوان |

سلام گلم

بگم برات از هفده آبان که مامانجونت با یه ماشین تصادف کرد و بستری شد...

پای چپش عمل شد...

و ما هر موقع که بتونیم میریم هپکو خونشون تا یکم کمکش کنیم...

تو همین اوضاع و احوال بودیم که 6 آذر مادر جون بابات  فوت کرد...

خلاصه که هفته گذشته که دوشنبه و چهارشنبه هم تعطیلی بود..یا خونه مادرجون بودیم یا سرخاک یا مسجد و....و یا خونه مامانجونت هپکو...

تو هم خیلی ددری شدی...

اینهفته به سختی مدرسه میری..امروز صبح ساعت هفت بدون اینکه من صدات کنم..خودت بیدار شدی...

اما همش میگفتی مامان امروز تعطیل نیستیم...

رادین و بابا خونه مادرجون...

رادین خونه مادرجون...

رادین سر خاک مادرجونخطا

و اما روز دهم آذر تولد مامی بود...

خاله مهسا کیک درست کرد...

و با هم یه فلش به مامی کادو دادیم...

و اما دیروز این تکلیف مدرستون بوده...بوس

عاشقتم یک کلامبوس

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : دوشنبه 15 آذر 1395 | 15:31 | نویسنده : رضوان |

سلام نفسم

تو با اینکه از یکسال و نیمگی کامل حرف میزدی و حتی یکسال و نه ماهگی سوره توحیدو میخوندی...

اما تلفظ حرف ررر واست سخت بود و اوایل د تلفظ میکردی بعد شد ی ..جدیدا هم ل

کلاس هوش هیجانی که میرفتی مربیتون گفت تا سال دیگه صبر کنین اگه نتونست درست تلفظ کنه ببرینش گفتار درمانی...

و من خیلی نگرانت شدم...

چون اسم خودتم با ر شروع میشه و اینکه نتونی اسم خودتو درست تلفظ کنی یکم ناراحتم میکرد...

تا اینکه تا سال دیگه طاقت نیاوردم و بردمت گفتار درمان...

اونم کار خاصی نکرد ..دو سه دفعه گفت زبونتو بچسبون سقف دهنتو و ...

که تو هم اصلا به حرفش گوش نمیدادی...

ما هم دست از پا درازتر برگشتیم...و منم از اون خانومه زیاد خوشم نیامد و تصمیم گرفتم بزارم همون سال دیگه یه جای بهتر ببرمت...

تا اینکه امروز اومدی خونه و باذوق گفتی میتونم ررر بگم...

ببین دررررر

گویا امروز تو کلاستون جامدادیاتونو کردید تفنگ و با اون تفنگ بازی کردید...تو هم به تقلید از دوستات صدای تیر و دراوردی و گفتی درررررر

یهو متوجه شدی میتونی ررر را تلفظ کنی....

خیلللی خوشحال شدیم هر دو..

خدا را شکررر...بوس

اینم کاردستیت که با کمک هم درست کردیم...

بالای کاردستیت خودت اسمتو نوشتی..فدای تو...

اینم عکس تو مدرستون که مربیتون تو کانال تلگرام واسمون میفرسته...

و اما رادین ما هوس وان بزرگ اندازه خودش کرده بود...

اونم واسشون تهیه شد....

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : جمعه 21 آبان 1395 | 11:35 | نویسنده : رضوان |

سلام عشقم

روز دانش اموز پنجشنبه بود که مدرسه تعطیله..

روز شنبه ی مراسم مختصری واستون گرفتن

و ی کادوی کوچولو هم مدرسه بهتون داد...

ی جوراب و یه شکلات...

ض

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : جمعه 21 آبان 1395 | 11:24 | نویسنده : رضوان |

سلام زندگی من

خدا را شکر بعد حدود چهل روز از رفتنت به مدرسه یکم من و تو به این وضعیت داریم عادت میکنیم...

یعنی تا اخر مهر ماه...وضعیت سختی بود...

تو همش استرس داشتی که نکنه تو کلاس دستشوییم بگیره...

و اینکه دلت واسه من تنگ میشد...

منم که کلا پریشون احوال بودم...

الان یکم بهتریم خدا را شکر...

اما هنوزم خیلی با ذوق و شوق حرف از مدرسه نمیزنیغمگین

کلا تا قبل از مدرسه رفتنت علاقه ای به نقاشی و رنگ آمیزی نداشتی...

تو کلاسم نقاشیهات خیلی جالب نبودن و واااای از رنگ کردنت افتضاح

مربیتونم همش پای ورقه ات مینوشت تمرین شود...

تا اینکه تصمیم گرفتم با هم تمرین کنیم و خدا را شکر یکم نرمتر از قبل شده بودی و یکم علاقه پیدا کرده بودی...

تا اینکه یکروز با خوشحالی اومدی خونه و گفتی که واسه رنگ امیزیت برچسب گرفتی...

وقتی کتابتو نشونم دادی باورم نمیشد خودت رنگ کردی....

و تویی که عاشق برچسبی....

تا خود شب روی مبل نشسته بودی و کتابتم جلوت باز کرده بودی و زل زده بودی به برچسب...

جالبه به منم میگفتی تو هم بیا کنارم بشین با هم برچسبو ببینینم...

فداااات بشم من...

و اما نقاشی های دیگه ات ب لطف تمرینهای زیادمون...

ستاره و پروانه تو عکس بالا یاد گرفتی...ماهم خودت بلد بودی..

و ...

پنجشنبه هم تولد خاله مهسا بود...

 

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : يکشنبه 9 آبان 1395 | 18:16 | نویسنده : رضوان |

سلام زندگی من

امروز یهویی تصمیم گرفتی که من معلم بشم و تو شاگرد...

خودت رفتی یا ورق اوردی و با چسب به دیوار چسبوندی ...

به منم یه مداد دادی...

خودتم رفتی عقب نشستی و منتظر من ...

تا درسو شروع کنم...

منم که غافلگیر شده بودم نمیدونستم از کجا و چطوری شروع کنم...

خلاصه که اول اعدادو تا 20 با هم تمرین کردین نوشتنشو...

بعد کشیدن دایره و مربع و مثلث...

بعد نوشتن اسم رادین...

و دوباره کشیدن یه نقاشی...

حساااابی بهت خوش گذشت...

کلی ذوق کردی و گفتی مامان خیلی معلم خوبی بودی...

و از اونجا که امروز تکلیف قرانو تو مدرسه خوب انجام داده بودی و یه عکس برگردون از معلمتون جایزه گرفتی و کللللللی بابت این موضوع خوشحال بودی....

من بهت گفتم من به نقشیت یه برچسب جایزه میدم چون عالیه....

تو هم باذوق گفتی منم به معلمی تو برچسب جایزه میدم چون معلم خیلی خوبی بودی....

واییی که عاشقتم....محبت

اینم اولین باب اسفنجی تو که بدون کمک کشیدیتشویق

و اینم تکلیف قرانت که برچسب گرفتی...

و اما الان خاله مهسا یه عکس از سامیار در حال تماشای کارتون واسم فرستاد...

خیلی بانمکه ببینشمحبت

 

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : شنبه 1 آبان 1395 | 21:48 | نویسنده : رضوان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 82 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.