X


وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا

الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ 

 

به نام خالق فروردین

همان که با خلق فروردینی  ها مهربانی را بر دیگران

تمام کرد

به نام تو که زاده ی فروردینی

به نام این همه احساس ....
 

تـــو را بــه رخ تمـــــامــ شــقایقـــــــها میکشـــم و میگویــــم تا *پســـــرمــ* هستـ ـ ـ ـ زندگـــــی باید کـــــرد..  

 



تاريخ : شنبه 1 آذر 1393 | 13:42 | نویسنده : رضوان |

سلام نفسم

این یکهفته که اولین تجربه من و تو برای جدایی از هم واسه چند ساعت بود...کمابیش با سختی گذشت...

تازه فهمیدم چقدر بهم وابسته ایم...

تو براحتی از من جدا میشدی...اما از مربیتون شنیدم که یکم وسط کلاس واسه دلتنگی از من چشمهای کوچولوت اشکی شدن....

منم وقتی باهات خداحافظی میکردم و از مدرسه بیرون میامدم...چهار قل و ایت الکرسی میخوندم بسمت کلاستون فوت میکردم...

اما خیلی واسم سخت بود..انگار که یه تیکه از قلبمو جاگذاشتم تو مدرسه...

صبح زود بیدار شدنم هم واسه تو سخت بود و هم من...

امیدوارم هر دومون هر چه زودتر به این اوضاع عادت کنیم...

وقتی میپرسیم مدرسه دوست داری...دودل میشی و میگی هم اره هم نه...

ایکاش که این دودلیت بشه یکدل و با صدای بلند بگی بللله...اونموقع منم به ارامش میرسم و خیالم از بابت آسوده میشه....

چهارشنبه بعد کلاست که خونه اومدی با خوشحالی فراووون میگفتی آخ جون راحت شدم راحت شدم...دو روز تعطیلم...سکوت

خدا خودش کمک کنه و عشق مدرسه و مربی را تو دل کوچولوت پررنگ تر کنهمحبت

 

 

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : جمعه 9 مهر 1395 | 17:19 | نویسنده : رضوان |

سلام نفسم

مبارکت باشه..اولین قدم در راه دانایی...

کیک خوشگل و خوشمزه مامان پز با تزیینات خاله مهربون...

و اما شنبه سوم مهر اولین روز مدرسه...

با روی خوش و گشاده بیدار شدی یکم صبحانه میل نمودی و به سمت مدرسه راه افتادیم...

اولین بار بود که با اون جمعیت از بچه ها مواجه میشدی...کلی پسر بچه تو صف کلاس مخصوص خودشون...

کلیم ورزش صبحگاهی کردین...

بعد هم رفتین داخل کلاس...

اون پسر میز جلویی تو سمت راست اسمش طاها..یه بچه بینهایت شیطون که همه از دستش آسی شدن...

همون روز اول تو رو توی حیاط مدرسه پرت کرد روی زمین و تو که بسختی گریه میکنی از دستش کلی گریه کردی...

خلاصه که من و چند تا از مامانها تا زنگ تفریح اولتون که ساعت نه و ربع بود موندیم و بعد رفتیم...

منکه توی خونه ایی که توش تو نبودی نمیتونستم پاهامو بزارم با اصرار خاله رفتم خونشون...

تا ساعت 11 و ربع که برگشتم مدرستون...زنگ تفریحتون بود ...منم گرم صحبت با یکی از مامانها بودم که یکهو صدای گریه تو اومدکه دوست گرامیت تو رو محکم کوبونده بود زمین...بخاطر اینکه بادنک زرد تو رو میخواست بزور واسه خودش کنه و تو همچین اجازه ایی بهش ندادی...

ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه هم که کلاستون تعطیل شد...

فاصله خونمون تا مدرسه یا پارک باصفاس...

تو هم راه برگشت کلی اونجا بازی کردی بعد رفتیم خونه...

و اما اولین تکلیف مدرسه پسرم...

البته تو مدرسه انجام دادین...

اینم سورپرایز خاله معصومه...دوست خوب من...

عکس رادین در سایت اداره آموزش و پرورش استانمحبتممنون معصومه جون

بعدا نوشت:امروز که بابا از سر کار اومد تو با ذوق میگفتی بابا من تمام ادویه ام و خوردم😁😁منظور از ادویه...تغذیه بود...بوس

 

پا روی سینه من بگذار

روی شانه های من

بلند شو

بزرگ شو

از مادرت بزرگتر...

که تنها اگر اینگونه شوی

من...

مادری را تمام کرده ام...

                            هم قد اندیشه من نباش مادر

                            پله پله از اندیشه من بالاتر برو

                            بگذار روزی  بیاید که حرفهای نو برایم داشته باشی     

                            اندیشه های تازه...کشف های بدیع...

من به بالیدن تو می اندیشم

   به قد کشیدنت

     به بزرگ شدنت

       به پرواز کردنت

         به اوج گرفتنت

           به انسان شدنت

از من

   بزرگ تر شو فرزندم

       بگذار به مادری ام افتخار کنم.....                      

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : سه شنبه 6 مهر 1395 | 16:27 | نویسنده : رضوان |

حرفم نمی آید...

این روزها همه ی وجودم چَشم شده....

این روزها خوب است...خوش حالم! از این بلوغ!!! از این رشد..

این پنج سال و نیم ما کاشتیم....حالا باید مراقبت باشیم فقط ...تو ریشه دوانده ای...تو رشد کرده ای...سخت می شود خاکت را عوض کرد...حالا باید نظاره گر باشیم...خاک و آب و نور را برایت فراهم کردیم ...حالا نوبت توست....

برو پسر....به سویِ نور و روشنی...

این روزها را می بلعم....با جانم...به اندازه ی روزهایِ بی تکرار گذشته، اشتیاقی وصف نشدنی دارم برای روزهایِ آتی...

رادین! تو کی اینقدر بزرگ شدی؟ در نظرِ دیگران همان رادین کوچولوی همیشگی هستی و برایِ ما رادین کوچولویِ بزرگ...

رفتارمان را بزرگ تر کردیم.....

عزیز دل مادر...اولین قدم در  راه دانایی ات مبارک...                                     

جشنی پاییزی گرفتیم......

امسال اولین سالیه که با اومدن ماه مهر...

خونه ما هم غرق مهر و مهربانی و شادی و شور و نشاط شده...

بعد از سیزده سال زندگی مشترک...امسال اولین سالیه که با آهنگ باز امد بوی ماه مهرر....

قلب من تندتر میزنه...

غرق شادی همراه با یکم نگرانی میشه...

من و تو پنج ساله همیشه با هم و کنار هم بودیم....

من چطور چهار ساعت ندیدنتو تحمل کنمخطا

اما خب مگه میشه جلوی بزرگ شدنتو گرفت...

باید بزرگ بشی و بال و پر بگیری و بری بالای بالای..اوج بگیری و به بالاترین و بهترین مدارجی که حقت هست برسی...

تو اوج بگیر و برو...منم بدنبالت میام...قول میدم جلوی دست و پات نباشم و جلوی پیشرفتتو بخاطر وابستگیم ب تو نگیرم...اما دعام همیشه بدرقه وجود نازت خواهد شد...عشق بهاری من....

امروز رفتیم و لیست خرید واسه مدرسه را برات خرید کردیم...

چ حس خوبی بود....

سجده ی شکرم در برابرِ این بالندگی جز تشکری ساده نیست...خدایا پذیرا باش....شکرالله.

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : چهارشنبه 31 شهريور 1395 | 11:38 | نویسنده : رضوان |

سلام عشقم...

روز جشن شکوفه هاتون روز 29 ساعت 10 تا 11 و نیم برگزار شد...

اما تو از ساعت پنج صبح بیدار بودی... و لحظه به لحظه میپرسیدی ساعت چنده..و حساب مبکردی که چند ساعت دیگه میخوای بری مدرسهتعجب

روز خوبی بود...

با مامی و بابا رفتیم...

اینم لیوان با عکس و اسم خودت کادوی مدرسه به شما بچه ها...

اینم اسامیتون...

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : چهارشنبه 31 شهريور 1395 | 11:32 | نویسنده : رضوان |

سلام نفسم...

امسال دو تا کلاس رفتی...

فوتبال و هوش هیجانی...

کلا ارتباط با بچه ها و با بچه ها بودنو خیلی دوست داری...و البته چند ماهی هست که عاشق فوتبال هم شدی...

و این باعث شد با عشق فراوان عین سی جلسه کلاس فوتبالتو بری...

یعنی روزای فرد که از خواب بیدار میشدی با ی ذوقی میگفتی آخخخخ جون امروز کلاس فوتبال دارم...که منو متعجب میکردی...اخه مربیتون روز اول گفت تو نسبت به بقیه بچه ها کوچکتری همه شش به بالا بودن...گفت شاید نتونه از پس تمرینات بر بیاد...اما خدا را شکر تونستی...

رادین و آقای رمزی مربیشون...

اینم مدرک گل پسررر...

و اینام چند تا عکس از همین امروز که جلسه اخر بود...

و اما یه عکس از کلاس هوش...

رادین..باربد..مهبد..فاطمهمحبت

در تمام مراحل زندگیت موفق باشی عزیز دل منمحبت

- سال 95 و دلنوشته های مامان

تاريخ : چهارشنبه 31 شهريور 1395 | 11:08 | نویسنده : رضوان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 81 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.